eitaa logo
رَدا
784 دنبال‌کننده
91 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
[سلوکِ‌ نرم جان] در پهنای زمان، گاهی چون نسیمی آرام توقف کن و بگذار تا ارتعاش هستی در جانت بنشیند. از پسِ حجابِ غفلت، پرتوی زرینِ امید خواهد درخشید و راهِ منوّرِت را عیان خواهد ساخت. با گام‌هایی نرم و استوار، این مسیرِ سلوک را طی کن؛ چه بسا همین ظرائف، بنایِ عوالمِ باشکوهِ فرداها باشند. هستی، همواره با روح‌هایی که در آرامشِ استقامت می‌تپند، سخاوتمندانه هم‌نواست. "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
_برشی از کتاب_
رَدا
_برشی از کتاب_
[کتاب‌شب‌های روشن]
"رنج مقدس" «پسرم! هر روز صبح که چشم باز می‌کنم، اولین سوالی که از پنجره‌ی بخارگرفته‌ی اتاق می‌پرسم، همین است: امروز چندمین روز است که نیستی؟ تقویم‌هایم دیگر برای شمارش روزهای رفتنت کافی نیستند، باید آن‌ها را با شمردن سال‌های دلتنگی عوض کنم. سال‌هاست که عقربه‌های ساعت در خانه‌ی ما کند شده‌اند و به احترام نبودنت، هرگز به ظهر نمی‌رسند؛ همیشه در سایه‌ی سنگینِ عصرِ جدایی مانده‌ایم. صدای پای تو، نوای آشنای کفش‌های ورزشی‌ات که همیشه با عجله به سوی آرزوهای بزرگت می‌دوید، دیگر در این خانه نمی‌پیچد. به جایش، گاهی در اوج سکوت، صدای باد را می‌شنوم که از سمت جنوب و انگار دارد نامت را زمزمه می‌کند. آنجا که تو را مثل دانه‌ای امید در خاک کردی تا درخت استقلال ما سایه‌اش را بگستراند. آن روز که رفتی، زیر لب گفتی: «مادر، این آخرین خداحافظی نیست، بلکه قول یک سلام طولانی در پایان راه است.» آن سلام کجاست پسرم؟ زمین را زیر و رو کرده‌ام، از مسئولین بنیاد شهید پرسیده‌ام، نامه‌نگاری‌ها کرده‌ام، اما هیچ‌کس پاسخی ندارد که خاک داغ خوزستان چه رازی را در دل خود پنهان کرده است. همه می‌گویند: «مفقودالاثر است؛ امیدت را از دست نده.» اما مادر که هر روز با ندیدن فرزندش، تکه‌ای از جانش را از دست می‌دهد، چگونه می‌تواند امید را نگه دارد وقتی امید، خودش در انتظار است؟ من دستانم را می‌گیرم و به آسمان نگاه می‌کنم، شاید تو در آنجا باشی، شاید آن ابرها نشانه‌ای از همان لبخند همیشگی‌ات باشند. این انتظار، رنج است، اما این رنج، تنها یادگار حضور توست که مرا زنده نگه داشته.》 "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
من یک انسانم؛ زیرا اشتباه میکنم و آن را برتری انسان بر حیوان میدانم. چون به خاطر "اشتباهات" است که انسان سرانجام بهترین راه را پیدا میکند و به کمال می‌رسد. - جنایات‌ومکافات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عِشق یعنی از میان صَدهزاران مثنوی بوی یک تک بیت ناگاه مست و مدهوشت کند🌱
هیچی‌دیگه‌سردار‌امشب انتقام اکانتشم میگیره😂🦦
○بسم الله الرحمن الرحیم○
