eitaa logo
رَدا
784 دنبال‌کننده
91 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_
چه ها باجان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط میگفت؛ خود را کشتم و درمان خود کردم!
[زنگِ‌آخرِکودکی۳] در راهروی سرد بیمارستان، نور سفید و بی‌جانِ چراغ‌ها روی زمین می‌ریخت و دخترک حس می‌کرد در جایی ایستاده که هیچ رنگی در آن دوام نمی‌آورد. صدای لالاییِ عروسکِ آوازخوان همان صدایی که تا چند ساعت پیش برایش مثل نفس کشیدن مهم بود حالا در ذهنش پژواکی مسخره و دور داشت. دیگر میلی برای فشردن دکمه‌اش نداشت؛ گویی آرزوی داشتن آن عروسک، یک‌باره گم شده بود و خودش هم نمی‌فهمید دقیقاً کجا. به یاد کیف کوچک پولش افتاد، به یاد ماه‌ها جمع کردن سکه‌ها، و به یاد شوقِ مضحکی که برای خرید عروسک داشت. حالا همه‌ی آن تلاش‌ها انگار ترکش خورده باشد و سوخته بود و فرو ریخته باشد، و از آن همه ذوق فقط تلی خاکستر مانده بود. دخترک دوباره به پدر نگاه کرد؛ به صورتی که پشت لوله‌ها و باندها گم می‌شد. واقعیت به قدری بی‌رحم و بی‌پرده جلویش ایستاده بود که چشم‌هایش بی‌هیچ مقاومتی پر می‌شد. اشک‌ها بی‌صدا پایین می‌آمدند؛ نه از لوس بودن یک کودک، بلکه از ترسی که برای نخستین بار نامش را می‌دانست: «از دست دادن». تا پیش از این، زندگی برایش ساده و روشن بود؛ رنگ‌ها پررنگ، خنده‌ها بلند، و دنیا امن. خانه بوی شیرینی مادر داشت، آغوش عروسک نرم و مطمئن بود، و حتی کوچ‌ترین خواسته‌هایش هم به چشمش بزرگ و مهم می‌آمدند. اما حالا… انگار چیزی درونش فروریخته بود. تمام آن خواستنی‌های کوچک، در برابر آرزوی تنفسِ آرامِ پدرش، پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسیدند. تازه فهمیده بود که آرزوهای کودکانه گاهی فقط پوشش‌اند؛ پوششی برای پُر کردن جای خالی‌هایی که آدم‌ها تا وقتی بحران رخ ندهد، متوجه‌شان نمی‌شوند جای خالی امنیت، جای خالی قدرت، جای خالی این باور که «همه‌چیز همیشه خوب می‌ماند». ادامه دارد... "به‌قلم‌زهرایزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
[زنگِ‌آخرِکودکی۴] به صدای ضربان قلب پدر گوش داد؛ ضربانی که از دستگاه بیرون می‌آمد و چیزی بیش از یک صدای مکانیکی بود. برای او، این ضربان حکم نگه‌داشتن کل جهان را داشت. دیروز زیباترین صدایی که می‌شناخت لالاییِ عروسک بود. امروز همین صدای ساده، مهم‌ترین موسیقی زندگی‌اش شده بود. دنیا یک‌شبه تغییر کرده بود: دیروز یعنی پول داشتن برای خرید عروسکی که در ذهنش آرزویش را داشت. امروز یعنی نشستن مقابل دیواری سفید و ساکت، در فضایی که هر سکوتش انگار فریادی در دل داشت. احساس می‌کرد درون یک حباب شیشه‌ای بزرگ زندگی کرده؛ جایی امن و کوچک. و حالا خمپاره های موشک آن را شکسته است. نه خبری از امنیت بود، نه از خیال‌بافی‌های شیرین. تنها چیزی که مانده بود، دردی آرام و عمیق بود؛ دردی که آهسته آهسته همانند سم در رگ‌هایش می‌دوید و چیزی را در او تغییر می‌داد. دخترک تازه می‌فهمید که زندگی همیشه جای امنی برای آرزوهای کوچک نیست؛ گاهی اتفاقات بزرگ، همه‌چیز را له می‌کنند، بی‌آنکه حتی فرصت فکر کردن بدهند. این فهم، برای سن او زیادی سنگین بود، اما ناچار به پذیرفتنش شده بود. عروسک‌ها، لالایی‌ها، رنگ‌ها… هیچ‌کدام دیگر آن شادی گذشته را نداشتند. تنها چیزی که حالا برایش معنا داشت، آغوش محکم و گرمِ پدرش بود. آرزویی ساده و بزرگ، که ناگهان فهمیده بود ارزش واقعی‌اش چقدر بیشتر از هر خواسته‌ی دیگری در دنیاست. شاید این درک برای یک کودک زود باشد. اما دخترک در دلش حس عجیبی داشت: شاید بهتر بود این حقیقت تلخ را همین حالا بفهمد؛ نه روزی که موهایش سپید می‌شود و زندگی پر از حسرت‌های گفته‌نشده‌ی دیرهنگام می‌گردد. و با وجود تمام این سنگینی، جایی در دلش روشن مانده بود؛ نوری کوچک اما واقعی. فهمید که زندگی، با همه‌ی بی‌رحمی‌اش، همیشه راهی برای ادامه دادن می‌گذارد. همین که ضربان آرامِ پدر هنوز شنیده می‌شد، یعنی هنوز چیزی برای چنگ زدن، برای ایستادن، برای برگشتنِ رنگ‌ها وجود دارد. دخترک نفس عمیقی کشید. شاید دنیا همیشه مهربان نباشد، اما او یاد گرفته بود که حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها هم می‌شود دست به امید زد؛ همان امیدی که می‌تواند یک کودک را دوباره بلند کند و دوباره به سمت نور ببرد. پایان. "به‌قلم‌‌زهرایزدیان" @Redazy
_برشی‌ازکتاب_
رَدا
_برشی‌ازکتاب_
[کتابِ‌کهکشان‌نیستی]
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_
رَدا
_
در نهان دل، گوهری پنهان است به نام امید، که ارزشش از تمام آرزوهای دنیا بیشتر است.
[سیگنال گمشده۱] چشم دوخته بود به مستطیل بی‌جان گوشی، انگار که جهان عهد کرده بود او را در جزیره‌ای از سکوت رها کند. امیدش به ان یک خط سیگنال بود که انگار او هم در پیچ این جاده گم شد .هر نفسش، به بندی تنگ بر گلویش گره می‌خورد و اضطراب، چون انگشتانِ نامرئی، قلبش را می‌فشرد. همین حالا، درست در اوجِ هجومِ هزار کارِ ناتمام، موتور ماشینش از کار افتاد؛ در لحظه‌ای که هیچ‌گاه نباید. نگاهی به ساعت انداخت؛ جلسه، آن هم از دست رفته بود. گویی همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده بود تا شب یلدای روزش را رقم بزند. در دلِ این سکوتِ جان‌کاه، غرشِ نرمِ وانتِ پیری، چون مرواریدی تیره، تار و پودِ خاموشی را شکافت. مردی با صورتی که آفتاب، نقشِ هزاران داستان بر آن کنده بود و چشمانی که موجِ مهربانی در آن می‌درخشید، ترمز کرد و صدایش به گوش رسید: «چی شده جوون؟» حوصله‌ی شرحِ پریشانی نداشت؛ انبوهِ گلایه‌ها و خستگی، در سینه‌اش طوفانی به پا کرده بود: «هیچی این همه خرج ماشینم کردم، حالا اینجا، وسط ناکجاآباد، وا بده اون وقت این وانت تو که شاید قیمتِ یک آینه‌اش هم نباشد، هنوز جان دارد و می‌رود…» اما این کلمات، فقط در کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهنش چرخیدند. در دنیای بیرون، تنها لب گزید و گفت: «خراب شده آقا… داشتم برای امداد خودرو نشانی می‌فرستادم که گوشی هم از پا افتاد و ارتباط قطع شد.» بر لبانِ پیرمرد، لبخندی شکفت؛ لبخندی که از سادگیِ محض بود یا شاید، از رازی عمیق که در اعماقِ جانش لانه داشت. «پسرم… اگر اینجا آنتنی پیدا می‌شد، دیگر کسی در این حوالی، رنجِ زندگی را بر دوش نمی‌کشید.» ادامه دارد.... "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy