eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
121 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🦦💕؟*
‹ رایحۀمـٰاه ›
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🦦💕؟*
داداش بزار دیگه از دیشب تو خماری موندم😑
‹ رایحۀمـٰاه ›
داداش بزار دیگه از دیشب تو خماری موندم😑
دیگه دیگه 😂🦦.. یادش بخیر رمان‌های قبلی هم همینجوری بود وضعیت 🤣💔.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_124 بی اختیار میگویم. -مامان من دارم وا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -راست میگید حاج خانوم؟ خداروشکرر. علی بچم با اینکه سختی های زیادی کشیده اما ماشاءالله مردیه برای خودش! تعریف کردن از علی باعث میشود دلم غنچ رود. مامان سری تکان میدهد. -شما لطف دارید لیلاخانم. آیه جان هم همیشه از حضور و محبت شما برام تعریف میکرد. خداروشکر میکنم که چنین همسایه خوبی داره دخترم. لیلاخانم با چشمانش اشاره میکند. -آیه رو چشمای من جا داره! با محبت میگویم. -شما خیلی لطف دارید لیلاخانم!(: یکدفعه مامان می گوید. -بابت تمام زحماتتون تا الان تشکر میکنم. انشاءالله از این به بعد خودم مراقب دخترمم. متعجب می شوم. -چی؟ لیلاخانم خوشحال می‌گوید. -میخواید بیاید اینجا؟ قدمتون سر چشم ما! مامان لبخند محجوبی میزند. -نه لیلاخانم. اومدم که دخترمو ببرم خونه. مامان بزرگ سکوت کرده بود. انگاری او هم موافق حرفای مامان بود. سرم سوت میکشد. چیزی را که ازش می‌ترسیدم زودتر از آنچه فکرش را هم میکردم به سرم آمده بود. -اما مامان . . مامان دستم را میفشارد و بغض می کند. -نمیتونم بزارم جگرگوشم وبال گردن یک مرد جوون بیچاره باشه. آیه مامان. علی آقا هرچقدرم مرد محترم و مهربونی باشه اما آدمه. بیچاره چطور میتونه با شرایط تو زندگی کنه . . بعض می کنم. -میدونم مامان. می دونم خودخواهیه. اما من بدون علی . . . یکدفعه میزنم زیر گریه. مامان در آغوشم میگیرد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_125 -راست میگید حاج خانوم؟ خداروشکرر. عل
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -مامان باورکن نمیتونم یک لحظه بدون علی نفس بکشم. چطور میتونم برم آخه؟ مامان نوازشم میکند . -خب با علی میریم دخترم. باشه عزیزکم. من فقط دلم نمیخواست وبالش باشی! اما بزار اونم آزادانه تصمیم بگیره . . لیلاخانم و مامان بزرگ با ناراحتی به ما خیره شده بودند که یکدفعه می گویم. -من خوبم. هم من هم علی. بزارید زندگیمون رو بکنیم. لیلاخانم ناراحت شده با ببخشیدی از خانه بیرون می رود. مامان بزرگ هم به بهانه درست کردن غذا به آشپزخانه رفته و ما را تنها میگذارد. -مامان..من علی رو دوست دارم. میدونم این حق رو ندارم ولی همسرشم! مامان دو طرف صورتم را می گیرد. -میدونم عمر مامان. میدونم همه کسم. اما میخوام بهت بگم اونم حق داره! صدایش را آهسته می‌کند. -چطور یک مرد جوون میتونه نیازهاشو سرکوب کنه؟ به ایناشم فکر کردی؟ غمگین می گویم. -فکر کردم ولی خودخواهانه تصمیم گرفتم! پوفی می کشد. -حق داری عزیزم. بازم فکر کن. مجبورت نمیکنم! لبخند میزنم. -ممنونم مامان! -اما برای همراه من برگشتند کاملاً مصمم هستم. هیچ عذری رو هم قبول نمیکنم! بغض میکنم. -مامااان! از جا بلند می شود. -من میرم کمک مامان بزرگ. سر حرفم هستم آیه. خوب میدونی تصمیمی بگیرم بیخیالش نمیشم. پس فکراتو بکن که تنها میخوای همراهم بیای یا با علی. به آشپزخانه که میرود سرم را رو به آسمان بلند می کنم. -خدایا..یعنی میشه درست بشه؟ میدونم میشه. ولی خدایا..من نمیدونم الان تصمیم درست دقیقا چیه. لطفا بهم نشون بده. همون راهی که خیر و صلاحم تهشه! راه عاقبت بخیری! علی وارد خانه میشود، بقیه رفته بودند بیرون در محوطه اطراف کمی بگردند! علی نزدیکم شده و با دیدن صورت مضطربم نگران می شود: - آیه جان؟ خوبی؟ با نگرانی نگاهش میکنم: - نه علی! اصلاً خوب نیستم! لبخند آرامش بخشی میزند و کنارم مینشیند: - چیشده خانم؟ دستانم را در هم می فشارم: - علی... همونی که نمیخواستم، دقیقا داره اتفاق می افته! تو بگو... من باید چیکار کنم؟ من واقعا نمیخوام این طوری بشه! من موافق نیستم! من خیلی تلاش کردم که به اینجا برسم؛ کل آرزوهای بچگی من این بود که بیام اینجا و به منطقه محروم کمک کنم. من چیز دیگه از این دنیا نخواستم و نمیخوام! درسته پاهام این طوری شد، ولی هنوز میتونم صحبت کنم، هنوز میتونم تدریس کنم، هنوز می تونم نفس بکشم و زندگی کنم!نگو که نمیشه . . . علی چشم روی هم میگذارد: - مامانت چیزی گفته؟ سری به معنای تائید تکان میدهم: - آره، دقیقا همونی که نمیخواستم اتفاق افتاده! علی نفس عمیقی کشیده و می گوید: - ببین آیه خانم، حرف های شما همش درسته اما گاهی وقت ها بعضی آدما باید با دقت بیشتری فکر کنند و تصمیم بگیرند؛ من نمیدونم مامانت دقیقاً چی گفته؟ اما ا ین رو میدونم که گاهی وقت ها میبینی مامانت داره درست میگه! گاهی وقت ها میبینی اون تصمیمی که خودت گرفتی اشتباه هست! قلبم می لرزد: - علی؟ یعنی میگی تو هم موافق حرفای مامانمی؟ یعنی میگی باید بریم؟ سری پایین می اندازد: - خودم هم دقیق نمیدونم چی درسته؟ چی غلط؟ اما چندروزه خیلی درموردش فکر کردم، گاهی وقت ها با خودم میگم شاید صلاح ما به رفتن ما باشه... اون هم نه برای خودم! فقط برای شما! این که شاید بهبود بهتری برات حاضر بشه. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_126 -مامان باورکن نمیتونم یک لحظه بدون ع
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› کلافه میگویم: - علی! لطفا تو بس کن! من امیدم به تو بود؛ امید من به این بود که حداقل تو کنارمی! هم فکرمی! هم نظرمی! مثل من فکر میکنی، اما الان دقیقا داری مثل مامانم حرف می زنی! نمیخوام... نمیتونم ... دل کندن از اینجا سخته. من کلی هدف دارم، کلی آرزو دارم! علی با آرامش می گوید: - آیه خانم منم خیلی دوست دارم اینجا بمونم، در کنارشما! اما گاهی وقت ها خدا صلاح و حکمت ما رو یک جور دیگه تعیین میکنه. یعنی شاید ما بریم و یک فرد دیگه بیاد و جور کارای ما و برنامه های ما رو بکشه! شاید قراره یک کار بزرگ تر انجام بدی که خدا داره می برتت اونجا. نمیدونم... دارم فکر میکنم! اما بدون قطعا بی‌حکمت نیست! الان هم نگران نشو و بازم فکرهات رو بکن و من مطمئنم زنعمو وقتی حرفی میزنه سر حرفش هست. منم باهاشون صحبت میکنم! بغض میکنم: - علی اگر از بابت بیمارستان، فیزیوتراپی و این حرف ها میگی... بابا اینجام که داره! همین جا که تحت درمانم، هفته‌ای یکبار دارم میرم فیزیوتراپی. اگر قراره خوب بشم، به دست همین پزشک هم خوب میشم؛ این رو مطمئن باش! مهم این هست که خدا بخواد خوب بشم . . . ! دستی به سرم می کشد: - آیه قشنگم! نگران نشو! امید و توکلت فقط به خدا باشه. نه من و نه مادرت! ازش بخواه و توسل کن به اهل بیت[ع]که بهترین راه رو جلوی تو بذارن، تو تلاشت رو کن، اما بسپار به دست خود خدا! اگر بنا به رفتن باشه، میریم! اگر بنا به موندن باشه، خودش یک کاری میکنه، میمونیم! پس بسپار به خدا . . . · · ─ ·🍃· ─ · · شب که میشود و همگی دور هم جمع میشویم، بابابزرگ کنارم مینشیند: - چطوری دخترم؟ حالت بهتره؟ لبخند می زنم: - ممنون بابابزرگ! حالم خیلی عالیه! شما خوبید؟ سری تکان می دهد: ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_127 کلافه میگویم: - علی! لطفا تو بس کن!
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -امروز که رفتیم داخل روستا، خیلی حال عجیبی بهم دست داد! این که چقدر برام افتخاره که دوتا از بهترین نوه هام میان اینجا و فعالیت انجام می دهند، برای قشر محروم جامعه، یک روستای دم مرزی! واقعا خداقوت بهتون میگم که تونستید توی این شرایط تحمل بکنید؛ دوتا نوه ناز نازی! که البته اشتباه درموردشون فکر می کردم و اصلا ناز نازی نیستند! بتونید توی روستایی زندگی کنید که روز درمیون با تانکر براشون آب میارند، سرویس بهداشتی مهیج داخل حیاط شون وجود داره، توی خونه کوچیک چندمتری با یک آشپزخونه کوچیک تر از اون زندگی کنند و با... نمیدونم! اما با شرایط خیلی خیلی سخت، دوام آوردید! واقعا خداقوت داره دخترم! همه داشتند به حرف های بابابزرگ گوش میدادند، خجالت زده سری تکان میدهم: - این چه حرفیه بابابزرگ؟ راستش خیلی علاقه داشتم به این کار و حمایت و کمک های علی هم بی تاثیر نبود. اینکه اون موند، من هم با دل گرمی های علی هست که سرپا موندم! علی خجالت زده از آشپزخانه با سینی چای بیرون می آید: - این چه حرفیه آیه خانم؟ اتفاقا برعکس...این من بودم که با استقامت و تلاش شما نیرو میگرفتم! من حقیقتا خیلی پیش نیومده بود که داخل منطقه محروم فعالیت کنم، اکثراً مشغول درس و بحث بودم، اما از وقتی اومدم اینجا دارم واقعا احساس زندگی و تلاش میکنم. انشاءالله که خدا از ما قبول کنه! مامان بزرگ درحالی که سبزی پاک می کرد، می گوید: - والا علاوه بر اینکه شرایطتون سخت بوده اما خداروشکر همسایه خوبی نصیبتون شده! امین می خندد: - نه انگاری مامان بزرگ دوست خوبی پیدا کرده. میدونستم منظورش لیلاخانم بود، لبخندی میزنم: - آره خداروشکر لیلاخانم خیلی لطف داشتند این چندوقت بهمون! درست مثل یک مادر بودند و حتی نمی ذاشتن آب تو دلمون تکون بخوره! تو این مدتی هم که من شرایط‌ام سخت تر بود مدام بهم سر می زد و هوام رو داشتند. مامان تائید می کند: - خداخیرشون بده! انشاءالله که بچه‌هاشونم عاقبت به خیر بشن! امین خطاب به بابابزرگ می گوید: - باباجان من دیگه فردا باید برم، به نظرم اگه میشه زودتر کارها رو ردیف کنیم که انشاءالله فردا حرکت کنیم. مامان چشم روی هم می گذارد: - پس شما با ماشین برید، ما رو هم تا فرودگاه برسونید که انشاءالله من و آیه با هواپیما بیایم! اگر هم مشکلی ندارید همه‌مون با هواپیما بریم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_128 -امروز که رفتیم داخل روستا، خیلی حال
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› امین می گوید: - نه زنعمو من باید سریع تر برم، ممکنه فعلاً بلیط گیرمون نیاد؛ پس می خواید شماها بمونید، من میرم. من و علی با نگرانی به یک دیگر خیره می‌شویم. چیزی که ازش نگران بودم زودتر از هرچیزی نصیبم شده بود، آب دهانم را قورت داده و سمت بابابزرگ با التماس می‌گویم: - بابابزرگ؟ بابابزرگ لبخندی می زند و دستی به سرم میکشد: - دخترگلم فکر می کنم صلاح شما به رفتن باشه، مقاومت نکن! میدونم چقدر اینجا رو دوست داری ولی شرایطت جوری نیست که راحت باهاش کنار بیای! میدونم دختر قوی هستی اما بهتره چندنفر کنارت باشند. علی میگوید: - من روی حرف زنعمو حرفی نمی زنم اما خب... بهتره بذاریم آیه هم تصمیم بگیره! با خجالت می گویم: - من نمیخوام رو حرف مامان حرف بزنم اما دلم میخواد بمونم! مامان؟ قول میدم تمام جلسات فیزیوتراپی‌ام رو به خوبی برم! قول میدم هوای خودم رو داشته باشم! بذار بمونم. مامان لطفا! وقتش که بشه برمی گردیم، انشاءالله. مامان می گوید: - آیه حق بده به من! یهویی گریه‌اش میگیرد: - آخه چرا یکم به من فکر نمیکنی؟ واقعا چرا به من فکر نمیکنی؟ من یک مادرم!جگرگوشه این گوشه دنیا، خودم اون گوشه دنیا. -نمیتونم، حق بده بهم! بیا بریم، خوب که شدی دوباره برگرد ؛ من که مشکلی با اومدنت به اینجا ندارم! مطمئنم چقدر هدفات خوبه، مطمئنم! اما باید خوب بشی آیه، انشاءالله... پس میریم و تو هروقت خوب شدی برگرد. بغض می کنم: - مامان... مشخص نیست؟! شاید سالها طول بکشه، شاید اصلا پیر شدم. - آیه جان، فعالیتی میخوای انجام بدی ، میریم همونجا انجام میدی. یک دفعه خطاب به علی میگوید: - علی‌آقا؟ مطمئنم که آیه رو حرف شما، حرف نمیزنه. خودتون راضیش کنید! و سمت آشپزخانه میرود. علی سمت من آمده و می گوید: - آیه جان! گفتم که بسپار به خدا، اگر بنای موندن باشه می مونی، اگر بنای رفتن باید بری. یک دفعه می گویم: - پس تو چی؟ یعنی قراره من تنها برم؟ من بدون تو هیچ جایی نمیرم! علی میگوید: - اما من هنوز طرحم تموم نشده، باید بمونم. شما برو من برمی گردم. این دفعه محکم می گویم: - نه! اگر قرار رفتن باشه باهم می ریم، اگر نه که نه! بابابزرگ می گوید: - آیه جان؟ شما زودتر برو علی‌ام میاد بهت سر میزنه! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_129 امین می گوید: - نه زنعمو من باید سری
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› یک دفعه می گویم: - حداقل بهم تا پایان سال تحصیلی وقت بدید! تا اون موقع سه ماه بیشتر نمونده، درس بچه‌ها که تموم بشه قول میدم بیام... قول! علی میگوید: - اما آیه جان، سه ماه هم سه ماه هست؛ شاید اگر تو جلسات فیزیوتراپی خودت رو بهتر انجام بدی ، خیلی درمانت زودتر پیش بره! میدونم که میگم. بغض میکنم: - علی گفتم که بدون تو نمیرم، سه ماه دیگه صبر می کنیم تا پایان خرداد! امتحانات که تموم شد باهم دیگه میریم. انشاءالله تا اون موقع توهم طرحت تموم میشه و یک کاریش میکنی! لطفا حالا که من قبول کردم حرفتون رو شما هم باهام راه بیاید! مامان از آشپزخانه بیرون می آید: - آیه! نمیتونم اجازه بدم! سه ماه برای خودش خیلیه! این بار بابابزرگ نزدیک مامان می شود: - دخترم، می خوای باهم صحبت کنیم؟ مامان به احترام بابابزرگ چیزی نمی گوید: - چشم! باهم دیگه به حیاط میروند، نگران دست به سینه می نشینم و امین کنارم مینشیند: - آیه هنوزم مثل قدیما لجبازی ها اما خب مامانت راست میگه، بهتره برگردی! اونجا از نظر درمانی خیلی بهتره. توهم که عاشق درس خوندن و عاشق فعالیت کردنی، حتی اونجا مامانت میتونه یک کاری کنه که به درس خوندنت ادامه بدی! بیا برو این یک مدتی درست رو بخون و بعدش پرقدرت ادامه بده و معلمی کن.انشاءالله بهتر که شدی ، دوباره برگرد همینجا. علی حرفش را تائید میکند: - منم منظورم همینه! مطمئن باش منم سعی میکنم زودتر طرحم رو تموم کنم و پیشت بیام! دوباره محکم می گویم: - علی من بدون تو هیچ جایی نمیرم، بازم میگم که سه ماه بهمون فرصت بدن؛ توی این سه ماه هم درس بچه ها تموم میشه و هم طرح تو و باهم دیگه برمی گردیم، انشاءالله! فکر کنم بابابزرگ هم موافقه و رفته مامان رو راضی کنه. پس شماهم لطفا هم کاری کنید! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_130 یک دفعه می گویم: - حداقل بهم تا پای
