تو ی کارآگاه حرفه ای بودی که دنبال قاتل های زنجیره ای میگشتی و کلی هم طرفدار داشتی و مشهور بودی!
یروز وقتی داشتی توی صحنه جرم دنبال قاتل میگشتی جمله ی "مجرم همیشه به صحنه ی جرم بر میگرده" رو میگی و بله مجرم به صحنه ی جرم برگشت و میخواست تورو به قتل برسونه، باهم درگیر میشید و اون با شکوندن ی بطری توی سرت تورو به قتل میرسونه.(بعد از مرگت توی رسانه ها زندگی نامتو مینويسن و چند جلد کتاب دربارت منتشر میکنن و حسابی معروف میشی)
تو ی جادوگر ناشناخته بودی که توی ی مرداب دور افتاده زندگی میکردی، روابطت با حیوانات عالی بود و همیشه به حیوونای اون اطراف غذا میدادی و باهاشون صحبت میکردی.
یروز ی تاجر اونجا تورو پیدا میکنه و ازت میخواد برای مردمی که بیماری طاعون دارن معجون درست کنی،تو حسابی سرت شلوغ میشه و دیگه نمیتونی با حیوانات جنگل وقت بگذرونی اوناهم عصبانی میشن و به خونت حمله میکنن تا بهشون توجه کنی اما اونا تعدادشون خیلی زیاد بود و تو به صورت غیرعمد زیر اوار کشته میشی.
تو توی بند مافیا کار میکردی و اعضای اونجا بهت حسودی میکردن چون هوش بالایی داشتی و خیلی زیرک بودی، بعد از مدتی اعضا برات شایعه درست میکنن و میگن تو ی خائنی!
این شایعه ها بدست رئیس مافیا میرسه و اون برای حفظ امنیت سازمانش تورو توی دریا غرق میکنه و همونجا میمیری. (بعدش رئیس مافیا متوجه میشه شایعه ها کار چه کسی بوده و اونارو توی یک اتاق با چندتا سگ وحشی حبس میکنه و به بدترین شکل ممکن میمیرن)