"آزادی در قفس"
دراین جهان وارونه سقوط من اوج پرواز پرنده ای بود که از دستان من گریخت .
آزادی من در قفسی طلایی از خاطراتت معنا یافت، آنجا که دلم پرواز میخواست اما بند عشق محکم تر از هر زنجیری بود.
سکوت من فریاد رساتر از هزاران کلام بود همان کلامی که جسارت گفتنش را نداشتم اما درعمق دلم طوفانی به پا کرده بود.
چه شیرین است این زهر دلتنگی که با هر جرعه اش سیراب می شوم از وهم حضورت.
نور تو آنقدر در قلبم تابید که تاریک درون مرا روشن تر کرد.
تا فهمیدم درسایهی بلند عشق توست که معنای واقعی روشنایی آشکار میشود.
من زنده ام با مرگی که هر لحظه مرا می کشد و در این مرگ شیرین هستی حقیقی خود را یافتهام.
ما در جدایی به هم نزدیک تر شدیم.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#مخاطبخاص
@Redazy
"تمنای دیدار"
تقویم ورق میخورد اما دلم همان جاست،همان جایی که آخرین بار سخنرانی کردید و حالا به قتلگاه خانوادگیتان بدل شده.
زمان با سرعت نور حرکت میکند؛
من مانده ام و تمنای حضوری که دیگر در تقویم انتظارم نمی گنجد.
من منتظر دیدار دیگری بودم تا در تقویم سال جای بگیرد ولی تاریخ رفتنتان را ثبت کردند!
من منتظر دیدار بدون عصایتان بودم ولی عکستان را با پارچه مشکی قاب کردند!
من به دل قول دیدار در بیت دادم ولی چشم گودال قتلگاهتان را میبیند و گوش صدای ضبط شده تان را میشنود...
درعمق زلالی آغاز،نبودتان را غلیظ تر از همیشه حس میکنم!
ولی قائد سفر کردهی من؛
رفتنت زخمی است بر پیکر وطنمان که هیچ گاه ردش نمی رود.
میان رنگ های بهارچشمم را سیاهی عبایتان و سفیدی موهایتان گرفته است.
بهار برگ هارا به درختان هدیه میدهد،
بهار آب را به جوی ها باز میگرداند،
اما آدم ها....
بهار هم بلد نیست آدم هارا باز گرداند.
زمان روی کاغد جلو می رود،
دلتنگی روی دل...
هرچه که جلو میرود نبودتان مثل بخار آیینه پاک میشود و برایم واضح تر میشود.
من امیدی به دیدار و مقاوتی در برار دلتنگی ندارم.
قبول کردم آدم ها رفتنی اند ولی یادشان،راهشان،مرامشان هرگز!
ای خسته از دشنام ها
رفتید ولی ماندگار تر شدید
در آرزوهایی که فرصت گفته شدنشان را پیدا نکردید،
درسکوت هایی که بریمان معنایشان نکردید
همه می رویند جز من...
همه برمیگردند جز شما!
زمان مرهم نیست....
فقط یاد می دهد چطور تحمل کنی
گوش هایم همهمه سال نو را نمی شنود چون دلم به صدایی گوش می دهدکه خاموش شده است،صدایتان که مدت هاست خاموش شده.
اینجا نور آفتاب دیگر گرمایی ندارد،
فقط سردی دنیای بی علی را یاداوری می کند،
من با همین قلب یخ زده چشم به دهان آن آقایی از تبار خودتان میدوزم تاباهم با همین دردی که فرزندتان بیشتر از همه با آن آشنایی دارد چشم به افق گره می زنیم
در انتظار قدم هایی که سکوت این دنیا را در برار ظلم بشکند
و آوایی آشنا که غبار این دلتنگی را از روح خستهی فرزندتان،ولی و رهبر دلشکسته ام بزداید
من به گفته تان عمل میکنم و درخط رهبری قدم بر میدارم
چون ایمان دارم آن یگانه منجی ظهور میکند و جهانی که گرفتار این زمستان بی پایان ظلم شده را نجات می دهد.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#مخاطبخاص
#قائدشهید
@Redazy
"نامهای از دل عملیات"
مادر جانم،
الان که این چند خط را برایت مینویسم، باد داغ دشت بر گونههایم میوزد و بوی خاکِ خوزستان با صدای گلولهها درهم آمیخته.
از صبح تا حالا چندبار آفتاب رفته و آمده، اما زمان دیگر معنایی ندارد.
اینجا همهچیز بوی انتظار میدهد،
انتظارِ دیدنِ پرچمِ پیروزی بالای خاک.
یادت میآید مادر؟
همان روزی که چفیهام را گره زدی دور گردنم و گفتی: «مواظب باش پسرم، زمین هم دل دارد.»
آن جملهات را با هر قدم تکرار میکنم؛ وقتی در دشت پیش میروم، انگار زمین زیر پایم نفس میکشد، با من سخن میگوید.
دیشب باران بارید، نرم و کوتاه. خاک خیس شد و بوی تازهای گرفت بوی زندگی در میان مرگ.
عملیات آغاز شد.
ناگهان زمین لرزید، صدای خمپارهها پیچید، و ما در میان غبار دویدیم؛ در میان فریاد «یازهرا» و «یاعلی» سربازها.
باور کن مادر، هیچکس از مرگ نمیترسید.
همه با دلهایی عاشق، میجنگیدند، گویی این نبرد یک زیارت است.
گلولهای از کنارم گذشت و خاک بر صورتم پاشید. برای لحظهای چشمانم تار شد، اما تصویر تو آمد چهرهات که همیشه در دعا روشنتر از آفتاب است.
انگار گفتی: «بلند شو پسرم، زمین تو را نمیخواهد، آسمان در انتظار توست.»
به خود آمدم، بلند شدم، و ادامه دادم. صدای قلبم با صدای تیرها یکی شده بود.
ما پیش رفتیم، متر به متر، بیوقفه دوستانم در کنارم پرپر شدند مادر
میان دود و غبار چهره هایشان همانند ستاره های آسمان می درخشید
ولی هر نفر که از ما می رفت عزم و ارادهی مان بیشتر میشد
نسیمی خنک بر چهرهام نشست ندای الله اکبر گوشم را پر کرد و فهمیدم، عملیات به پایان رسیده، اما چیزی در من همیشه ادامه خواهد داشت.
الان، روی تپهای نشستهام و آسمان را نگاه میکنم. دستانم بوی خاک و باروت دارد، ولی قلبم آرام است.
اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که پسرت، در آن میدان، دنیا را از نو فهمید؛ فهمید که عشق واقعی همان است که در نگاه مادری جاری میشود، و ایمان، همان که در صدای دعای نیمهشب او زنده است.
مادر، اگر نشنیدی صدای قدمهایم که بازگردم، نگران نباش...
من در دل خاک ماندهام، اما هر نسیمی که از جنوب میوزد، سلام مرا برایت میآورد:
سلامی از دل خاک، از پسرَت که رفت تا وطن بماند.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#دفاعمقدس
@Redazy