مرا محتاج رحم این و آن کردی ،
ملالی نیست ،
تو هم محتاج خواهی شد ،
جهان دار ِ مکافات است !
[برمدارِدلتنگی۶]
اما مگر حقیقت نجاتدادنیست؟
قول دادم حالم را خراب نکنم؛
قولی لرزان، مثل شمعی در باد.
نمیدانم دلش سوخت،خسته بود،
یا خودش هم دیگر توانی برای منع کردن نداشت…
هرچه بود کنار رفت و اجازه داد
ویرانیام را با چشمهای خودم ببینم.
دستهایم جان نداشت اما ثانیهها
بیرحمانه میگذشتند و من باید
پیش از تمام شدنِ فرصت تمامِ دلتنگیام را
در نگاه جا میدادم.پارچه را کنار زدم…
به قربانِ سر و روی زخمیات…
موهایش آشفتهتر از همیشه بود؛
انگار باد آخرین بار بر او دست کشیده بود.
لبها، گونهها، پیشانیاش همه نقشهای از زخم بودند.
صورتش رنگ باخته بود؛
آنقدر که گویی مرگ پیش از بردنش
تمامِ خونِ چهرهاش را نوشیده بود.
صورتِ سردش را بوسیدم،
اما سکوت تنها جوابی بود که از او گرفتم.
و چه سنگین است سکوتِ کسی که عمری
پناهِ صدای تو بوده است.
ادامه دارد....
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
ای دل پاره پارهام، دیدن اوست چارهام
اوست پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آمارشهدایجنگ
همیشهغلطبوده
هرگلولهدونفررامیکشد...!
@Redazy
[برمدارِدلتنگی۷]
دست کشیدم بر ریشی که از آخرین دیدار
بلندتر شده بود.
گونهاش را بوسیدم و زخم را
زیرِ لبهایم حس کردم.
هق زدم برای مردی که درد کشیده به آرزویش رسیده بود؛
چه پارادوکسِ تلخیست رسیدن وقتی سهمِ من فقط نرسیدن باشد.
پارچه را کنارتر زدم.
لباسِ رزم به تن داشت و تنش
پر بود از لکههای خشکیدهٔ خون؛
خونی که روزی در رگهای غیرتش میدوید
و حالا بر لباسش روایتِ خاموشِ رنج شده بود.
چند ماه اسارت تنش را نحیف کرده بود؛
وگرنه قهرمانِ من از آن مردهایی بود
که به جای تکیه دادن تکیهگاه میشوند.
بازو، پهلو، سینه…
کجای این تن از زخم در امان مانده بود؟
تنش یکسره شرحِ مصیبت بود
و من در برابرِ این همه درد
فقط یک دختر بودم.
ادامه دارد....
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy