eitaa logo
The beginning or the end?:Nightmare
40 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا ؟:کابوس چپتر ۱۱ ووجین مشتش را به دیوار کوبید و گفت:لعنتی! یون جئونگ که شوکه شده بود گفت:ح...حالا باید چیکار کنیم؟ _یون جئونگ!همین جا بمون،من زود برمیگردم! _ووجین...لطفا...منو اینجا تنها نذار! ووجین دستانش را روی شانه او گذاشت و گفت:برمیگردم،قول میدم!نمیذارم دست پلیسا بهت برسه!باشه؟ یون جئونگ ملتمسانه گوشه کت ووجین را گرفت و گفت:نرو...خواهش میکنم! از طرفی صدای داد جونگ سو آمد:بچه ها!معلوم هست دارید چیکار میکنید؟بدویید بیاید بیرون!مگه نشنیدید؟پلیسا اومدن!! _برمیگردم! ووجین به سرعت از سرویس بهداشتی خارج شد و به همراه جونگ سو به طبقه پایین رفتند. یون جئونگ با صدایی لرزان گفت:حالا...چیکار کنم؟ او در را کمی باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت،هیچکس داخل خانه نبود و ظاهرا همه فرار کرده بودند. صدای آهنگ همچنان به گوش می‌رسید و رقص نور هم روشن بود. پلیس ها هنوز داخل خانه نیامده بودند،بنابراین یون جئونگ تصمیم گرفت فرار کند،اما یاد حرف ووجین افتاد:همینجا بمون،زود برمیگردم! _اون مطمئنا میتونه از خودش دفاع کنه،از طرفی...منم حتما واسش دردسرم،اگه فرار کنم...میتونم بهش زنگ بزنم و بگم که حالم خوبه!(شماره همو گرفته بودن همون اولا،من دیگه نگفتم) یون جئونگ آرام از دستشویی خارج شد و به سمت پنجره رفت،ماشین پلیس ها پایین بودند و او با خودش فکر کرد:اگه برم پایین قطعا همشون منو میبینن!چیکار کنم؟ او از خانه خارج شد و ناگهان چیزی نظرش را جلب کرد؛قسمتی از دیوار راه پله ها هنوز ساخته نشده بود و به پشت ساختمان راه داشت.طوری بود که یون جئونگ بتواند از آن رد شود،اما ممکن بود فاصله نسبتا زیادی تا زمین داشته باشد،ولی از نظر او بهتر از این بود که دست پلیس ها بیفتد. ناگهان صدای چند نفر از پلیس ها به گوش رسید که داشتند از پله ها بالا می آمدند. یون جئونگ به سرعت از پله ها پایین و به سمت آن قسمت از دیوار رفت و به پایین نگاه کرد.حدود ۳ متر با زمین فاصله داشت. صدای پای پلیس ها نزدیک و نزدیک تر میشد. چاره دیگری نداشت،اگر دست پلیس ها می افتاد،بین بقیه مردم و هم دانشگاهی هایش بد شناخته میشد.بنابراین تصمیم گرفت نقشه اش را عملی کند. پایش را روی لبه دیوار گذاشت و چشمانش را بست،حتی جیغ هم نزد که نظر پلیس هارا جلب نکند. وقتی پرید،فاصله تا زمین انگار کم شد،خیلی سریع به زمین رسید. درد بدی در کل بدنش پیچید.اما بدتر از آن،دردی بود که در مچ پایش حس می‌کرد. به سختی بلند شد و ایستاد.درد پایش بیشتر شد. _لعنتی... اشک هایش سرازیر شدند.اما زمان کافی برای از دست دادن نداشت.با تمام قدرتی که داشت و سرعتی که می‌توانست شروع به حرکت کرد. دو ماشین پلیس جلوی ساختمان بودند و ظاهرا همه پلیس ها در ساختمان بودند.یا حداقل این چیزی بود که یون جئونگ فکر می‌کرد. حتی نمی‌دانست باید کجا برود.فقط تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید این بود که از آن کوچه خارج شود. وقتی به خیابان رسید،هیچ خودرویی دیده نمیشد.روی تابلو هارا خواند:پارک جنگلی جیان!فک کنم...بهترین جا برای مخفی شدن باشه،نزدیکم هست! او دوباره شروع به حرکت کرد و زمانی به خودش آمد که وسط جنگل(همون پارک جنگلیه)و ظاهرا گم شده بود.خودش هم نفهمید که کی وارد جنگل شد یا چگونه تا این حد پیش رفت و راهش را گم کرد.اما به قدری حالش بد بود و پا و سرش درد می‌کردند که حتی نخواهد به این قضیه فکر کند. دور تا دورش را درخت های بلند احاطه کرده بودند.سرش گیج میرفت،به درختی تکیه داد و ناخودآگاه روی زمین افتاد.(تو حالت نشسته،فک کنم بدونید چه حالتی منظورمه،حالا باز اگه متوجه نشدید میکشم میفرسم) در همان لحظه موبایلش زنگ خورد. یون جئونگ سرش را به درخت تکیه داد و موبایل را از جیبش بیرون آورد. ووجین بود. یون جئونگ،با دست لرزانش موبایل را سمت گوشش برد:الو ووجین... صدای داد بلند ووجین یون جئونگ را شوکه کرد:معلوم هست کجایی؟مگه نگفتم همونجا بمون؟چرا رفتی؟فکر کردم گرفتنت! یون جئونگ اخم هایش را در هم کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت:هی...فک کنم من اینجا قربانیم!تو...قول دادی که زود میای...ولی نیومدی!توقع داشتی بمونم و...منتظر باشم تا بیان دستگیرم کنن؟؟همچین چیزی رو میخواستی؟ او نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشک هایش سرازیر شدند. لحن ووجین با شنیدن صدای گریه یون جئونگ آرام شد. _هی...گریه نکن!معذرت میخوام،نباید اونجا تنهات میذاشتم!الان فقط آروم باش و بهم بگو کجایی،میام دنبالت! _نمیدونم...واقعا نمیدونم کجام!تنها چیزی که میدونم‌...اینه که تو یه پارک جنگلیم،نزدیک همون جاس،فقط...همینو میدونم!
_باشه باشه...ببین...نشونه ای،تابلویی چیزی اونجا نمیبینی که بتونم پیدات کنم؟ _صبر کن یه لحظه... یون جئونگ به سختی بلند شد و به دور و برش نگاهی انداخت. _چ...چرا!یه تابلوی بزرگ تا چند متریم هس،به یکی از درختائه،خیلی بزرگه.فک کنم...بشه از فاصله ۲۰ یا ۳۰ متری هم دیدش!میرم زیرش منتظر میمونم! _خب خوبه،من سریع خودمو میرسونم! _باشه ولی...لطفا عجله کن! _باشه!قول میدم ایندفعه زود بیام! ووجین این را گفت و تماس را قطع کرد. یون جئونگ برای لحظه ای به صفحه خاموش موبایلش چشم دوخت و انعکاس چهره خودش را در آن دید.قسمتی از گونه اش کمی خراشیده شده بود که آن هم احتمالا بخاطر سابیده شدنش با زمین بعد از پریدن بود. به سمت همان درخت که بالای آن،تابلو بود قدم برداشت.پایش لنگ میزد و هر بار که سعی میکرد روی آن بایستد درد غیرقابل تحملی در آن می‌پیچید. در حالی که منتظر ووجین بود،به آسمان خیره شد؛هوا ابری بود و دقایقی بعد هم صدای رعد و برق به گوش رسید. بعد از ۱۰ دقیقه ناگهان صدای ووجین نظرش را جلب کرد:یون جئونگ!... یون جئونگ سرش را بالا گرفت و ووجین را دید که در چند قدمی او ایستاده بود و نفس نفس میزد.فرم مخصوص پلیس ها را به تن داشت و چون کمی برایش تنگ بود،عضلاتش را به خوبی نشان می‌داد.دو تا از دکمه های بالای پیراهن هم باز گذاشته بود و همین،او را جذاب تر نشان می‌داد.یون جئونگ کمی تعجب کرد و سرخ شد.اما ناگهان اشک هایش سرازیر شدند. ووجین به سمتش رفت و گفت:گریه نکن!خواهش میکنم!ببخشید،اشتباه از من بود،دیگه اونطوری تنهات نمیذارم!حالا گریه نکن! یون جئونگ آرام سرش را به طرفین تکان داد و گفت:نه...بخاطر تو نیست...من...من ترسیده بودم!نمیخواستم گیر بیفتم...نمیخواستم تو یا جونگ سو هم گیر بیفتید...خیلی ترسیده بودم... ووجین صورت یون جئونگ را بالا گرفت و گفت:آروم با...وایسا ببینم!صورتت چی شده؟ _چ...چیزی نیست!موقع فرار اینطوری شد!از یه فاصله ای پریدم پایین،پامم...فک کنم در رفته! ووجین با نگرانی گفت:آخه چرا همچین کاری کردی؟ _زیاد مهم نیست!حالا...تو چرا لباس پلیسا تنته؟و اینکه...جونگ سو کجاست؟ ووجین دستش را پشت گردنش کشید و گفت:خب...داستانش مفصله!تعریف میکنم.جونگ سو هم خیلی نگرانت بود،می‌خواست باهام بیاد ولی بهش سوئیچ موتورمو دادم برگرده خوابگاه.اگه زیادی بیرون از خوابگاه میموندیم به ما هم شک میکردن.(دوستان این خوابگاهه یه قابلیتی داره،اینکه وقتی یه نفر از یکی از اتاقا مثلا برمیگرده به اتاقش،توی یه سیستم طوری،ثبت میشه که آره دانشجوی اتاق شماره فلان در تاریخ و ساعت فلان برگشت به اتاقش،بعد مثلا اگه چند نفر باشنم مهم نیس،فقط شماره اتاق ثبت میشه) _آها...که اینطور! یون جئونگ این را گفت و به نقطه ای نا معلوم خیره شد. اما ووجین چانه او را گرفت و مجبورش کرد که به او نگاه کند. _میخوام...وقتی پیش منی...تمرکزت رو من باشه! _ه...ها؟! _بذار...کار نیمه تموممو...تموم کنم! ووجین این را گفت و صورتش را نزدیک صورت یون جئونگ کرد و او را بوسید،دستش را نوازش وارانه لای موهای یون جئونگ برد و دست دیگرش،آرام کت او را از شانه اش پایین آورد. یون جئونگ شوکه شده و سرخ شده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی دست ووجین زیر تیشرت او رفت و پوستش را لمس کرد،یون جئونگ دستانش را روی سینه او گذاشت و کمی خودش را عقب کشید و همین باعث شد ووجین بوسه را قطع کند و دستش از حرکت بایستد. _چی شده؟ یون جئونگ که کاملا سرخ شده بود،همانطور که دستانش روی سینه او بودند گفت:و...ووجین!ا...این کار درستی نیست!ما...هیچ نسبتی با هم نداریم!پس..انجام دادن همچین کاری... ووجین حرف او را قطع کرد و با جدیت گفت:چی میشه...اگه بگم میخوام پارتنرم باشی؟ یون جئونگ شوکه شد و گفت:چ...چی؟و...ولی ما...ت...تازه با هم آشنا شدیم! _به نظرت به همچین چیزی اهمیت میدم؟ ووجین این را گفت و دوباره خم شد و او را بوسید. ... ادامه دارد...
