eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
25 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلی‌تون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿‍♂: https://eitaa.com/biinam_a
برام سه بار میگین الهی به رقیه ؟🥺 انشالله مشکلم تا فردا حل بشه🥲 * حتماً، ان‌شاءالله 🌸💕.
‹ رایحۀمـٰاه ›
_
بیت بیت این غزل تقدیم چشمان ِتو باد ، ای تو مضمون ِتمام شعرهای برترم .
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🦦💕؟*
‹ رایحۀمـٰاه ›
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🦦💕؟*
داداش بزار دیگه از دیشب تو خماری موندم😑
‹ رایحۀمـٰاه ›
داداش بزار دیگه از دیشب تو خماری موندم😑
دیگه دیگه 😂🦦.. یادش بخیر رمان‌های قبلی هم همینجوری بود وضعیت 🤣💔.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_124 بی اختیار میگویم. -مامان من دارم وا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -راست میگید حاج خانوم؟ خداروشکرر. علی بچم با اینکه سختی های زیادی کشیده اما ماشاءالله مردیه برای خودش! تعریف کردن از علی باعث میشود دلم غنچ رود. مامان سری تکان میدهد. -شما لطف دارید لیلاخانم. آیه جان هم همیشه از حضور و محبت شما برام تعریف میکرد. خداروشکر میکنم که چنین همسایه خوبی داره دخترم. لیلاخانم با چشمانش اشاره میکند. -آیه رو چشمای من جا داره! با محبت میگویم. -شما خیلی لطف دارید لیلاخانم!(: یکدفعه مامان می گوید. -بابت تمام زحماتتون تا الان تشکر میکنم. انشاءالله از این به بعد خودم مراقب دخترمم. متعجب می شوم. -چی؟ لیلاخانم خوشحال می‌گوید. -میخواید بیاید اینجا؟ قدمتون سر چشم ما! مامان لبخند محجوبی میزند. -نه لیلاخانم. اومدم که دخترمو ببرم خونه. مامان بزرگ سکوت کرده بود. انگاری او هم موافق حرفای مامان بود. سرم سوت میکشد. چیزی را که ازش می‌ترسیدم زودتر از آنچه فکرش را هم میکردم به سرم آمده بود. -اما مامان . . مامان دستم را میفشارد و بغض می کند. -نمیتونم بزارم جگرگوشم وبال گردن یک مرد جوون بیچاره باشه. آیه مامان. علی آقا هرچقدرم مرد محترم و مهربونی باشه اما آدمه. بیچاره چطور میتونه با شرایط تو زندگی کنه . . بعض می کنم. -میدونم مامان. می دونم خودخواهیه. اما من بدون علی . . . یکدفعه میزنم زیر گریه. مامان در آغوشم میگیرد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_125 -راست میگید حاج خانوم؟ خداروشکرر. عل
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -مامان باورکن نمیتونم یک لحظه بدون علی نفس بکشم. چطور میتونم برم آخه؟ مامان نوازشم میکند . -خب با علی میریم دخترم. باشه عزیزکم. من فقط دلم نمیخواست وبالش باشی! اما بزار اونم آزادانه تصمیم بگیره . . لیلاخانم و مامان بزرگ با ناراحتی به ما خیره شده بودند که یکدفعه می گویم. -من خوبم. هم من هم علی. بزارید زندگیمون رو بکنیم. لیلاخانم ناراحت شده با ببخشیدی از خانه بیرون می رود. مامان بزرگ هم به بهانه درست کردن غذا به آشپزخانه رفته و ما را تنها میگذارد. -مامان..من علی رو دوست دارم. میدونم این حق رو ندارم ولی همسرشم! مامان دو طرف صورتم را می گیرد. -میدونم عمر مامان. میدونم همه کسم. اما میخوام بهت بگم اونم حق داره! صدایش را آهسته می‌کند. -چطور یک مرد جوون میتونه نیازهاشو سرکوب کنه؟ به ایناشم فکر کردی؟ غمگین می گویم. -فکر کردم ولی خودخواهانه تصمیم گرفتم! پوفی می کشد. -حق داری عزیزم. بازم فکر کن. مجبورت نمیکنم! لبخند میزنم. -ممنونم مامان! -اما برای همراه من برگشتند کاملاً مصمم هستم. هیچ عذری رو هم قبول نمیکنم! بغض میکنم. -مامااان! از جا بلند می شود. -من میرم کمک مامان بزرگ. سر حرفم هستم آیه. خوب میدونی تصمیمی بگیرم بیخیالش نمیشم. پس فکراتو بکن که تنها میخوای همراهم بیای یا با علی. به آشپزخانه که میرود سرم را رو به آسمان بلند می کنم. -خدایا..