"تله شکارچی"
سعی میکند زخمش را پنهان کند، اما هنوز لنگ میزند و همین از سرعتش میکاهد.
صدای ترمز ماشین در جاده گلی میپیچد؛ از حرکت میایستد.چشمانش از تیزی نور ماشین بسته میشود.
لحظهای حس جراحت پایش قطع میشود، ولی دوباره برمیگردد.
چراغهای ماشین خاموش میشوند، در باز میشود.
کفشهای سیاه و گلآلود از میان در پیداست؛ با ضربه پا در گل فرو میرودو به اطراف میپاشد.
پاهای ظریف آهو از ترس میلرزند. توان حرکت ندارد، تمام انرژیاش را برای سرپا ماندن جمع کرده است.
دویدنهای آزادانه گذشته، اکنون برایش دردسرساز شدهاند؛ پایش در تلهی شکارچی گرفتار شده است.
جراحتی که خونش را آرام آرام بیرون میریزد، شاید کار همین مرد باشد. بعید نیست؛ این اطراف مگر چند شکارچی دارد؟
به پاهای مرد نگاه میکند؛ چکمههای چرمی و گِلی همه چیز را پوشاندهاند. از بزرگی پاهایش میترسد، اگر بخواهد آن پا را بر گلویش بفشارد، درجا جان میدهد.
با خود فکر میکند: میخواهد ضعیف به نظر برسد تا شاید مرد بیخیال گرفتنش شود.
در با صدایی سنگین بسته میشود؛ چهره مرد هنوز دیده نمیشود. قامتش بزرگ است، لباسی بزرگتر از خودش پوشیده، هیکلش دو برابر آهوست — یعنی میتواند با یک دست او را بلند کند.
با تصور صورت مرد به جز پوستی تیره از سرما و گرما، سیبیلِ سیاه و کلفت چیزی دیگری به ذهنش نمیرسد. دستهای مرد را مجسم میکند — چطور ممکن است لمس آن دستهای خشک و زبر، احساس خوبی داشته باشد؟
اصلاً مرد کجا رفت؟ شاید رفته باشد تفنگش را بیاورد تا او را زخمیتر کند؛ ولی او همین الآن هم زخمیست…
شاید هنوز جراحتش را ندیده است، یا شاید ترجیح میدهد او را زنده بگیرد.
نگاهش میلرزد. درد پایش دوباره شعلهور میشود.
در دلش تصویری از آغوش مادرش مینشیند، همان جایی که هر لرزشی را آرام میکرد.
کاش اکنون هم آن آغوش را حس میکرد تا چند لحظه دردش را فراموش کند.
اگر مرد بخواهد پایش را اسیر ان بند های کلفت کند، از شدت درد خواهد مرد.
خدا کند دلش برای چشمان مظلومش بسوزد و آرام تر ببندد…
از حالا دلتنگ مادرش است؛ یعنی واقعاً دیگر نمیتواند چشمان آرام پدرش را ببیند؟
موجی از ندامت در بدنش میدود، اشک از گوشهی چشمش میچکد.
با خود میگوید: “کاش به حرف مادر گوش کرده بودم، تنها بیرون نمیآمدم، از لانه دور نمیشدم.”
دستی بر پهلویش مینشیند. نگاهش را بالا میآورد؛ چشمان اشکآلودش، پیرمردی رنجور و مهربان را میبینند.
نوری در دلش از امید میتابد، گویی نه زخمیست، نه دور از خانه.
اما ذهنش هنوز میلرزد — نکند این پیرمرد همان شکارچی باشد؟ صاحب همان ماشین؟
پیرمرد ناراحت لبخند میزند:
«نترس باباجان، زخمی شدی… الان مداوات
میکنم.»
او را در آغوش میگیرد؛ آغوشی که گرچه بهاندازهی آغوش پدرش حمایتگر نیست و نه مثل مادرش آرامبخش، اما همانقدر برایش حیاتیست. حداقل میتواند برای لحظهای لرزهی وجودش را آرام کند.
آغوش پیر مرد بوی امنیت میدهد
نگاهش به عکس روی سینه پیرمرد میافتد؛ تصویری از گنبدی در کنار آهو.