"تله شکارچی" سعی می‌کند زخمش را پنهان کند، اما هنوز لنگ می‌زند و همین از سرعتش می‌کاهد. صدای ترمز ماشین در جاده گلی می‌پیچد؛ از حرکت می‌ایستد.چشمانش از تیزی نور ماشین بسته میشود. لحظه‌ای حس جراحت پایش قطع می‌شود، ولی دوباره برمی‌گردد. چراغ‌های ماشین خاموش می‌شوند، در باز می‌شود. کفش‌های سیاه و گل‌آلود از میان در پیداست؛ با ضربه پا در گل فرو می‌رودو به اطراف می‌پاشد. پاهای ظریف آهو از ترس می‌لرزند. توان حرکت ندارد، تمام انرژی‌اش را برای سرپا ماندن جمع کرده است. دویدن‌های آزادانه گذشته، اکنون برایش دردسرساز شده‌اند؛ پایش در تله‌ی شکارچی گرفتار شده است. جراحتی که خونش را آرام آرام بیرون می‌ریزد، شاید کار همین مرد باشد. بعید نیست؛ این اطراف مگر چند شکارچی دارد؟ به پاهای مرد نگاه می‌کند؛ چکمه‌های چرمی و گِلی همه چیز را پوشانده‌اند. از بزرگی پاهایش می‌ترسد، اگر بخواهد آن پا را بر گلویش بفشارد، درجا جان می‌دهد. با خود فکر می‌کند: می‌خواهد ضعیف به نظر برسد تا شاید مرد بی‌خیال گرفتنش شود. در با صدایی سنگین بسته می‌شود؛ چهره مرد هنوز دیده نمی‌شود. قامتش بزرگ است، لباسی بزرگ‌تر از خودش پوشیده، هیکلش دو برابر آهوست — یعنی می‌تواند با یک دست او را بلند کند. با تصور صورت مرد به جز پوستی تیره از سرما و گرما، سیبیلِ سیاه و کلفت چیزی دیگری به ذهنش نمیرسد. دست‌های مرد را مجسم می‌کند — چطور ممکن است لمس آن دست‌های خشک و زبر، احساس خوبی داشته باشد؟ اصلاً مرد کجا رفت؟ شاید رفته باشد تفنگش را بیاورد تا او را زخمی‌تر کند؛ ولی او همین الآن هم زخمی‌ست… شاید هنوز جراحتش را ندیده است، یا شاید ترجیح می‌دهد او را زنده بگیرد. نگاهش می‌لرزد. درد پایش دوباره شعله‌ور می‌شود. در دلش تصویری از آغوش مادرش می‌نشیند، همان جایی که هر لرزشی را آرام می‌کرد. کاش اکنون هم آن آغوش را حس می‌کرد تا چند لحظه دردش را فراموش کند. اگر مرد بخواهد پایش را اسیر ان بند های کلفت کند، از شدت درد خواهد مرد. خدا کند دلش برای چشمان مظلومش بسوزد و آرام تر ببندد… از حالا دلتنگ مادرش است؛ یعنی واقعاً دیگر نمی‌تواند چشمان آرام پدرش را ببیند؟ موجی از ندامت در بدنش می‌دود، اشک از گوشه‌ی چشمش می‌چکد. با خود می‌گوید: “کاش به حرف مادر گوش کرده بودم، تنها بیرون نمی‌آمدم، از لانه دور نمی‌شدم.” دستی بر پهلویش می‌نشیند. نگاهش را بالا می‌آورد؛ چشمان اشک‌آلودش، پیرمردی رنجور و مهربان را می‌بینند. نوری در دلش از امید می‌تابد، گویی نه زخمی‌ست، نه دور از خانه. اما ذهنش هنوز می‌‌لرزد — نکند این پیرمرد همان شکارچی باشد؟ صاحب همان ماشین؟ پیرمرد ناراحت لبخند می‌زند: «نترس باباجان، زخمی شدی… الان مداوات می‌کنم.» او را در آغوش می‌گیرد؛ آغوشی که گرچه به‌اندازه‌ی آغوش پدرش حمایتگر نیست و نه مثل مادرش آرام‌بخش، اما همان‌قدر برایش حیاتی‌ست. حداقل می‌تواند برای لحظه‌ای لرزه‌ی وجودش را آرام کند. آغوش پیر مرد بوی امنیت میدهد نگاهش به عکس روی سینه پیرمرد می‌افتد؛ تصویری از گنبدی در کنار آهو. با خود می‌اندیشد: نکند این مرد در خدمت آن مرد افسانه‌ای باشد…؟ همان مردِ خالق داستانِ آهوها. "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
_برشی از کتاب_
رَدا
_برشی از کتاب_
[کتاب‌من‌عاشق‌امیدشدم]