eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
121 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_128 -امروز که رفتیم داخل روستا، خیلی حال
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› امین می گوید: - نه زنعمو من باید سریع تر برم، ممکنه فعلاً بلیط گیرمون نیاد؛ پس می خواید شماها بمونید، من میرم. من و علی با نگرانی به یک دیگر خیره می‌شویم. چیزی که ازش نگران بودم زودتر از هرچیزی نصیبم شده بود، آب دهانم را قورت داده و سمت بابابزرگ با التماس می‌گویم: - بابابزرگ؟ بابابزرگ لبخندی می زند و دستی به سرم میکشد: - دخترگلم فکر می کنم صلاح شما به رفتن باشه، مقاومت نکن! میدونم چقدر اینجا رو دوست داری ولی شرایطت جوری نیست که راحت باهاش کنار بیای! میدونم دختر قوی هستی اما بهتره چندنفر کنارت باشند. علی میگوید: - من روی حرف زنعمو حرفی نمی زنم اما خب... بهتره بذاریم آیه هم تصمیم بگیره! با خجالت می گویم: - من نمیخوام رو حرف مامان حرف بزنم اما دلم میخواد بمونم! مامان؟ قول میدم تمام جلسات فیزیوتراپی‌ام رو به خوبی برم! قول میدم هوای خودم رو داشته باشم! بذار بمونم. مامان لطفا! وقتش که بشه برمی گردیم، انشاءالله. مامان می گوید: - آیه حق بده به من! یهویی گریه‌اش میگیرد: - آخه چرا یکم به من فکر نمیکنی؟ واقعا چرا به من فکر نمیکنی؟ من یک مادرم!جگرگوشه این گوشه دنیا، خودم اون گوشه دنیا. -نمیتونم، حق بده بهم! بیا بریم، خوب که شدی دوباره برگرد ؛ من که مشکلی با اومدنت به اینجا ندارم! مطمئنم چقدر هدفات خوبه، مطمئنم! اما باید خوب بشی آیه، انشاءالله... پس میریم و تو هروقت خوب شدی برگرد. بغض می کنم: - مامان... مشخص نیست؟! شاید سالها طول بکشه، شاید اصلا پیر شدم. - آیه جان، فعالیتی میخوای انجام بدی ، میریم همونجا انجام میدی. یک دفعه خطاب به علی میگوید: - علی‌آقا؟ مطمئنم که آیه رو حرف شما، حرف نمیزنه. خودتون راضیش کنید! و سمت آشپزخانه میرود. علی سمت من آمده و می گوید: - آیه جان! گفتم که بسپار به خدا، اگر بنای موندن باشه می مونی، اگر بنای رفتن باید بری. یک دفعه می گویم: - پس تو چی؟ یعنی قراره من تنها برم؟ من بدون تو هیچ جایی نمیرم! علی میگوید: - اما من هنوز طرحم تموم نشده، باید بمونم. شما برو من برمی گردم. این دفعه محکم می گویم: - نه! اگر قرار رفتن باشه باهم می ریم، اگر نه که نه! بابابزرگ می گوید: - آیه جان؟ شما زودتر برو علی‌ام میاد بهت سر میزنه! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_129 امین می گوید: - نه زنعمو من باید سری
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› یک دفعه می گویم: - حداقل بهم تا پایان سال تحصیلی وقت بدید! تا اون موقع سه ماه بیشتر نمونده، درس بچه‌ها که تموم بشه قول میدم بیام... قول! علی میگوید: - اما آیه جان، سه ماه هم سه ماه هست؛ شاید اگر تو جلسات فیزیوتراپی خودت رو بهتر انجام بدی ، خیلی درمانت زودتر پیش بره! میدونم که میگم. بغض میکنم: - علی گفتم که بدون تو نمیرم، سه ماه دیگه صبر می کنیم تا پایان خرداد! امتحانات که تموم شد باهم دیگه میریم. انشاءالله تا اون موقع توهم طرحت تموم میشه و یک کاریش میکنی! لطفا حالا که من قبول کردم حرفتون رو شما هم باهام راه بیاید! مامان از آشپزخانه بیرون می آید: - آیه! نمیتونم اجازه بدم! سه ماه برای خودش خیلیه! این بار بابابزرگ نزدیک مامان می شود: - دخترم، می خوای باهم صحبت کنیم؟ مامان به احترام بابابزرگ چیزی نمی گوید: - چشم! باهم دیگه به حیاط میروند، نگران دست به سینه می نشینم و امین کنارم مینشیند: - آیه هنوزم مثل قدیما لجبازی ها اما خب مامانت راست میگه، بهتره برگردی! اونجا از نظر درمانی خیلی بهتره. توهم که عاشق درس خوندن و عاشق فعالیت کردنی، حتی اونجا مامانت میتونه یک کاری کنه که به درس خوندنت ادامه بدی! بیا برو این یک مدتی درست رو بخون و بعدش پرقدرت ادامه بده و معلمی کن.انشاءالله بهتر که شدی ، دوباره برگرد همینجا. علی حرفش را تائید میکند: - منم منظورم همینه! مطمئن باش منم سعی میکنم زودتر طرحم رو تموم کنم و پیشت بیام! دوباره محکم می گویم: - علی من بدون تو هیچ جایی نمیرم، بازم میگم که سه ماه بهمون فرصت بدن؛ توی این سه ماه هم درس بچه ها تموم میشه و هم طرح تو و باهم دیگه برمی گردیم، انشاءالله! فکر کنم بابابزرگ هم موافقه و رفته مامان رو راضی کنه. پس شماهم لطفا هم کاری کنید! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_130 یک دفعه می گویم: - حداقل بهم تا پای
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› · · ─ ·🍃· ─ · · همه چیز همانطور که میخواستم پیش رفت. به قول علی اگر بنای ماندن داشته باشی میمانی و اگر بنای رفتن، میروی! با اصرار های زیاد من، پادرمیانی علی و لطف و محبت پدربزرگ؛ مامان راضی شد بگذارد سه ماه دیگر اینجا بمانم. من از این موضوع خیلی خوشحال بودم، گرچه دلم نمی خواست بعد این سه ماه هم بروم اما خب باید به همین هم راضی میبودم! در این سه ماه سعی داشتم تا بچه ها را از نظر درسی کمک کنم و همچنین در کنار احمد بمانم تا بتواند به درسش ادامه دهد و مشوق او برای ادامه تحصیلش باشم. در این سه ماه هم علی سعی داشت کارهای هیئت، مسجد و همه چیز را محول به نماینده‌ای از جانب خودش بکند تا در نبودمان کارهای هیئت، بی صاحب نماند و از رونق نیافتد! فردای همان روز پراز استرس، همگی به اتفاق امین به سمت مشهد حرکت کردند . و ما ماندیم و علی! چقدر خوشحال بودم که دوباره در همین روستا و خانه گرم مان پذیرای دانش‌آموزان محرومی بودیم که به شدت نیازمند معلم بودند. استاد عزیزم همانطور که قول داده بود، هرهفته می آمد و برای بچه ها تدر یس میکرد! علی هم اکثر اوقات برای بچه ها هم تدریس داشت هم همکاری. مثل همیشه صبح ها و ظهرها و شب ها برای نماز جماعت به مسجد می رفت و هفته‌ای دومرتبه هیئت برگزار میکردند، که گاه مولودی میشد و گاه عزاداری! مثل همیشه پیگیر جلسات فیزیوتراپی خودم بودم و تندتند، ورزش هایی که دکتر و پزشک ها بهم گفته بودند انجام میدادم. و به امید این بودم که یک روزی دوباره بتوانم راه بروم، و به شدت امید