با خود میاندیشد: نکند این مرد در خدمت آن مرد افسانهای باشد…؟
همان مردِ خالق داستانِ آهوها.
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
@Redazy
"آزادی در قفس"
دراین جهان وارونه سقوط من اوج پرواز پرنده ای بود که از دستان من گریخت .
آزادی من در قفسی طلایی از خاطراتت معنا یافت، آنجا که دلم پرواز میخواست اما بند عشق محکم تر از هر زنجیری بود.
سکوت من فریاد رساتر از هزاران کلام بود همان کلامی که جسارت گفتنش را نداشتم اما درعمق دلم طوفانی به پا کرده بود.
چه شیرین است این زهر دلتنگی که با هر جرعه اش سیراب می شوم از وهم حضورت.
نور تو آنقدر در قلبم تابید که تاریک درون مرا روشن تر کرد.
تا فهمیدم درسایهی بلند عشق توست که معنای واقعی روشنایی آشکار میشود.
من زنده ام با مرگی که هر لحظه مرا می کشد و در این مرگ شیرین هستی حقیقی خود را یافتهام.
ما در جدایی به هم نزدیک تر شدیم.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#مخاطبخاص
@Redazy
"تمنای دیدار"
تقویم ورق میخورد اما دلم همان جاست،همان جایی که آخرین بار سخنرانی کردید و حالا به قتلگاه خانوادگیتان بدل شده.
زمان با سرعت نور حرکت میکند؛
من مانده ام و تمنای حضوری که دیگر در تقویم انتظارم نمی گنجد.
من منتظر دیدار دیگری بودم تا در تقویم سال جای بگیرد ولی تاریخ رفتنتان را ثبت کردند!
من منتظر دیدار بدون عصایتان بودم ولی عکستان را با پارچه مشکی قاب کردند!
من به دل قول دیدار در بیت دادم ولی چشم گودال قتلگاهتان را میبیند و گوش صدای ضبط شده تان را میشنود...
درعمق زلالی آغاز،نبودتان را غلیظ تر از همیشه حس میکنم!
ولی قائد سفر کردهی من؛
رفتنت زخمی است بر پیکر وطنمان که هیچ گاه ردش نمی رود.
میان رنگ های بهارچشمم را سیاهی عبایتان و سفیدی موهایتان گرفته است.
بهار برگ هارا به درختان هدیه میدهد،
بهار آب را به جوی ها باز میگرداند،
اما آدم ها....
بهار هم بلد نیست آدم هارا باز گرداند.
زمان روی کاغد جلو می رود،
دلتنگی روی دل...
هرچه که جلو میرود نبودتان مثل بخار آیینه پاک میشود و برایم واضح تر میشود.
من امیدی به دیدار و مقاوتی در برار دلتنگی ندارم.
قبول کردم آدم ها رفتنی اند ولی یادشان،راهشان،مرامشان هرگز!
ای خسته از دشنام ها
رفتید ولی ماندگار تر شدید
در آرزوهایی که فرصت گفته شدنشان را پیدا نکردید،
درسکوت هایی که بریمان معنایشان نکردید
همه می رویند جز من...
همه برمیگردند جز شما!
زمان مرهم نیست....
فقط یاد می دهد چطور تحمل کنی
گوش هایم همهمه سال نو را نمی شنود چون دلم به صدایی گوش می دهدکه خاموش شده است،صدایتان که مدت هاست خاموش شده.
اینجا نور آفتاب دیگر گرمایی ندارد،
فقط سردی دنیای بی علی را یاداوری می کند،
من با همین قلب یخ زده چشم به دهان آن آقایی از تبار خودتان میدوزم تاباهم با همین دردی که فرزندتان بیشتر از همه با آن آشنایی دارد چشم به افق گره می زنیم
در انتظار قدم هایی که سکوت این دنیا را در برار ظلم بشکند
و آوایی آشنا که غبار این دلتنگی را از روح خستهی فرزندتان،ولی و رهبر دلشکسته ام بزداید
من به گفته تان عمل میکنم و درخط رهبری قدم بر میدارم
چون ایمان دارم آن یگانه منجی ظهور میکند و جهانی که گرفتار این زمستان بی پایان ظلم شده را نجات می دهد.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#مخاطبخاص
#قائدشهید
@Redazy