"تمنای دیدار"
تقویم ورق میخورد اما دلم همان جاست،همان جایی که آخرین بار سخنرانی کردید و حالا به قتلگاه خانوادگیتان بدل شده.
زمان با سرعت نور حرکت میکند؛
من مانده ام و تمنای حضوری که دیگر در تقویم انتظارم نمی گنجد.
من منتظر دیدار دیگری بودم تا در تقویم سال جای بگیرد ولی تاریخ رفتنتان را ثبت کردند!
من منتظر دیدار بدون عصایتان بودم ولی عکستان را با پارچه مشکی قاب کردند!
من به دل قول دیدار در بیت دادم ولی چشم گودال قتلگاهتان را میبیند و گوش صدای ضبط شده تان را میشنود...
درعمق زلالی آغاز،نبودتان را غلیظ تر از همیشه حس میکنم!
ولی قائد سفر کردهی من؛
رفتنت زخمی است بر پیکر وطنمان که هیچ گاه ردش نمی رود.
میان رنگ های بهارچشمم را سیاهی عبایتان و سفیدی موهایتان گرفته است.
بهار برگ هارا به درختان هدیه میدهد،
بهار آب را به جوی ها باز میگرداند،
اما آدم ها....
بهار هم بلد نیست آدم هارا باز گرداند.
زمان روی کاغد جلو می رود،
دلتنگی روی دل...
هرچه که جلو میرود نبودتان مثل بخار آیینه پاک میشود و برایم واضح تر میشود.
من امیدی به دیدار و مقاوتی در برار دلتنگی ندارم.
قبول کردم آدم ها رفتنی اند ولی یادشان،راهشان،مرامشان هرگز!
ای خسته از دشنام ها
رفتید ولی ماندگار تر شدید
در آرزوهایی که فرصت گفته شدنشان را پیدا نکردید،
درسکوت هایی که بریمان معنایشان نکردید
همه می رویند جز من...
همه برمیگردند جز شما!
زمان مرهم نیست....
فقط یاد می دهد چطور تحمل کنی
گوش هایم همهمه سال نو را نمی شنود چون دلم به صدایی گوش می دهدکه خاموش شده است،صدایتان که مدت هاست خاموش شده.
اینجا نور آفتاب دیگر گرمایی ندارد،
فقط سردی دنیای بی علی را یاداوری می کند،
من با همین قلب یخ زده چشم به دهان آن آقایی از تبار خودتان میدوزم تاباهم با همین دردی که فرزندتان بیشتر از همه با آن آشنایی دارد چشم به افق گره می زنیم
در انتظار قدم هایی که سکوت این دنیا را در برار ظلم بشکند
و آوایی آشنا که غبار این دلتنگی را از روح خستهی فرزندتان،ولی و رهبر دلشکسته ام بزداید
من به گفته تان عمل میکنم و درخط رهبری قدم بر میدارم
چون ایمان دارم آن یگانه منجی ظهور میکند و جهانی که گرفتار این زمستان بی پایان ظلم شده را نجات می دهد.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#مخاطبخاص
#قائدشهید
@Redazy
"نامهای از دل عملیات"
مادر جانم،
الان که این چند خط را برایت مینویسم، باد داغ دشت بر گونههایم میوزد و بوی خاکِ خوزستان با صدای گلولهها درهم آمیخته.
از صبح تا حالا چندبار آفتاب رفته و آمده، اما زمان دیگر معنایی ندارد.
اینجا همهچیز بوی انتظار میدهد،
انتظارِ دیدنِ پرچمِ پیروزی بالای خاک.
یادت میآید مادر؟
همان روزی که چفیهام را گره زدی دور گردنم و گفتی: «مواظب باش پسرم، زمین هم دل دارد.»
آن جملهات را با هر قدم تکرار میکنم؛ وقتی در دشت پیش میروم، انگار زمین زیر پایم نفس میکشد، با من سخن میگوید.
دیشب باران بارید، نرم و کوتاه. خاک خیس شد و بوی تازهای گرفت بوی زندگی در میان مرگ.
عملیات آغاز شد.
ناگهان زمین لرزید، صدای خمپارهها پیچید، و ما در میان غبار دویدیم؛ در میان فریاد «یازهرا» و «یاعلی» سربازها.
باور کن مادر، هیچکس از مرگ نمیترسید.
همه با دلهایی عاشق، میجنگیدند، گویی این نبرد یک زیارت است.
گلولهای از کنارم گذشت و خاک بر صورتم پاشید. برای لحظهای چشمانم تار شد، اما تصویر تو آمد چهرهات که همیشه در دعا روشنتر از آفتاب است.
انگار گفتی: «بلند شو پسرم، زمین تو را نمیخواهد، آسمان در انتظار توست.»
به خود آمدم، بلند شدم، و ادامه دادم. صدای قلبم با صدای تیرها یکی شده بود.
ما پیش رفتیم، متر به متر، بیوقفه دوستانم در کنارم پرپر شدند مادر
میان دود و غبار چهره هایشان همانند ستاره های آسمان می درخشید
ولی هر نفر که از ما می رفت عزم و ارادهی مان بیشتر میشد
نسیمی خنک بر چهرهام نشست ندای الله اکبر گوشم را پر کرد و فهمیدم، عملیات به پایان رسیده، اما چیزی در من همیشه ادامه خواهد داشت.
الان، روی تپهای نشستهام و آسمان را نگاه میکنم. دستانم بوی خاک و باروت دارد، ولی قلبم آرام است.
اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که پسرت، در آن میدان، دنیا را از نو فهمید؛ فهمید که عشق واقعی همان است که در نگاه مادری جاری میشود، و ایمان، همان که در صدای دعای نیمهشب او زنده است.
مادر، اگر نشنیدی صدای قدمهایم که بازگردم، نگران نباش...
من در دل خاک ماندهام، اما هر نسیمی که از جنوب میوزد، سلام مرا برایت میآورد:
سلامی از دل خاک، از پسرَت که رفت تا وطن بماند.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#دفاعمقدس
@Redazy
"تعبیر تنهایی"
دلتنگی،همان صدایی که می بارد اما نه بر خاک تشنه،بلکه بر باغ خشکیدهی خاطرات و من در این چهار دیواری سکوت منتظر آمون کسی هستم که گویی که هرگز نخواهد آمد.
هر نگاه به پنجره تلاقی نور و سایه است؛
نور روز که می آید و می رود و سایه شب که سنگین تر میشود.
گاهی خیال میکنم صدایی شنیدم ،آشنا،دور..
اما هر چه گوش می سپارم،تنها پژواک صدای خود من است که در تاریکی گم می شود.
چقدر سخت است که بدانی هستی اما کسی به نبودنت عادت نکرده باشد،
که نفس می کشی اما دم و بازدمت به گوش هیچ کس نرسد.
زمان ،روی چرخ تند خود می چرخد ،و هر روز لایه نازکی از غبار فراموشی بر روی احساسی که زمانی زنده بود می نشاند.
کاش میشد تمام این بغض های تلنبار شده را فریاد زد.
کاش میشد تمام این اشک هارا شست و شانه کرد و در دل دریایی آرام انداخت.
اما من اینجا در این خلوت غم انگیز تنها با کوله باری از کاشها و ای کاشها به انتظار معجزهای نشستهام که شاید فقط این تنها را بشکافد.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
@Redazy