تو و دوستات ی بند گروه موسیقی راک بودین که بعد از هر اجرا برای تفریح میرفتین همکلاسی هایی که توی مدرسه بهتون میگفتن عجیب و مسخره رو به قتل میرسوندین، وقتی رسیدین خونه ی یکی از همکلاسیاتون اون مقاومت میکنه و با سیم تلفن تورو خفه میکنه و همونجا میمیری. (بماند که دوستات انتقامتو گرفتن و جسد یارو رو تیکه تیکه کردن و توی اسید ریختن)
تو ی کارآگاه حرفه ای بودی که دنبال قاتل های زنجیره ای میگشتی و کلی هم طرفدار داشتی و مشهور بودی!
یروز وقتی داشتی توی صحنه جرم دنبال قاتل میگشتی جمله ی "مجرم همیشه به صحنه ی جرم بر میگرده" رو میگی و بله مجرم به صحنه ی جرم برگشت و میخواست تورو به قتل برسونه، باهم درگیر میشید و اون با شکوندن ی بطری توی سرت تورو به قتل میرسونه.(بعد از مرگت توی رسانه ها زندگی نامتو مینويسن و چند جلد کتاب دربارت منتشر میکنن و حسابی معروف میشی)
تو ی جادوگر ناشناخته بودی که توی ی مرداب دور افتاده زندگی میکردی، روابطت با حیوانات عالی بود و همیشه به حیوونای اون اطراف غذا میدادی و باهاشون صحبت میکردی.
یروز ی تاجر اونجا تورو پیدا میکنه و ازت میخواد برای مردمی که بیماری طاعون دارن معجون درست کنی،تو حسابی سرت شلوغ میشه و دیگه نمیتونی با حیوانات جنگل وقت بگذرونی اوناهم عصبانی میشن و به خونت حمله میکنن تا بهشون توجه کنی اما اونا تعدادشون خیلی زیاد بود و تو به صورت غیرعمد زیر اوار کشته میشی.