دوستان به این توجه نکنید
به نام خدا ؟:کابوس چپتر ۱۲ یون جئونگ دوباره کمی خودش را عقب کشید و گفت:ووجین...خواهش میکنم تمومش کن! ووجین که کمی آزرده شده بود اخم هایش را در هم کشید و گفت:هی...چرا هر بار جلومو میگیری؟اگه بدت میاد کافیه بهم بگی!شایدم از خودم خوشت نمیاد! _نه نه!اینطور نیست!من اصلا ازت بدم نمیاد...نه از خودت،نه از کاری که میکنی!فقط... ووجین کمی جدی شد و گفت:حس میکنم...داری یه چیزی رو ازم مخفی میکنی!اون داستانی که تعریف کردی...کل زندگیت نبود!نه؟ یون جئونگ با صدایی لرزان،آهی کشید و به زمین خیره شد،و همچنان ساکت ماند. _ببین...شاید برات سخت باشه که بهم اعتماد کنی یا بخوای انقد زود همچین کاری کنی،(همین کیس و اینا)ولی مطمئن باش من اگه از کسی خوشم نیاد عمرا همچین کاری باهاش بکنم پس... در همان لحظه یون جئونگ داد بلندی زد و باعث شد ووجین حرفش را بخورد و شوکه به او خیره شود:اونم مثل تو بود!! او این را گفت و در حالی که به درخت تکیه میداد،در حالت نشسته روی زمین افتاد:اونم...مثل تو بود! ووجین که از این حرف او شوکه شده بود،آب دهانش را قورت داد و آرام کنار او روی زمین نشست. _یون جئونگ...تو...با یه نفر تو رابطه بودی!آره؟ یون جئونگ لبخند تلخی زد و گفت:نه اونطور که فکر میکنی ولی...آره! قبل از اینکه ووجین چیزی بگوید،یون جئونگ خودش شروع به تعریف کرد. _۱۹ سالم بود...که باهاش آشنا شدم!دوران دبیرستانم تموم شده بود و میخواستم برای خودم یه زندگی شاد داشته باشم.به دور از درس و مدرسه و البته یانگ می و سورا.واسه همین تصمیم گرفتم دیرتر برم دانشگاه.همیشه میخواستم کار کنم و شاغل بودنو تجربه کنم.واسه همین...تو یه کافه رستوران مشغول به کار شدم. اونو...هر روز تو کافه میدیدم.به نظر پاتوقش بود.همیشه هم یه چیز سفارش میداد،آیس کافی با یه تیکه کیک شکلاتی!بعد از چند روز که دیدمش و هر بار که ازش سفارش گرفتم،فهمیدم نویسندس،هر روز تو کافه روی رمانی که مینوشت وقت میذاشت و آخر روزم با یه حالت خسته و کلافه کافه رو ترک میکرد.چون همیشه من ازش سفارش میگرفتم و براش میبردم،بهم احساس نزدیکی می‌کرد و چند بار،یه سری از کاراشو بهم سپرد.دروغ چرا؟منم...ازش خوشم اومده بود.خوش استایل و جذاب بود.همیشه هم بوی عطرش کل فضای کافه رو پر می‌کرد.همیشه سخت کار می‌کرد و هیچوقت ناامید نمیشد.جسور و شجاع بود.خیلی هم ریسک پذیر.چند هفته که گذشت،فهمیدم یه حسایی بهم داره.اینو از حالت نگاهش و لمسایی که تظاهر می‌کرد از قصد نیست،ولی در واقع همش از عمد بود،فهمیدم.تا اینکه یه روز...بالاخره اعتراف کرد. * _یون جئونگ!من بهت علاقه دارم!و خب...اگه تو هم دوس داشته باشی و راضی باشی...میشه با هم قرار بذاریم؟ یون جئونگ کمی سرخ شد،اما سعی کرد ریلکس جلوه کند:خ...خب!این یکم غیر‌ منتظره بود!ولی...باید راجبش فکر کنم و...با...پدرم مشورت کنم!(رئیس یتیم خونه) او لبخندی زد و گفت:اشکال نداره،به هر حال منم نباید انقد یهویی میگفتم!ولی...خوشحال میشم که...بقیه زندگیم رو با شما بگذرونم! یون جئونگ کمی تعجب کرد و گفت:ا...اوه!خیلی...ممنونم که احساس واقعیتون رو بهم گفتید! * _این موضوعو با رئیس یتیم خونه در میون گذاشتم،اونم بهم گفت که..."تو دیگه به سنی رسیدی که خودت بخوای برای زندگیت تصمیم بگیری،اگه به نظرت،پسر خوبیه و انتخابت درسته،من حرفی ندارم!" یون جئونگ اشکی که از گونه اش سر خورد را پاک کرد و با صدایی لرزان گفت:ولی الان...با خودم میگم کاش...اون موقع بابام جلومو گرفته بود!کاش...نمیذاشت تو اون رابطه کوفتی برم! ووجین دستش را به نشانه همدردی روی کمر یون جئونگ گذاشت و گفت:آروم باش،اگه حالت خوب نیست،نیازی نیس به خودت فشار بیاری! یون جئونگ به نشانه نه سرش را تکان داد و گفت:روزای...خوبی رو با هم میگذروندیم.فکر میکردم تمام سختیا و روزای تلخی که داشتم تموم شده،ولی...نمیدونستم که تازه بدبختیام شروع شده بود.یه بار که...تولدش بود،به دروغ بهش گفتم میخوام چند روز برم سفر کوتاه که حال و هوام عوض شه،در واقع...میخواستم سوپرایزش کنم. کیک سفارش دادم،عطر مورد علاقش و یه کراوات براش خریدم.وقتی رسیدم به خونش،سعی کردم خیلی آروم درو باز کنم که متوجه نشه.وقتی درو باز کردم...چیزی که میدیدمو نمیتونستم باور کنم.دو تا کفش...جلو در خونه بود.یکیش کفش خودش بود و...اون یکی هم یه جفت کفش زنونه بود.نمیخواستم باور کنم،خودمو با خیال اینکه دوباره یکی از همکارای زنش واسه کار رفته پیشش...گول میزدم.ولی...کاش تصوراتم...واقعی بود.وارد خونه که شدم،اونو دیدم که یه زنه رو پاهاش نشسته بود و...داشتن همو می بوسیدن.وقتی منو دیدن،جفتشون دستپاچه شدن.
