[سیگنال گمشده۱]
چشم دوخته بود به مستطیل بیجان گوشی، انگار که جهان عهد کرده بود او را در جزیرهای از سکوت رها کند. امیدش به ان یک خط سیگنال بود که انگار او هم در پیچ این جاده گم شد .هر نفسش، به بندی تنگ بر گلویش گره میخورد و اضطراب، چون انگشتانِ نامرئی، قلبش را میفشرد. همین حالا، درست در اوجِ هجومِ هزار کارِ ناتمام، موتور ماشینش از کار افتاد؛ در لحظهای که هیچگاه نباید. نگاهی به ساعت انداخت؛ جلسه، آن هم از دست رفته بود. گویی همهچیز دستبهدست هم داده بود تا شب یلدای روزش را رقم بزند.
در دلِ این سکوتِ جانکاه، غرشِ نرمِ وانتِ پیری، چون مرواریدی تیره، تار و پودِ خاموشی را شکافت. مردی با صورتی که آفتاب، نقشِ هزاران داستان بر آن کنده بود و چشمانی که موجِ مهربانی در آن میدرخشید، ترمز کرد و صدایش به گوش رسید:
«چی شده جوون؟»
حوصلهی شرحِ پریشانی نداشت؛ انبوهِ گلایهها و خستگی، در سینهاش طوفانی به پا کرده بود: «هیچی این همه خرج ماشینم کردم، حالا اینجا، وسط ناکجاآباد، وا بده اون وقت این وانت تو که شاید قیمتِ یک آینهاش هم نباشد، هنوز جان دارد و میرود…» اما این کلمات، فقط در کوچهپسکوچههای ذهنش چرخیدند. در دنیای بیرون، تنها لب گزید و گفت:
«خراب شده آقا… داشتم برای امداد خودرو نشانی میفرستادم که گوشی هم از پا افتاد و ارتباط قطع شد.»
بر لبانِ پیرمرد، لبخندی شکفت؛ لبخندی که از سادگیِ محض بود یا شاید، از رازی عمیق که در اعماقِ جانش لانه داشت.
«پسرم… اگر اینجا آنتنی پیدا میشد، دیگر کسی در این حوالی، رنجِ زندگی را بر دوش نمیکشید.»
ادامه دارد....
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#درسزندگی
@Redazy
[سیگنال گمشده۲]
جوابی نداشت؛ فقط نگاهش کرد.
پیرمرد با همان طمأنینه ادامه داد:
«بیا باباجان… بیا بریم کلبه درویشی ما. یه نفسی تازه کن تا من اهل ده رو خبر کنم.»
در را باز کرد و سوار شد؛ نه از سر تعارف، نه از سر انتخاب. انگار جبر مهربانی پیرمرد او را کشاند. ماشین که حرکت کرد، بوی سبزی تازه و چوب نمخورده، همراه همنوایی گنجشکها، در فضای تنگ وانت پیچید. همانجا بود که برای اولین بار بعد از مدتها نفسی کمی عمیقتر کشید؛ آرامشی نرم و گمشده که مدتها دنبالش بود، اما هرچه بیشتر کار میکرد، از آن دورتر میشد.
نگاهش روی دستهای پیرمرد افتاد؛ دستانی ترکخورده، شبیه ریشههای درختی کهنسال که سالها بار زندگی را بر دوش کشیده باشد. ناگهان به دستهای خودش نگاه کرد؛ صاف، تمیز، اما خسته از دویدن بیپایان.
دست پیرمرد آرام بر پایش نشست؛ لمسش گرم بود و عجیب مطمئن.
پیرمرد با نگاهی آرام گفت:
«زندگی عجله نمیخواد پسرم… هر چیزی وقت خودش رو داره.»
ادامه دارد...
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#درسزندگی
@Redazy