[زنگِآخرِکودکی۴]
به صدای ضربان قلب پدر گوش داد؛ ضربانی که از دستگاه بیرون میآمد و چیزی بیش از یک صدای مکانیکی بود. برای او، این ضربان حکم نگهداشتن کل جهان را داشت. دیروز زیباترین صدایی که میشناخت لالاییِ عروسک بود. امروز همین صدای ساده، مهمترین موسیقی زندگیاش شده بود.
دنیا یکشبه تغییر کرده بود:
دیروز یعنی پول داشتن برای خرید عروسکی که در ذهنش آرزویش را داشت.
امروز یعنی نشستن مقابل دیواری سفید و ساکت، در فضایی که هر سکوتش انگار فریادی در دل داشت.
احساس میکرد درون یک حباب شیشهای بزرگ زندگی کرده؛ جایی امن و کوچک. و حالا خمپاره های موشک آن را شکسته است. نه خبری از امنیت بود، نه از خیالبافیهای شیرین. تنها چیزی که مانده بود، دردی آرام و عمیق بود؛ دردی که آهسته آهسته همانند سم در رگهایش میدوید و چیزی را در او تغییر میداد.
دخترک تازه میفهمید که زندگی همیشه جای امنی برای آرزوهای کوچک نیست؛ گاهی اتفاقات بزرگ، همهچیز را له میکنند، بیآنکه حتی فرصت فکر کردن بدهند. این فهم، برای سن او زیادی سنگین بود، اما ناچار به پذیرفتنش شده بود.
عروسکها، لالاییها، رنگها… هیچکدام دیگر آن شادی گذشته را نداشتند. تنها چیزی که حالا برایش معنا داشت، آغوش محکم و گرمِ پدرش بود. آرزویی ساده و بزرگ، که ناگهان فهمیده بود ارزش واقعیاش چقدر بیشتر از هر خواستهی دیگری در دنیاست.
شاید این درک برای یک کودک زود باشد. اما دخترک در دلش حس عجیبی داشت: شاید بهتر بود این حقیقت تلخ را همین حالا بفهمد؛ نه روزی که موهایش سپید میشود و زندگی پر از حسرتهای گفتهنشدهی دیرهنگام میگردد.
و با وجود تمام این سنگینی، جایی در دلش روشن مانده بود؛ نوری کوچک اما واقعی. فهمید که زندگی، با همهی بیرحمیاش، همیشه راهی برای ادامه دادن میگذارد. همین که ضربان آرامِ پدر هنوز شنیده میشد، یعنی هنوز چیزی برای چنگ زدن، برای ایستادن، برای برگشتنِ رنگها وجود دارد.
دخترک نفس عمیقی کشید. شاید دنیا همیشه مهربان نباشد، اما او یاد گرفته بود که حتی در تاریکترین لحظهها هم میشود دست به امید زد؛ همان امیدی که میتواند یک کودک را دوباره بلند کند و دوباره به سمت نور ببرد.
پایان.
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#جنگرمضان
@Redazy
[سیگنال گمشده۱]
چشم دوخته بود به مستطیل بیجان گوشی، انگار که جهان عهد کرده بود او را در جزیرهای از سکوت رها کند. امیدش به ان یک خط سیگنال بود که انگار او هم در پیچ این جاده گم شد .هر نفسش، به بندی تنگ بر گلویش گره میخورد و اضطراب، چون انگشتانِ نامرئی، قلبش را میفشرد. همین حالا، درست در اوجِ هجومِ هزار کارِ ناتمام، موتور ماشینش از کار افتاد؛ در لحظهای که هیچگاه نباید. نگاهی به ساعت انداخت؛ جلسه، آن هم از دست رفته بود. گویی همهچیز دستبهدست هم داده بود تا شب یلدای روزش را رقم بزند.
در دلِ این سکوتِ جانکاه، غرشِ نرمِ وانتِ پیری، چون مرواریدی تیره، تار و پودِ خاموشی را شکافت. مردی با صورتی که آفتاب، نقشِ هزاران داستان بر آن کنده بود و چشمانی که موجِ مهربانی در آن میدرخشید، ترمز کرد و صدایش به گوش رسید:
«چی شده جوون؟»
حوصلهی شرحِ پریشانی نداشت؛ انبوهِ گلایهها و خستگی، در سینهاش طوفانی به پا کرده بود: «هیچی این همه خرج ماشینم کردم، حالا اینجا، وسط ناکجاآباد، وا بده اون وقت این وانت تو که شاید قیمتِ یک آینهاش هم نباشد، هنوز جان دارد و میرود…» اما این کلمات، فقط در کوچهپسکوچههای ذهنش چرخیدند. در دنیای بیرون، تنها لب گزید و گفت:
«خراب شده آقا… داشتم برای امداد خودرو نشانی میفرستادم که گوشی هم از پا افتاد و ارتباط قطع شد.»
بر لبانِ پیرمرد، لبخندی شکفت؛ لبخندی که از سادگیِ محض بود یا شاید، از رازی عمیق که در اعماقِ جانش لانه داشت.
«پسرم… اگر اینجا آنتنی پیدا میشد، دیگر کسی در این حوالی، رنجِ زندگی را بر دوش نمیکشید.»
ادامه دارد....
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#درسزندگی
@Redazy
[سیگنال گمشده۲]
جوابی نداشت؛ فقط نگاهش کرد.
پیرمرد با همان طمأنینه ادامه داد:
«بیا باباجان… بیا بریم کلبه درویشی ما. یه نفسی تازه کن تا من اهل ده رو خبر کنم.»
در را باز کرد و سوار شد؛ نه از سر تعارف، نه از سر انتخاب. انگار جبر مهربانی پیرمرد او را کشاند. ماشین که حرکت کرد، بوی سبزی تازه و چوب نمخورده، همراه همنوایی گنجشکها، در فضای تنگ وانت پیچید. همانجا بود که برای اولین بار بعد از مدتها نفسی کمی عمیقتر کشید؛ آرامشی نرم و گمشده که مدتها دنبالش بود، اما هرچه بیشتر کار میکرد، از آن دورتر میشد.
نگاهش روی دستهای پیرمرد افتاد؛ دستانی ترکخورده، شبیه ریشههای درختی کهنسال که سالها بار زندگی را بر دوش کشیده باشد. ناگهان به دستهای خودش نگاه کرد؛ صاف، تمیز، اما خسته از دویدن بیپایان.
دست پیرمرد آرام بر پایش نشست؛ لمسش گرم بود و عجیب مطمئن.
پیرمرد با نگاهی آرام گفت:
«زندگی عجله نمیخواد پسرم… هر چیزی وقت خودش رو داره.»
ادامه دارد...
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#درسزندگی
@Redazy