من اون لحظه شوکه شده بودم.ولی عصبانیت بهم چیره شد.بدون هیچ حرفی به سمت در رفتم،ولی اون سریع خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت،خیلی دستپاچه و مضطرب بود،ولی...تنها حسی که نداشت...پشیمونی بود!بهم گفت که سو تفاهم پیش اومده،ولی چه سوتفاهمی؟اون عاشق یکی دیگه شده بود و این به طور ناباورانه ای مشخص بود،خیانت کرده بود و اینم...به طور واضح دیدم.اون لحظه...فقط یه کار کردم! * یون جئونگ سیلی محکمی به صورت او زد و کیک و کادو هارا جلوی او روی زمین پرت کرد،به سمت در رفت و در حالی که آن را باز می‌کرد از شانه نگاه سردی به او انداخت. _تولدت...مبارک!امیدوارم پیش اون خوش باشی! سپس از خانه خارج شد و در را محکم بست. _یون جئونگ! _هی ولش کن!به هر حال که خودت میخواستی باهاش کات کنی،چه بهتر که خودش فهمید اضافیه! _دهنتو ببند!حق نداری راجب یون جئونگ اینطوری حرف بزنی! دختر بلند شد و با عصبانیت گفت:که اینطور،ها؟پس باید ناامیدت کنم آقای مون!و بگم که،تو قراره تا ابد تنها زندگی کنی،چون دو نفرو همزمان از دست دادی! دختر این را گفت و بعد از برداشتن کیف و کتش از خانه خارج شد. او مشتش را به دیوار کوبید و گفت:لعنتی!! * ... ادامه دارد...
به نام خدا ؟:کابوس چپتر ۱۳ *** باران شدیدی می‌بارید و هوا رو به تاریکی میرفت. _یون جئونگ!صبر کن،باید صحبت کنیم! بند کیفش را فشرد و با چهره ای سرد و بی حس گفت:راجب چی؟خودم همه چیزو دیدم...نیازی به صحبت نیس! دست درشتش،مچ دست او را محکم گرفت:من...هنوزم دوست دارم!باور کن...فقط...یه شانس دیگه بهم بده!قول میدم یه زندگی عالی برات درست کنم! دستش را به سرعت بیرون کشید و گفت:دیگه به من دست نزن...دروغگوی عوضی!من و تو...دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم... سپس با قدم هایی کوتاه اما محکم شروع به حرکت کرد. _یون جئونگ!!وایسا... او این بار محکم تر دست یون جئونگ را گرفت و آرام کشید:صبر کن!!من...مجبور بودم!! یون جئونگ سعی کرد اهمیتی ندهد اما گفت:چی؟ جی‌هونگ دست او را رها کرد و با صدایی لرزان،در حالی که از روی شرم و خجالت نمی‌خواست با او تماس چشمی برقرار کند،به زمین خیره شد و گفت:من...مجبور بودم که با اون دختر باشم!پدر اون...رئیسمه!(جی‌هونگ یا همون آقای مون نویسندس و زیر نظر یه شرکتی کار میکنه)برای اینکه بذاره به کارم تو شرکتش،به عنوان یه نویسنده ادامه بدم،گفت که باید با دخترش ازدواج کنم.خب منم... یون جئونگ نیشخندی زد و در حالی که سعی میکرد جلوی چکیدن اشک گوشه چشمش را بگیرد گفت:چطور میتونی...انقد وقیح و پست باشی؟ارزش من...حتی اونقدری نبود که بخوای بخاطرم از کارِت بگذری؟یا شایدم...کسر شانته که بخوای با دختری که تو یتیم‌خونه بزرگ شده ازدواج کنی!واقعا واست متاسفم! جی‌هونگ شوکه شد و با چهره ای که ترس در آن موج میزد گفت:نه نه!...اصلا اینطور نیست!من فقط...نمیخواستم...موقعیت کاریمو از دست بدم...من واسه رسیدن به این شغل خیلی تلاش کردم،تحقیر شدم،سختی های زیادی رو متحمل شدم و حرفای زیادی شنیدم،نمیخواستم... یون جئونگ دوباره نیشخند زد و گفت:نمیخواستی بخاطر یه دختر یتیم و بدبختی مثل من از دستش بدی...آره؟ او رویش را برگرداند و به جلو قدم برداشت. _یون جئونگ!خواهش میکنم... یون جئونگ ایستاد و بدون اینکه برگردد،صحبت او را قطع کرد و با حالتی جدی و سرد گفت:آقای مون جی‌هونگ!فکر کنم...خودتم بدونی که خیانت هیچ توجیهی نداره!شما...حاضر نشدید بخاطر من از شغلتون بگذرید!منم حاضر نیستم بخاطر شما...از زندگیم بگذرم و تباهش کنم!(زندگیشو) از این به بعد راهمون از هم جداست!امیدوارم...دیگه هیچوقت همدیگرو نبینیم!شما هم دیگه دنبالم نیاید یا نگردید.(داره باهاش رسمی صحبت میکنه)دیگه هیچوقت نمیخوام...چشمم بهتون بیفته! یون جئونگ این را گفت و خواست برود اما چیزی یادش آمد:داشت یادم میرفت! ایستاد و حلقه ای را که جی‌هونگ به او داده بود از انگشتش در آورد و سپس رویش را برگرداند و حلقه را در دست جی‌هونگ گذاشت. _دیگه بهش نیازی ندارم! یون جئونگ این را گفت و سپس شروع به حرکت کرد و از جی‌هونگ دور شد. جی‌هونگ،حلقه را در مشتش فشرد و در حالی که اشک هایش سرازیر می‌شدند زیر لب گفت:یون جئونگ! اما بعد،در حالی که بلند بلند گریه میکرد،فریاد بلندی زد و گفت:یون جئونگ!! *** ... ادامه دارد...
این چپتر شاید یکم کوتاه باشه نسبت به قبلیا،ولی چون میخواستم فقط خاطراتش باشه دیگه ادامه ندادم
به نام خدا ؟:کابوس چپتر ۱۴ یون جئونگ شروع به گریه کرد و سرش را به درخت تکیه داد. ووجین او را در آغوش گرفت و گفت:آروم باش،دیگه لازم نیس بهش فکر کنی و خودتو عذاب بدی،ولی بدون هر موقع نیاز داشتی با کسی صحبت کنی،من همیشه کنارتم! یون جئونگ سرش را بالا گرفت و به صورت ووجین خیره شد،لبخندی بر لب داشت،اما جدی به نظر می‌رسید. ووجین با انگشت شستش،اشکی که گوشه چشم یون جئونگ بود را پاک کرد و گفت:بهتر شدی؟ یون جئونگ سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت:بیا...برگردیم خوابگاه! _آره،پاشو بریم. آن دو از روی زمین بلند شدند،اما در همان لحظه آخ یون جئونگ بلند شد:آی پام! ووجین به مچ پای او خیره شد.کمی قرمز شده بود. او خم شد و گفت:بیا رو کولم،باید قبل خوابگاه بریم بیمارستان. یون جئونگ کمی سرخ شد و گفت:نه!نمیخواد.میتونم راه بیام! ووجین هوفی کشید و گفت:کاش یه بارم که شده به حرفم گوش کنی! _ب...باشه.ولی اگه سنگین بودم و کمرت درد گرفت تقصیر خودته! ووجین نیشخندی زد و گفت:مگه چند کیلویی؟ _۶۵ کیلو! _خیلی لاغری،به نظرت قراره کمرم درد بگیره؟ _همینطوری گفتم! یون جئونگ دستانش را روی شانه های ووجین گذاشت و ووجین هم پاهای او را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد و صاف ایستاد. یون جئونگ دستانش را دور گردن ووجین حلقه کرد و گفت:هر وقت...خسته شدی منو بیار پایین! ووجین شروع به حرکت کرد و گفت:خسته نمیشم،تو نگران من نباش. یون جئونگ سرش را روی شانه او گذاشت و گفت:بعد از اینکه...منو اونجا تنها گذاشتی چی شد؟ ووجین کمی مکث کرد و سپس گفت:خب... ووجین به همراه جونگ سو به طبقه پایین رفتند‌. پلیس ها چند نفر را دستگیر کردند و با خود بردند و آن دو وقتی این را دیدند،از ساختمان خارج شدند و پشت آن پنهان شدند.بعد از ۱ دقیقه دو ماشین پلیس جلوی ساختمان پارک کردند و ۵ نفر از آنها پیاده شدند و به سمت ساختمان قدم برداشتند. ووجین آرام رو به جونگ سو گفت:فکر کنم...باید یه جرمی مرتکب شیم! _چی؟؟ _باید خودمونو جای دوتا از پلیسا جا بزنیم. جونگ سو یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت:اونوقت چطوری که بقیشون نفهمن؟ در همان لحظه صدای یکی از پلیس ها به گوش رسید:من میرم اطراف ساختمونو بگردم. دو پلیس دیگر گفتند:صبر کن ما هم بیایم. جونگ سو گفت:قصد داری چه غلطی کنی؟ _همین غلطی که میبینی. پلیس ها وقتی آن دو را دیدند شوکه شدند و یکی از آنها گفت:ش...شما اینجا چیکار میکنید؟ ووجین لبخندی زد و گفت:دوستان...ما میخوایم همه چی رو مسالمت آمیز حل کنیم پس حالا که دارم با مهربونی درخواست میکنم... او جدی شد و گفت:دوتاتون لباساتونو در بیارید. جونگ سو با چهره ای عاقل اندر سفیهانه به ووجین خیره شد و چیزی نگفت. و پلیس ها در حالی که ترسیده و شوکه شده بودند،به او خیره شدند. یکی از آنها جلوی بدنش را گرفت و با صدایی لرزان گفت:خ...خواهش میکنم با من کاری نداشته باش!من گی نیستم!! ووجین با چهره ای پوکر به او خیره شد و سپس هوفی کشید. _دلم نمیخواست از راه سختش وارد شم،ولی مجبورم کردید! او این را گفت و با یک ضربه به عصب گردن مرد،او را بیهوش کرد. جونگ سو هم هوفی کشید و گفت:لعنت... سپس او هم پلیس دیگری را بیهوش کرد. _واقعا نقشت حرف نداره! _برای نجات یون جئونگ نقشه دیگه ای داری؟ پلیس دیگر که جوان تر از بقیه بود و ظاهرا تازه وارد بود روی زانو هایش نشست و با گریه گفت:خواهش میکنم با من کاری نداشته باشید،هر چقدر پول بخواید بهتون میدم! ووجین روبروی او خم شد و با نیشخند گفت:ما راهزن نیستیم بچه جون!به پولم احتیاجی نداریم،فقط کافیه اون دهن کوچولو و خوشگلتو بسته نگه داری،و به اون دوستاتم وقتی به هوش اومدن بگی که هیچ حرفی نزنن!چون اگه چیزی بگن... ووجین صورتش را به صورت پسر نزدیک کرد و گفت:هر جا باشن پیداشون میکنم! پسر در حالی که از ترس میلرزید گفت:چ...چشم!قول میدیم چیزی نگیم!! _خوبه...(او در دلش گفت:چقد ویلن بودن حال میده! و مثلا خنده ای شیطانی سر داد.) ووجین این را گفت و بلند شد،سپس به جونگ سو گفت:زود باش لباس یکیشون که هیکلش درشت تره رو در بیار بپوش. جونگ سو که اعصابش خورد شده بود گفت:داداش...هیکلو بیخیال،قدارو ببین!من شلوار یکیشونو بپوشم تا زانوم میرسه. ووجین خندید و گفت:دیگه اونش به من ربطی نداره! _لعنتی! آن دو لباس هایشان را عوض کردند و به همراه آن پلیس جوان به سمت ساختمان رفتند. (اینارو من گفتم،ووجین خلاصه واسه یون جئونگ تعریف کرده،الانم دیگه حال ندارم ادامشو بگم،شما دیگه خودتون بدونید که وقتی پلیسا اینارو دیدن و پرسیدن کین،اون پسره یه جوری جمعش کرده و اینا،بعدم که جونگ سو لباسای خودشونو برمی‌داره و با موتور ووجین برمیگرده خوابگاه و ووجینم وقتی میبینه یون جئونگ نیس،یواشکی جیم میشه)
یون جئونگ خندید و گفت:عجب کاری کردید!ولی دلم برا اون سه تا سوخت. ووجین هوفی کشید و گفت:تو دلت برا خودت بسوزه که همچین بلایی سر صورت و پات آوردی. _حالا لازم نیس هی یادم بیاری!راستی،چقد شانس آوردی که لباس اون پلیسه اندازت شد. _همین الانم یکم تنگه واسم. او خندید و ادامه داد:باید جونگ سو رو میدیدی،شلوار اون پلیسه کلی براش کوتاه تر بود،قشنگ ۸ ۹ سانت با مچ پاش فاصله داشت. یون جئونگ هم خندید و گفت:بیچاره! ووجین گفت:ولی همه این دردسرا به نظرم بی فایده بود.چون آخرم دیدم تو توی خونه نبودی. _کار منم اشتباه بود،ولی تو هم نباید انقد دیر می اومدی. _هعی... _ووجین؟ _هوم؟ _گفته بودی...یه بار داستان زندگیتو برام تعریف میکنی. ووجین با جدیت به رو به رو خیره شد و گفت:من داستان خاصی مثل تو ندارم. _ولی گفته بودی که تعریف میکنی!نمیتونی از زیرش در بری! _باشه. او این را گفت و شروع به تعریف کرد. ... ادامه دارد...