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› · · ─ ·🍃· ─ · · همه چیز همانطور که میخواستم پیش رفت. به قول علی اگر بنای ماندن داشته باشی میمانی و اگر بنای رفتن، میروی! با اصرار های زیاد من، پادرمیانی علی و لطف و محبت پدربزرگ؛ مامان راضی شد بگذارد سه ماه دیگر اینجا بمانم. من از این موضوع خیلی خوشحال بودم، گرچه دلم نمی خواست بعد این سه ماه هم بروم اما خب باید به همین هم راضی میبودم! در این سه ماه سعی داشتم تا بچه ها را از نظر درسی کمک کنم و همچنین در کنار احمد بمانم تا بتواند به درسش ادامه دهد و مشوق او برای ادامه تحصیلش باشم. در این سه ماه هم علی سعی داشت کارهای هیئت، مسجد و همه چیز را محول به نماینده‌ای از جانب خودش بکند تا در نبودمان کارهای هیئت، بی صاحب نماند و از رونق نیافتد! فردای همان روز پراز استرس، همگی به اتفاق امین به سمت مشهد حرکت کردند . و ما ماندیم و علی! چقدر خوشحال بودم که دوباره در همین روستا و خانه گرم مان پذیرای دانش‌آموزان محرومی بودیم که به شدت نیازمند معلم بودند. استاد عزیزم همانطور که قول داده بود، هرهفته می آمد و برای بچه ها تدر یس میکرد! علی هم اکثر اوقات برای بچه ها هم تدریس داشت هم همکاری. مثل همیشه صبح ها و ظهرها و شب ها برای نماز جماعت به مسجد می رفت و هفته‌ای دومرتبه هیئت برگزار میکردند، که گاه مولودی میشد و گاه عزاداری! مثل همیشه پیگیر جلسات فیزیوتراپی خودم بودم و تندتند، ورزش هایی که دکتر و پزشک ها بهم گفته بودند انجام میدادم. و به امید این بودم که یک روزی دوباره بتوانم راه بروم، و به شدت امید داشتم که اگر خداوند متعال صالح من را در ایستادن و راه رفتن دوباره می دید، قطعا این اتفاق حاصل میشد! چیزی که انگیزه بهم میداد حرف های علی بود، علی همیشه برایم از امید حرف میزد، از انرژی، از توانستن، از این که خداوند متعال نشسته تا ما چیزی ازش بخواهیم، ازش خواسته‌ای داشته باشیم و در آیه قرآن هم می‌فرماید: - مرا بخوانید تا شما رو اجابت کنم. همین گفتن، همین خواستن هاست که زیباست! حتما مهم نیست که به زبان خاصی گفته شود، بلکه با همین زبان خودمونی و با احترام هرچه بیشتر بعد از نماز ها خیلی هم زیباست! البته خب گاهی می گویند، دعا در برخی زمان ها به استجابت نزدیکتر است. مثل زمان باریدن باران، مثل زمانی برای رضای خدا اشک می ریزیم، مثل زمان هایی که . . . باید این زمان ها را غنیمت شمرد و بعد از نماز و به خصوص بعد از پایان نمازشب! اما در هرحال خدا همیشه شنوای دعاهای ماست و منتظر است تا اجابت کند، علی میگوید: -خداوند متعال همه دعاها را اجابت می کند، اما خب مسائلی در میان است، گاهی دعایی به خیر وصالح ما نیست و ما آن را نمی فهمیم و وقتی که چندسالی می گذرد شاید حکمتش را بفهمیم. اما شاید هم تا بعد از مرگمان نفهمیم، و روز قیامت می فهمیم چقدر برآورده شدن این دعا به خیر و صالح ما بوده! گاهی هم بعضی دعاها را خداوند متعال برایمان نگه می دارد تا در روز قیامت بهترش را نصیب ما کند و گاه ی هم دعاها مستجاب می شود! یعنی خداوند متعال در هرحال اجابت کننده خواسته های ماست. اما به طریق مختلف! من یاد گرفته ام برای همه زندگی‌ام، حتی برای نفس کشیدن و حتی برای قاشق برداشتن و غذا برداشتن، از خداوند متعال کمک بخواهم! از اهل بیت[علیه السلام]توسل بجویم و تا به الان زندگی‌ام رنگ و بوی بهتری گرفته است. روحیه‌ام حال بهتری دارد و من خدارا شاکرم! امروز احمد بعد از نماز ظهر همراه علی به خانه آمده بود تا کمی باهم دیگر، فوق برنامه‌ای که داشتند، درس کار کنند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_131 · · ─ ·🍃· ─ · · همه چیز همانطور که
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› احمد، مودب خطاب به علی می گوید: - یعنی حاج آقا منم میتونم یک روزی مثل شما پزشک بشم؟ علی لبخند می زند: - چرا که نه پسرم؟ قطعا میتونی! فقط باید تلاش کنی، درس بخونی و نیتت رو خوب قرار بدی انشاءالله! احمد با ذوق می گوید: - من مطمئنم که میتونم! چون واقعا هدف دارم. دلم میخواد پزشک بشم و بیام توی همین روستا به مردمم خدمت کنم! نه فقط همین روستا... بلکه روستاهای اطراف و محروم! مثل شما و خانم معلم! خطاب به احمد لبخند می زند: - هدفات خیلی قشنگه احمد آقا! من مطمئنم به اون چیزی که میخوای میرسی، انشاءالله! یک دفعه احمد به علی می گوید: - حاج آقا؟ شما که پزشکید چرا به مردم روستا کمک نمی کنید؟ خیلی از این مردم نیازمند پزشک هستند اما به خاطر شرایط سخت رفت وآمد و یا حتی هزینه ها تن به این کار ندادند! یک دفعه علی سر به زیر می گوید: - دارم روش فکر می کنم، شا ید این کار رو انجام بدم. خوشحال میشوم! از از زمانی که قرار بود علی برایم بگوید که چرا پزشکی‌اش را ادامه نمیدهد، مدت ها گذشته بود و برای من نگفته بود! مسائلی که پیش آمد و آمدن پدرومادربزرگ و بقیه، مانعی شده بود تا باهم درمورد این قضیه صحبت کنیم. حتما باید امشب درموردش حرف میزدم، حیف بود که علی از این موقعیت استفاده نکند و این همه مردمی که به این امر پزشکی نیازمند بودند، محروم بمانند! هرچند سرش خیلی بیشتر از این حرف ها شلوغ می شد اما خب باارزش بود، حداقل در این سه ماه. احمد که می رود، علی با یک ظرف میوه کنارم مینشیند و مشغول پوست کردن سیب میشود. با لبخند صدایش میزنم: - علی‌آقا؟ - جانم آیه‌خانم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_132 احمد، مودب خطاب به علی می گوید: - ی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - می خواستم یک سوالی ازت بپرسم. لبخند عمیقی می زند: - می دونم چی میخوای بپرسی! کنجکاو می گویم: - واقعا میدونی؟ چی میخوام بپرسم؟ نفس عمیقی کشیده و یک قاچ سیب سمتم می گیرد: - این رو بخور تا بهت بگم. مشغول خوردن سیب میشوم، با خنده میگوید: - میخوای درمورد این که چرا پزشکی رو ادامه نمیدم سوال بپرسی، غیر اینه؟ با خنده سیب را قورت میدهم: - حق با تو هست... خیلی زرنگیا! میخوام بدونم واسه چی این کار رو انجام نمیدی ؟ واسه چی به قول خودت بعد از مدت ها اولین بار بود که از وسایل پزشکیت موقع سرماخوردگی من استفاده کردی! خیلی کنجکاوم علی! خودش هم یک برش سیب می خورد و بعد از قورت دادنش...میگوید: - اون قدر مسئله جدی نیست اما خب، شاید بهش گفت یک ترس بوده! یک تای ابرویم بالا  میپرد: - علی و ترس؟ مگه میشه؟ غیرممکنه! میخندد: - درسته! کار اشتباهی هم میکنم و مطمئنم این عملم خیلی خیلی نادرسته اما خب متاسفانه هنوز نتونستم بهش غلبه کنم! شاید هم نیاز به یک انگیزه قوی دارم برای ادامه دادنش. لبم را میگزم: - علی بهم بگو، خیلی کنجکاو شدم. چیشد که اینطوری شد؟ نفس عمیقی کشیده و می گوید: - راستش من عاشق پزشکی بودم و همین باعث شد برای ادامه تحصیل برم خارج از کشور‌‌ ،من توی خارج از کشور مشغول به کار شدم تو یکی از بهترین بیمارستان ها. این اتفاق خیلی سریی افتاد، خیلی یهو پیش اومد؛ اما همین یهویی بودنش باعث شد من تا مدت ها نتونم کار کنم، نتونم خودم رو جمع و جور کنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