داشتم که اگر خداوند متعال صالح من را در ایستادن و راه رفتن دوباره می دید، قطعا این اتفاق حاصل میشد! چیزی که انگیزه بهم میداد حرف های علی بود، علی همیشه برایم از امید حرف میزد، از انرژی، از توانستن، از این که خداوند متعال نشسته تا ما چیزی ازش بخواهیم، ازش خواسته‌ای داشته باشیم و در آیه قرآن هم می‌فرماید: - مرا بخوانید تا شما رو اجابت کنم. همین گفتن، همین خواستن هاست که زیباست! حتما مهم نیست که به زبان خاصی گفته شود، بلکه با همین زبان خودمونی و با احترام هرچه بیشتر بعد از نماز ها خیلی هم زیباست! البته خب گاهی می گویند، دعا در برخی زمان ها به استجابت نزدیکتر است. مثل زمان باریدن باران، مثل زمانی برای رضای خدا اشک می ریزیم، مثل زمان هایی که . . . باید این زمان ها را غنیمت شمرد و بعد از نماز و به خصوص بعد از پایان نمازشب! اما در هرحال خدا همیشه شنوای دعاهای ماست و منتظر است تا اجابت کند، علی میگوید: -خداوند متعال همه دعاها را اجابت می کند، اما خب مسائلی در میان است، گاهی دعایی به خیر وصالح ما نیست و ما آن را نمی فهمیم و وقتی که چندسالی می گذرد شاید حکمتش را بفهمیم. اما شاید هم تا بعد از مرگمان نفهمیم، و روز قیامت می فهمیم چقدر برآورده شدن این دعا به خیر و صالح ما بوده! گاهی هم بعضی دعاها را خداوند متعال برایمان نگه می دارد تا در روز قیامت بهترش را نصیب ما کند و گاه ی هم دعاها مستجاب می شود! یعنی خداوند متعال در هرحال اجابت کننده خواسته های ماست. اما به طریق مختلف! من یاد گرفته ام برای همه زندگی‌ام، حتی برای نفس کشیدن و حتی برای قاشق برداشتن و غذا برداشتن، از خداوند متعال کمک بخواهم! از اهل بیت[علیه السلام]توسل بجویم و تا به الان زندگی‌ام رنگ و بوی بهتری گرفته است. روحیه‌ام حال بهتری دارد و من خدارا شاکرم! امروز احمد بعد از نماز ظهر همراه علی به خانه آمده بود تا کمی باهم دیگر، فوق برنامه‌ای که داشتند، درس کار کنند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_131 · · ─ ·🍃· ─ · · همه چیز همانطور که
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› احمد، مودب خطاب به علی می گوید: - یعنی حاج آقا منم میتونم یک روزی مثل شما پزشک بشم؟ علی لبخند می زند: - چرا که نه پسرم؟ قطعا میتونی! فقط باید تلاش کنی، درس بخونی و نیتت رو خوب قرار بدی انشاءالله! احمد با ذوق می گوید: - من مطمئنم که میتونم! چون واقعا هدف دارم. دلم میخواد پزشک بشم و بیام توی همین روستا به مردمم خدمت کنم! نه فقط همین روستا... بلکه روستاهای اطراف و محروم! مثل شما و خانم معلم! خطاب به احمد لبخند می زند: - هدفات خیلی قشنگه احمد آقا! من مطمئنم به اون چیزی که میخوای میرسی، انشاءالله! یک دفعه احمد به علی می گوید: - حاج آقا؟ شما که پزشکید چرا به مردم روستا کمک نمی کنید؟ خیلی از این مردم نیازمند پزشک هستند اما به خاطر شرایط سخت رفت وآمد و یا حتی هزینه ها تن به این کار ندادند! یک دفعه علی سر به زیر می گوید: - دارم روش فکر می کنم، شا ید این کار رو انجام بدم. خوشحال میشوم! از از زمانی که قرار بود علی برایم بگوید که چرا پزشکی‌اش را ادامه نمیدهد، مدت ها گذشته بود و برای من نگفته بود! مسائلی که پیش آمد و آمدن پدرومادربزرگ و بقیه، مانعی شده بود تا باهم درمورد این قضیه صحبت کنیم. حتما باید امشب درموردش حرف میزدم، حیف بود که علی از این موقعیت استفاده نکند و این همه مردمی که به این امر پزشکی نیازمند بودند، محروم بمانند! هرچند سرش خیلی بیشتر از این حرف ها شلوغ می شد اما خب باارزش بود، حداقل در این سه ماه. احمد که می رود، علی با یک ظرف میوه کنارم مینشیند و مشغول پوست کردن سیب میشود. با لبخند صدایش میزنم: - علی‌آقا؟ - جانم آیه‌خانم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_132 احمد، مودب خطاب به علی می گوید: - ی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - می خواستم یک سوالی ازت بپرسم. لبخند عمیقی می زند: - می دونم چی میخوای بپرسی! کنجکاو می گویم: - واقعا میدونی؟ چی میخوام بپرسم؟ نفس عمیقی کشیده و یک قاچ سیب سمتم می گیرد: - این رو بخور تا بهت بگم. مشغول خوردن سیب میشوم، با خنده میگوید: - میخوای درمورد این که چرا پزشکی رو ادامه نمیدم سوال بپرسی، غیر اینه؟ با خنده سیب را قورت میدهم: - حق با تو هست... خیلی زرنگیا! میخوام بدونم واسه چی این کار رو انجام نمیدی ؟ واسه چی به قول خودت بعد از مدت ها اولین بار بود که از وسایل پزشکیت موقع سرماخوردگی من استفاده کردی! خیلی کنجکاوم علی! خودش هم یک برش سیب می خورد و بعد از قورت دادنش...میگوید: - اون قدر مسئله جدی نیست اما خب، شاید بهش گفت یک ترس بوده! یک تای ابرویم بالا  میپرد: - علی و ترس؟ مگه میشه؟ غیرممکنه! میخندد: - درسته! کار اشتباهی هم میکنم و مطمئنم این عملم خیلی خیلی نادرسته اما خب متاسفانه هنوز نتونستم بهش غلبه کنم! شاید هم نیاز به یک انگیزه قوی دارم برای ادامه دادنش. لبم را میگزم: - علی بهم بگو، خیلی کنجکاو شدم. چیشد که اینطوری شد؟ نفس عمیقی کشیده و می گوید: - راستش من عاشق پزشکی بودم و همین باعث شد برای ادامه تحصیل برم خارج از کشور‌‌ ،من توی خارج از کشور مشغول به کار شدم تو یکی از بهترین بیمارستان ها. این اتفاق خیلی سریی افتاد، خیلی یهو پیش اومد؛ اما همین یهویی بودنش باعث شد من تا مدت ها نتونم کار کنم، نتونم خودم رو جمع و جور کنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_133 - می خواستم یک سوالی ازت بپرسم. لبخ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سر یک اتفاق، یکی از دوستانم تصادف کرد؛ با ماشین و وقتی این اتفاق براش می‌افته میارنش دقیقا همون بیمارستانی که من بودم و دقیقا وقتی دوستم برای عمل به اتاق عمل بردند، من بالای سرش بودم! همه چیز داشت خوب پیش می رفت، عمل به خوبی داشت پیش می رفت. توکل به خدا کرده بودم و امیدوار بودم انشاءالله دوستم بهبود پیدا می کنه اما طی یک اتفاق، طی یک نخواستن، طی یک حکمت الهی! دوستم رفت...