کلافه از نمودارهای فیزیك،
دستی بر سر پردهٔ پنجره کشیده،
تا بازدمی،
رو به گلدستهٔ دیوار به دیوار رها کنی؛
میبینی که، وَه!
اوس کریم،
چه دواتی بر پردهٔ روزگار چکانده..
برف!
امواج صدا، آشنا بود.
کنار کشیدم تا مرکزش را رصد کنم.
دیدمش.
جفت دستههای کیف بر روی شانههایش،
خیره به برفهای لگد نخورده،
با دو دستش، دوتا راست، دوتا چپ؛
بشکن زنان، میرفت.
ء./
آدمی در احوال و ابعاد خویش،
چه دیدنیست!