بُرد؟ در دور ِ آخر.
که همه و حتیٰ؛ نفس بُریدهاند.
ء.
تنها چند تیك_تاك..
تا خط ِ پایان!
سوت ِ قرمز.
ء./گفتوشنود: زندگیه دیگه، همینه؛ حرص میخوری؟ ولی زندگی هم بکن!
ء./گفتوشنود:
مادربزرگ: قِصه رو باید غُصه خوند...
زانوها را مثل غم در نظیر ِ زغالهای سرخفام،
به گرمیِ آغوش، میسوزانم.
همراه؟ دارمش! استخوانم تا ژرفای مغز رگبار ِ تیر میگیرد،
امان هم نمیدهد.
شمع گوشهٔ میز که سوسو میزند،
تا همقامت بایستد با پنجرهٔ باز ِ کنارش،
خیرهام کرد در فکر.
در فکر آن: چهشد که توانستی...؟
یادم آمد! امّا.. نه، اینبار میگویم.
میگویم: تو بیرحمتر از این یاد ِ وصلهدار بودی؛
هستی.
سوت ِ قرمز.
زانوها را مثل غم در نظیر ِ زغالهای سرخفام، به گرمیِ آغوش، میسوزانم. همراه؟ دارمش! استخوانم تا ژرف
میبینی؟ به تقابلت:
من، بیرحم به سوزاندنت گوش سپردهام.
استخوان، بیرحم رها نمیکند.
پنجره، بیرحم میتازد.
شمع حتیٰ، بیرحم میایستد..
بیا، اینبار تقابل در تقابل!