من تا مدت ها فکر میکردم مقصر منم و به خاطر کم کاری من و شاید یک اشتباه از سمت من این اتفاق براش افتاد. اما خب به این نتیجه رسیدم که مقصر من نبودم! اما این نتیجه خیلی دیر متوجه اش شدم و تا مدت ها افسرده بودم، اما خداروشکر و خداروشکر که با طلبگی آشنا شدم و تونستم درس بخونم. زمانی که شروع کردم به طلبگی دیگه همه دنیام شده بود درس و بحث و کتاب! تا به الان . . ! اما همون اتفاقی که برای دوستم افتاد باعث شد تا مدت ها نتونم خودم رو جمع کنم و تا الان حتی نتونستم دست به تیغ ببرم. -اون قدری می شناسمت که میدونم وقتی وارد یک کاری میشی این قدر بادقت و سنجیده عمل میکنی که خیلی غیرممکنه یک مسئله سهل‌انگارانه پیش بیاد! پس ازت خواهش میکنم خودت رو توبیخ نکن و با عزم و اراده قوی ، شروع کن به درمان مردم روستا. حتی اگر موافق باشی، یک اعلامیه بزنیم که مردم روستاهای اطراف هم بیایند اینجا و از این درمان رایگان بهره مند بشن؛ نظرت چیه علی؟ با دقت حرف هایم را گوش میداد، یک دفعه لبخند می زند: - واقعا دل مهربونی داری آیه جان! یعنی میگی به نظرت دوباره می تونم؟! خنده بلندی می کنم: - تو خودت همیشه مشوق هم تو همه کارهایی، اون وقت برای همچین مسئله‌ای از من نظر میخوای؟ از من میخوای اطمینان حاصل کنی؟ لبخند کم رنگی میزند: - راستش... چطوری بگم؟ فقط توی این مسئله انگار تردید دارم، اما خب انگار الان که حرفش رو زدم و اتفاقات گذشته رو یادآور شدم، گذشتن ازش، کنار اومدن باهاش خیلی راحتتر شده! و احساس میکنم بهتر بتونم باهاش کنار بیام اما باید روش فکر کنم. کف دستم را به لپش می کشم و آرام با شستم نوازشش میدهم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_134 سر یک اتفاق، یکی از دوستانم تصادف ک
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - علی‌آقا، روش فکر نکن! عمل کن! الان دیگه وقت تعلل کردن نیست، زیاد فرصت نداریم که.باید سعی کنیم در این سه ماه هرچه در توان داریم به کار ببندیم تا انشاءالله خدمتی به این مردم بکنیم. من با تمام توانم تلاش میکنم روی درس بچه ها کار کنم و دنبال فردی باشم تا بعد از نبود ما سال تحصیلی جدید، به فکر بچه ها باشه و خب اصولاً شما هم تو این سه ماه سعی کن این قدری بیماری ها رو درمان کنی، در حد توانت تا انشاءالله یاد و خاطره خوبی ازمون باقی بمونه! علی با مهربانی پیشانی‌ام را میبوسد: - خیلی مهربونی آیه‌خانم، خیلی! اصلاً شما هدیه خداوند به من بودی . . ! درست از وسط آسمان افتادی بغل من، و من هم خداروشکر میکنم. انشاءالله که خدا از ما راضی باشه، چشم! میرم دنبال کاراش. نظرت چیه؟ کجا این کار رو انجام بدیم؟ کمی به فکر فرو میروم: - خب ببین به نظر من و اگر توام موافق باشی، آقا فواد و مادرش هم راضی باشند، بریم تو همون خونه‌ای که من به عنوان مدرسه ازش استفاده میکردم، اونجا فکر میکنم بهترین مکانه!