به نام خدا ؟:کابوس چپتر ۱۵ _خب...بذار اینطوری شروع کنم که من وقتی ۱۸ سالم بود پدرمو از دست دادم.نمیدونم تا حالا بهت گفته بودم یا نه،ولی من یه خواهر کوچیکتر دارم که اون موقع فقط ۶ سالش بود،درکی نداشت.من هیچوقت پیش مادر و خواهرم گریه نکردم یا ضعفی از خودم نشون ندادم،چون بعد پدرم من باید مرد یا بهتره گفت پدر خانواده میبودم.سخت بود،اینکه خیلی وقتا جلوی گریمو میگرفتم سخت بود،ولی ارزششو داشت،به هر حال تحمل اون سختی بخاطر خانوادم بود.بعد از فوت پدرم و تموم شدن سال دوازدهم،تصمیم گرفتم نرم دانشگاه تا تمام تمرکزم،رو مراقبت از مادر و خواهر کوچیکترم باشه.مامانم خیلی اصرار کرد که برم دانشگاه،ولی نمیخواستم هیچ کمبودی حس کنن.میخواستم چهار‌چشمی حواسم بهشون باشه.بعد ۱ سال که از فوت پدرم گذشته بود،یکی از همکلاسیای قدیمیم(پسره)بهم پیام داد و گفت که یه جا قرار بذاریم که همو ببینیم.وقتی رفتم،دیدم چند تا از کله گنده های دبیرستانم که سونبه های ما بودن تو محل قرار اومده بودن.چون قصد و غرضشونو میدونستم،میخواستم برم ولی نذاشتن و گفتن که به آدمی مثل من تو گروهشون نیاز دارن.گفتن که قرار نیس کار بدی انجام بدن و فقط اگه به یه سری از حرفاشون گوش بدم پول خوبی گیرم میاد.نمیخواستم خام حرفاشون بشم و خودمو بخاطر پول تو دردسر بندازم،واسه همین ردشون کردم.ولی اونا دست از سرم بر نداشتن و مدام پیام دادن،زنگ زدن و جاهای مختلف باهام قرار گذاشتن که بالاخره قبول کردم.به پول نیاز داشتم و اون موقع پیدا کردن یه شغل مناسب،خیلی واسم سخت بود.واسه همین تصمیم گرفتم چند روزی رو تو گروهشون بمونم تا ببینم چی پیش میاد.اولا همه چی اوکی بود و کارای خاصی بهم نمیگفتن که انجام بدم،تا اینکه یه روز... *** _کار سختی نیست،فقط باید این بسته رو ساعت ۴ بعد از ظهر ببری پارک مرکز شهر و به مردی که میاد،تحویل بدی،آدرس دقیقو بهت میگم. ووجین صندوق چوبی کوچک را گرفت و ابرویی بالا انداخت:حالا این بسته چی هست؟ پسر نیشخندی زد و پک عمیقی از سیگارش گرفت،سپس گفت:خودت چی فکر میکنی؟ دار و دسته او با تمسخر،به ووجین خیره شدند. ووجین با فهمیدن موضوع،جعبه را جلوی پای پسر روی زمین پرت کرد و با عصبانیتی که سعی بر کنترل کردن آن داشت گفت:راجع به من چه فکری کردین؟ما از همون اولم قرارمون این بود که درخواست عجیب غریبی ازم نداشته باشید! پسر پوزخندی زدی و سیگارش را روی زمین انداخت،پایش را روی آن گذاشت و بعد هم به سمت ووجین قدم برداشت،دستش را دور شانه او انداخت و گفت:ببین پسر جون،درسته ما همچین قراری گذاشتیم،ولی یکم بهش فکر کن!یه همچین کار ساده ای انجام میدی و بعدم بوم!!کلی پول بهت تعلق میگیره!خوب نیست؟من از زندگیت خبر دارم و میدونم که... ووجین پسر را هل داد و با عصبانیت گفت:توی عوضی... مین هیوک(همکلاسی ووجین)گفت:هی آروم باش پسر!من براش تعریف کردم که چه اتفاقی برات افتاده.(اشاره به فوت پدرش و اینا) ووجین یقه پسر را محکم گرفت و او را سمت خودش کشید و با داد بلندی گفت:چرا همچین غلطی کردی؟مگه من ازت خواستم؟من به ترحم احمقایی مثل شما نیاز ندارم!از این به بعد دیگه تو زندگی من فضولی نکن!! دار و دسته هیون سو(همون سونبه هه)،ووجین را از مین هیوک جدا کردند. ووجین گفت:هر چقدر میخواید تلاش کنید،من عمرا اون کار کوفتی رو انجام بدم! هیون سو که آزرده شده بود،هوفی کشید و گفت:قرارمونو یادمه،ولی تو دقیقا میخوای پول چیو بگیری؟پول زل زدن به منو؟ ووجین گفت:این کار جرمه،منم نمیخوام که یه مجرم شناخته بشم... او مکثی کرد و سپس با نیشخند گفت:حداقل تو این سن! اما بعد با لحنی جدی ادامه داد:فکر کنم دیگه کارمون با هم تمومه،من تا وقتی به حرفاتون گوش میدادم که کاری که ازم میخواستید غیرقانونی یا جرم نبود،ولی الان قضیه فرق میکنه!نگران نباشید،لوتون نمیدم!ولی دیگه راهم ازتون جداس! ووجین این را گفت و رویش را برگرداند که برود،اما در همان لحظه دو نفر،شانه هایش را گرفتند و او را نگه داشتند. هیون سو به سمت ووجین قدم برداشت و چانه اش را محکم گرفت:که لومون نمیدی،ها؟خیلی در حقمون لطف میکنی!ولی میدونی چیه؟دلم برات میسوزه...چون یه چیزیو نمیدونستی! ووجین دندان هایش را به هم فشرد و گفت:چیو؟؟ _اینکه...رفتن از گروهمون تاوان داره! _دقیقا چه تاوانی؟ هیون سو نیشخندی زد و گفت:بچه ها محکم نگهش دارید. سپس چاقوی ضامن‌داری را از جیب شلوارش بیرون آورد و جلوی صورت ووجین،دکمه آن را زد.تیغه‌اش را از فک ووجین آرام تا گلویش کشید و روی سیبک گلویش متوقف شد. _لعنتی...
هیون سو در حالی که تیغه چاقو را همچنان روی گلوی ووجین نگه داشته بود گفت:حتما ترسیدی،نه؟دوس دارم بدونم اون مادر هرزت چیکار میکنه اگه ببینه گربه کوچولوش به این روز_ با شنیدن این حرف،خون ووجین به جوش آمد.میتوانست توهین به خودش را تحمل کند،اما توهین به یومی(خواهرش)و مادرش را نه.آن هم بعد از اینکه هیون سو به خودش اجازه داده بود و مادرش را با این کلمه خطاب کرده بود. ووجین خودش را از دستان آن دو آزاد کرد(اینجا چاقو یه ذره از گردنشو میبره)و با یک حرکت ناگهانی مشت محکمی به صورت هیون سو زد. او روی زمین افتاد و ووجین هم روی او نشست و یقه اش را گرفت و بدون هیچ رحمی شروع به مشت زدن به صورتش کرد. _دیگه حق نداری همچین حرفی راجب مادرم بزنی کثافت آشغال!فهمیدی؟دیگه مادرمو اینطوری خطاب نمیکنی!! خون از بینی و دهان پسر جاری شده بود و زیر چشمش ورم کرده بود. در همان لحظه شانه چپ ووجین به شکل دردناکی سوخت و دادش بلند شد. پسر از این موقعیت استفاده کرد و یقه او را گرفت و ووجین را محکم روی زمین پرت کرد و با دار و دسته اش شروع به کتک زدن او کردند.خون زیادی روی زمین ریخته بود و ووجین بی حال شده بود. مین هیوک با ترس به آنها نگاه می‌کرد و جرئت تکان خوردن هم نداشت. هیون سو چاقو را از روی زمین برداشت و گفت:عوضی...اسممو رو اون بدن کوفتیت حک میکنم تا هیچوقت فراموش نکنی که به چه کسی خدمت میکردی!(کلا تاوانی که ملت برا رفتن از گروه این میدن همینه،این میاد اسمشو رو سینه یا کمرشون با چاقو حک میکنه تا مثلا اینا هیچوقت فراموش نکنن که همچین آدمیم وجود داشته و مثلا اونا خیلی باید افتخار میکردن که تو گروه همچین آدمی بودن و اینا...) *** ووجین هوفی کشید و گفت:آره خلاصه که اون عوضی اسمشو رو کمرم حک کرد و بعدشم با دار و دستش همونطوری ولم کردن.ولی مین هیوک کمکم کرد و منو برد بیمارستان.حتی خرج بیمارستانم خودش داد،چون به نظرش هر اتفاقی که واسه من افتاد تقصیر اون بود.به مامان و خواهرمم خبر داد که بیمارستانم و اونا وقتی اومدن بهشون گفتم که با یکی دعوام شد و چاقو خوردم و خب در نتیجه اونا تا الان نمیدونن که من یه مدت عضو همچین گروهی بودم.البته قرارم نیس که بدونن! یون جئونگ گفت:چرا گفتی داستان خاصی نداری؟این خیلی عجیب تر و ناراحت کننده تر از داستان زندگی من بود! ووجین خندید و گفت:این نظر توئه. _راستی...قضیه اون تتو های روی بدنتم... ووجین حرف او را قطع کرد و گفت:بعد اینکه اون یارو حسابی خط خطیم کرد،چون میدونستم قطعا جاشون رو بدنم میمونه تصمیم گرفتم تتو کنم که حداقل دیگه چشمم بهشون نیفته یا اگه موقعیتی پیش اومد و مجبور بودم لباسمو در بیارم کسی اسم اون یارو رو نبینه. یون جئونگ گفت:دقیقا چه موقعیتی؟و اینکه جلو کی دقیقا قراره لباستو در بیاری؟ ووجین که از حسادت یون جئونگ خوشش آمده بود نیشخندی زد و گفت:من گفتم"اگه".حالا چیه؟نکنه بدت میاد دخترای دیگه منو بدون لباس ببینن؟ یون جئونگ سرخ شد و گفت:چی؟؟م...معلومه که نه!اصلا به من چه،هر کی خواست ببینتت! ووجین خندید و با نیشخند گفت:خودتم میدونی که دوس نداری بقیه منو اونطوری که تو دیدی ببینن!~(اشاره به چپتر ۷) یون جئونگ که سرخ شده بود،تسلیم شد و گفت:خب...شاید فقط یکم! ووجین با شنیدن این حرف خندید. _هی هی!گفتم فقط یکم!چرا میخندی؟؟ _وقتی عصبانی میشی مثل یه همستر تپل میشی!به همون اندازه کیوت.الان با اینکه نمیتونم صورتتو ببینم ولی میتونم بفهمم که حسابی سرخ شدی!~ یون جئونگ صورتش را به شانه ووجین فشار داد و گفت:تمومش کن!من اصلا کیوت نیستم! ووجین خندید و گفت:خب حالا ولش کن،یکم دیگه از داستان زندگیم مونده،ولی قبلش بیا بریم همین درمانگاهه،دکتر یه نگاهی به پات بندازه. _من تقریبا دیگه یادم رفته بود،تو چطوری یادت مونده؟ ووجین دوباره نیشخندی زد و گفت:من هیچی راجب تو یادم نمیره،حتی وقتی که تو جنگل_ یون جئونگ کامل قرمز شد و مشت آرامی به پشت سر او زد و گفت:بس کن! ووجین خندید و گفت:خب بابا!چرا میزنی؟ _واسه اینکه حقته! ووجین دیگر چیزی نگفت و وارد درمانگاه شد. ... ادامه دارد‌...
The beginning or the end?:Nightmare
به نام خدا #آغاز_یا_پایان؟:کابوس چپتر ۱۵ _خب...بذار اینطوری شروع کنم که من وقتی ۱۸ سالم بود پدرمو
دوستان ی چیزی،شاید براتون سوال پیش بیاد که چطوری اونا یک سال زندگی کردن وقتی ووجین هنوز شغلی نداشته،باید بگم که مامان ووجین شاغل بوده و البته هنوزم هست،اون موقع برا جراح شدن درس میخونده و الان جراحه(از خیلی قبل ترش میخونده،رشته دانشگاهیش کلا پزشکی و اینا بوده) اون موقع کارمند بانک بوده بالاجبار،ولی بعدش دیگه ول میکنه و رو همین درساش تمرکز میکنه و الانم که جراحه و در نتیجه وضع خوبی دارن