یعنی میشه درست بشه؟ میدونم میشه. ولی خدایا..من نمیدونم الان تصمیم درست دقیقا چیه. لطفا بهم نشون بده. همون راهی که خیر و صلاحم تهشه! راه عاقبت بخیری! علی وارد خانه میشود، بقیه رفته بودند بیرون در محوطه اطراف کمی بگردند! علی نزدیکم شده و با دیدن صورت مضطربم نگران می شود: - آیه جان؟ خوبی؟ با نگرانی نگاهش میکنم: - نه علی! اصلاً خوب نیستم! لبخند آرامش بخشی میزند و کنارم مینشیند: - چیشده خانم؟ دستانم را در هم می فشارم: - علی... همونی که نمیخواستم، دقیقا داره اتفاق می افته! تو بگو... من باید چیکار کنم؟ من واقعا نمیخوام این طوری بشه! من موافق نیستم! من خیلی تلاش کردم که به اینجا برسم؛ کل آرزوهای بچگی من این بود که بیام اینجا و به منطقه محروم کمک کنم. من چیز دیگه از این دنیا نخواستم و نمیخوام! درسته پاهام این طوری شد، ولی هنوز میتونم صحبت کنم، هنوز میتونم تدریس کنم، هنوز می تونم نفس بکشم و زندگی کنم!نگو که نمیشه . . . علی چشم روی هم میگذارد: - مامانت چیزی گفته؟ سری به معنای تائید تکان میدهم: - آره، دقیقا همونی که نمیخواستم اتفاق افتاده! علی نفس عمیقی کشیده و می گوید: - ببین آیه خانم، حرف های شما همش درسته اما گاهی وقت ها بعضی آدما باید با دقت بیشتری فکر کنند و تصمیم بگیرند؛ من نمیدونم مامانت دقیقاً چی گفته؟ اما ا ین رو میدونم که گاهی وقت ها میبینی مامانت داره درست میگه! گاهی وقت ها میبینی اون تصمیمی که خودت گرفتی اشتباه هست! قلبم می لرزد: - علی؟ یعنی میگی تو هم موافق حرفای مامانمی؟ یعنی میگی باید بریم؟ سری پایین می اندازد: - خودم هم دقیق نمیدونم چی درسته؟ چی غلط؟ اما چندروزه خیلی درموردش فکر کردم، گاهی وقت ها با خودم میگم شاید صلاح ما به رفتن ما باشه... اون هم نه برای خودم! فقط برای شما! این که شاید بهبود بهتری برات حاضر بشه. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_126 -مامان باورکن نمیتونم یک لحظه بدون ع
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› کلافه میگویم: - علی! لطفا تو بس کن! من امیدم به تو بود؛ امید من به این بود که حداقل تو کنارمی! هم فکرمی! هم نظرمی! مثل من فکر میکنی، اما الان دقیقا داری مثل مامانم حرف می زنی! نمیخوام... نمیتونم ... دل کندن از اینجا سخته. من کلی هدف دارم، کلی آرزو دارم! علی با آرامش می گوید: - آیه خانم منم خیلی دوست دارم اینجا بمونم، در کنارشما! اما گاهی وقت ها خدا صلاح و حکمت ما رو یک جور دیگه تعیین میکنه. یعنی شاید ما بریم و یک فرد دیگه بیاد و جور کارای ما و برنامه های ما رو بکشه! شاید قراره یک کار بزرگ تر انجام بدی که خدا داره می برتت اونجا. نمیدونم... دارم فکر میکنم! اما بدون قطعا بی‌حکمت نیست! الان هم نگران نشو و بازم فکرهات رو بکن و من مطمئنم زنعمو وقتی حرفی میزنه سر حرفش هست. منم باهاشون صحبت میکنم! بغض میکنم: - علی اگر از بابت بیمارستان، فیزیوتراپی و این حرف ها میگی... بابا اینجام که داره! همین جا که تحت درمانم، هفته‌ای یکبار دارم میرم فیزیوتراپی. اگر قراره خوب بشم، به دست همین پزشک هم خوب میشم؛ این رو مطمئن باش! مهم این هست که خدا بخواد خوب بشم . . . ! دستی به سرم می کشد: - آیه قشنگم! نگران نشو! امید و توکلت فقط به خدا باشه. نه من و نه مادرت! ازش بخواه و توسل کن به اهل بیت[ع]که بهترین راه رو جلوی تو بذارن، تو تلاشت رو کن، اما بسپار به دست خود خدا! اگر بنا به رفتن باشه، میریم! اگر بنا به موندن باشه، خودش یک کاری میکنه، میمونیم! پس بسپار به خدا . . . · · ─ ·🍃· ─ · · شب که میشود و همگی دور هم جمع میشویم، بابابزرگ کنارم مینشیند: - چطوری دخترم؟ حالت بهتره؟ لبخند می زنم: - ممنون بابابزرگ! حالم خیلی عالیه! شما خوبید؟ سری تکان می دهد: ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