[زنگِآخرِکودکی۲]
رویای خرید عروسک در یک لحظه فرو ریخت. هیجان شیرین جایش را به سرمایی غریب داد. در ذهن کوچک او، خبر چیزی جز جنگ، موشک و خون نبود.
با مادر سوار ماشین شد؛ اما مقصد اسباببازیفروشی نبود، بیمارستان بود.
بیمارستانی که برخلاف عروسکفروشی، فقط سفید بود.
بهجای بوی شادی، بوی الکل.
بهجای صدای خنده، ناله و گریه.
بهجای چهرههای شاد، صورتهایی آکنده از اضطراب.
از کنار نالهها و گریهها گذشت، از قامتهای خمیدهی خانوادهها، از دستهای خونی و چشمهای خستهی پزشکان… تا رسید به شیشهای که پدرش را قاب کرده بود.
پدری که تنها سیم اتصالش به این دنیا، سیمهایی بود که به دستگاهها وصل شده بودند.
تمام آرزوی شیرینِ داشتن آن دو چشم آبی، در برابر چشمان بستهی پدرش رنگ باخت.
حالا دلش میخواست تمام پولهای قلکش را بدهد؛ نه برای لمس دستهای کوچک عروسک، بلکه برای فشرده شدن دستانش در میان دستان گرم و قدرتمند پدر.
انگار سهم او از دنیا، همیشه انتظار پشت شیشهها بود؛
دیروز پشت شیشهی عروسکفروشی، امروز پشت شیشهی اتاق بیمارستان.
دنیایی که تا دیروز پر از آرزوهای روشن بود، ناگهان تاریک و بیانتها شد.
عروسکِ خوشصدا دیگر هدفش نبود؛ نمادی شد از پوچی آرزوهای کودکانه در برابر بزرگترین ترس زندگیاش:
ترس از دست دادن پدر.
ادامه دارد...
"به قلمزهرایزدیان"
#داستان
#جنگرمضان
@Redazy
رَدا
"تمنای دیدار" تقویم ورق میخورد اما دلم همان جاست،همان جایی که آخرین بار سخنرانی کردید و حالا به قتل
رفتید، ولی ماندگارتر شدید؛
درآرزوهایی که فرصت گفته شدنشان را پیدا نکردید،
درسکوت هایی که برایمان معنایشان نکردید...💔
#قائدشهید
#دیالوگ
@Redazy
چه ها باجان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت؛
خود را کشتم و درمان خود کردم!