[چشم به راه]
هر روز که می گذرد جهان سردتر ،آدم ها میان بی مهریها گم شدهاند،عشقها بی صدا میمیرند و امید در کوچه های تاریک این عمر می لرزد.
من اما هنوز هر صبح پرده را کنار می زنم و به افق نگاه می کنم به جایی که شاید رد نگاه تو بر خورشید مانده باشد مگر می شود دل از امید دیدارت برید؟
دست هایم خسته از دعاهایی که بی پاسخ مانده اند.
از شب هایی که باران دلتنگی بی وقفه بر دل میبارد و صدای تپش قلبم تنها شاهد انتظار است گاهی در ازدحام خیابان ها خیال می کنم شاید از کنارم گذشته ای ،شاید چشم های مهربانت لحظه ای مرا دیده باشند.
ولی نه،باز سکوت،باز نبودن...
دنیا بدون تو شبیه خانه ای بی چراغ است.
عدالت غریب شده صداقت بی پناه و آرامش در گوشه ای از خاطر مردم جا مانده.
اما چه میتوان کرد؟
دل ما با همه غم ها هنوز نام تورا با امید می گوید.
هر بار که ناامیدی گرد غم بر دلم می پاشد یادم می آید تو وعده داده ای که خواهی آمد که زمین بی تو نخواهد ماند و این شب بلند جدایی روزی به پایان می رسد.
آقا...
به شوق آن روز زندهام؛
به روزی که از نیمهی شب صدای گام های تو برخیزد؛
به لحظه ای که پرده ها کنار رود و دل های ما روشن شود دل ما از تاریکی عبور میکند چون میداند پس از هر شب طولانی صبحی با نام تو می آید .
ای صاحب عصر...
اگر روزی این نامه به دستتان برسد بدان که این دل شکسته هنوز هم در میان هزار گریه به لبخند تو ایمان دارد .
و به نوری که از ظهورت خواهد تابید.
روز ظهور...
روز تولد آرامش است.
من تا آن روز چشم به راه لبخند تو می مانم.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#انتظار
@Redazy
[سلوکِ نرم جان]
در پهنای زمان، گاهی چون نسیمی آرام توقف کن و بگذار تا ارتعاش هستی در جانت بنشیند.
از پسِ حجابِ غفلت، پرتوی زرینِ امید خواهد درخشید و راهِ منوّرِت را عیان خواهد ساخت.
با گامهایی نرم و استوار، این مسیرِ سلوک را طی کن؛ چه بسا همین ظرائف، بنایِ عوالمِ باشکوهِ فرداها باشند.
هستی، همواره با روحهایی که در آرامشِ استقامت میتپند، سخاوتمندانه همنواست.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#امیدبخش
@Redazy
"رنج مقدس"
«پسرم!
هر روز صبح که چشم باز میکنم، اولین سوالی که از پنجرهی بخارگرفتهی اتاق میپرسم، همین است:
امروز چندمین روز است که نیستی؟ تقویمهایم دیگر برای شمارش روزهای رفتنت کافی نیستند، باید آنها را با شمردن سالهای دلتنگی عوض کنم. سالهاست که عقربههای ساعت در خانهی ما کند شدهاند و به احترام نبودنت، هرگز به ظهر نمیرسند؛ همیشه در سایهی سنگینِ عصرِ جدایی ماندهایم.
صدای پای تو، نوای آشنای کفشهای ورزشیات که همیشه با عجله به سوی آرزوهای بزرگت میدوید، دیگر در این خانه نمیپیچد. به جایش، گاهی در اوج سکوت، صدای باد را میشنوم که از سمت جنوب و انگار دارد نامت را زمزمه میکند. آنجا که تو را مثل دانهای امید در خاک کردی تا درخت استقلال ما سایهاش را بگستراند.
آن روز که رفتی، زیر لب گفتی: «مادر، این آخرین خداحافظی نیست، بلکه قول یک سلام طولانی در پایان راه است.» آن سلام کجاست پسرم؟ زمین را زیر و رو کردهام، از مسئولین بنیاد شهید پرسیدهام، نامهنگاریها کردهام، اما هیچکس پاسخی ندارد که خاک داغ خوزستان چه رازی را در دل خود پنهان کرده است. همه میگویند: «مفقودالاثر است؛ امیدت را از دست نده.» اما مادر که هر روز با ندیدن فرزندش، تکهای از جانش را از دست میدهد، چگونه میتواند امید را نگه دارد وقتی امید، خودش در انتظار است؟
من دستانم را میگیرم و به آسمان نگاه میکنم، شاید تو در آنجا باشی، شاید آن ابرها نشانهای از همان لبخند همیشگیات باشند. این انتظار، رنج است، اما این رنج، تنها یادگار حضور توست که مرا زنده نگه داشته.》
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#دفاعمقدس
@Redazy
من یک انسانم؛ زیرا اشتباه میکنم و آن را برتری انسان بر حیوان میدانم. چون به خاطر "اشتباهات" است که انسان سرانجام بهترین راه را پیدا میکند و به کمال میرسد.
- جنایاتومکافات