بهترین مکان برای درمان گاه جهادی با مطب دکتر حاج‌علی! موهایم را بهم می ریزد: - از دست تو آیه خانم! خیلی خب! نظرت چیه اول بریم یک چیزی بخوریم بعد هم بیشتر روی این مسئله فکر کنیم و تصمیم های خوب‌تری بگیریم. بشکنی می زنم: - به شدت موافقم. · · ─ ·🍃· ─ · · سه ماه گذشت! سه ماه به سرعت برق و باد گذشت! سه ماهی پر از لذت، محبت، شادی و نشاط؛ سه ماهی که با تمام توانمان با علی سعی میکردیم هرچه در چنته داریم، خرج مردم مهربان این روستا کنیم! چه از بابت آموزش و یادگیری، چه از بابت احکام، دین و درمان! درست از فردای روزی که علی تصمیم گرفت، درمانگاه جهادی خودش رو در این روستای گرم و دم‌مرزی افتتاح کند، مردم روستا بعضی با بغض و بعضی با شوق از این حرکت زیبا استقبال کردند و دعاهای خیری بود که نصیب علی و من و زندگی‌مان میشد! هفته‌ای یک مرتبه، جلسات فیزیوتراپی‌ام را پیگیری میکردم و همراه علی به شهر میرفتیم. خداروشکر همه چیز خوب پیش می رفت، پزشک من خطاب به علی گفته بود که به علت ورزش های مدوامی که در خانه انجام میدهم و مرتب رفتن به جلسات فیزی وتراپی، جای امید و بهبود، پیدا می شود! توکل به خدا کرده بودم و امید داشتم، حتی اگر من لیاقت این بهبود نبودم اما لطف دعاهای مردم، شامل حالم میشد. به قول علی، به خدا سپرده بودم... یا قسمتم خوب شدن بود یا نبود! اما میدانستم که هرگونه باشد، خدا خواسته! پس سعی می کنم لذت ببرم، از هرگونه وضعیت! خداروشکر از زمانی که درمانگاه جهادی حاج‌علی افتتاح شده بود، مردم روستاهای اطراف هم به این جا می‌آمدند و از درمان های جهادی علی بهره‌مند می شدند، حاج‌علی حسابی سرش شلوغ شده بود. من از این امر خوشحال بودم که می توانستیم ذره ای کمکی به مردم بکنیم، بچه ها به شدت مشغول درس خواندن بودن و خودشان را برای امتحان های پایانی آماده می کردند، جدای از آنها احمد بود که خوب درس میخواند، احمد بود که شوق رفتن به رشته تجربی، و شوق پزشک شدن را در خود ایجاد کرده بود و هرروز بال این آرزو را بیشتر میگشود و من چقدر برای او خوشحال بودم و امید داشتم و مطمئن بودم که انشاءالله به انتهای خوبی میرسد. گه‌گاهی من هم درمانگاه جهادی میرفتم و کمک علی می کردم، به عنوان منشی . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
هدایت شده از تبادلات‌دلا
یه روایت ِ خاص از «جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان » با چاشنی ِ عشق و ایمان 🥹🎀 رمانی که تا تیک آخرش نمی‌تونی چشم از گوشی برداری 😂😭💘 بیا اینجا تعطیلات تابستونت رو با ماا بگذرون🤡💘: [ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 ] ‌
هدایت شده از تبادلات‌دلا
جنگ رمضان + ایمان + عشقِ پاک = یه بمبِ احساساتی 💣💖✨ اگه دنبال یه رمانِ مـٰــذهبی ُ حماسی می‌گردی که واقعاً «تک» باشه... 🌝🌱 جای تو دقیقاً اینجاست 👇🏻 [ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 ]
هدایت شده از تبادلات‌دلا
بچه‌هااااا 📢 کـــانـــالــی رو پیدا کردم که لرزه به تن آدم می‌ندازه 😭💘 تا حالا رمان مذهبی‌ای خوندی که همش اکشن و حماسی باشه و هم عاشقانه؟ 🌚🔥 نویسنده‌ش با جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان کاری کرده که آدم نتونه حتی یه لحظه گوشی رو بذاره کنار 😂😭💘 بیا اینجا و یه دنیا تجربه جدید کن 🤡💘: [ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 ]