امواج صدا، آشنا بود.
کنار کشیدم تا مرکزش را رصد کنم.
دیدمش.
جفت دستههای کیف بر روی شانههایش،
خیره به برفهای لگد نخورده،
با دو دستش، دوتا راست، دوتا چپ؛
بشکن زنان، میرفت.
ء./
آدمی در احوال و ابعاد خویش،
چه دیدنیست!
سوت ِ قرمز.
تنها باید: صبر. صبر. صبر. صبر. صبر. صبر.
نقطه سر خط.
نقطه سر خط.
نقطه سر خط.
نقطه سر خط.
نقطه سر خط.
نقطه سر خط.