eitaa logo
اَحبابُ الحُسِین
149 دنبال‌کننده
203 عکس
224 ویدیو
0 فایل
اَلــسـلامُ عـلـيـكَ یـا ابـاعَـبدِالله 🕊️ + دوست داران امام حسین (ع) 🫀 ارتباط با ما📲: @RehanaR @Reyhaanne مَذهَبی✨️ مُحَرَم🥀 شَهادَت💔 وِلادَت🤍 بیوگِرافی💬 پُروفایل⚘️... لــينـک كـانـالـمـون 👇🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پایان تقدیمی
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺خوش‌چشم؛ آبان و آذر بمباران شروع می شود آمریکا میدونه شکست میخوره ... اما ... https://eitaa.com/ReihanehAB
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙آیت‌الله جوادی آملی آثار انزجارقلبی از گناه رو در چهره و رفتارتان نشان بدهید، این واجب عینی است. تذکر لسانی هم که واجب است ⚠️مردم مگر نمی‌خواهید دعاهایتان مستجاب شود‼️ https://eitaa.com/ReihanehAB
📖قسمت اول النا میگه : سلام شاید خاطره من برای مخاطباتون جالب باشه من اصالتا اهل یکی از کشورهای اروپایی هستم از نوجوانی به ادبیات و زبان‌های شرقی علاقه داشتم و همیشه شعر فارسی برایم جذاب بود حافظ و مولانا را با ترجمه خوانده بودم و بعدها تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به ایران بیایم و در رشته ادبیات فارسی درس بخوانم وقتی برای اولین بار وارد دانشگاه شدم، تقریبا هیچ‌کس را نمی‌شناختم فارسی را هم در حد دانشگاه بلد بودم،ولی صحبت کردن با آدم‌ها برایم سخت بود مخصوصا لهجه‌های مختلف و اصطلاحات روزمره را اصلا متوجه نمی‌شدم! یک روز سر کلاس استاد درباره یک غزل حافظ صحبت می‌کرد،من یک معنی اشتباه از یک بیت گفتم و چند نفر خندیدند،خیلی خجالت کشیدم بعد از کلاس،یک پسر از همکلاسی‌هایم آمد و گفت«به دل نگیر،اتفاقا برداشتت خیلی جالب بود،فقط معنی اون کلمه یه چیز دیگه‌ست» اسمش مهدی بود از همان روز کم‌کم باهم صحبت کردیم اول بیشتر درباره درس و ادبیات بود او بعضی از اصطلاحات فارسی را برایم توضیح می‌داد و من هم درباره ادبیات کشور خودم با او حرف می‌زدم یک روز به من گفت«تو چرا اینقدر حافظ دوست داری؟» گفتم«چون وقتی بعضی شعرهایش را می‌خوانم، حس می‌کنم آدمی که قرن‌ها قبل زندگی می‌کرده،احساساتی شبیه من داشته» کم‌کم رابطه‌مان از دوستی معمولی بیشتر شد البته من از همان ابتدا می‌دانستم که این موضوع برای خانواده‌هایمان ساده نیست من خارجی بودم،دین متفاوتی داشتم و اصلا قرار نبود در ایران بمانم!! ادامه پست بعد https://eitaa.com/ReihanehAB
📖قسمت دوم النا میگه : حتی خودم هم فکر نمی‌کردم روزی تصمیم بگیرم اینجا زندگی کنم،ولی علاقه‌مان جدی شده بود... بعد از مدتی مهدی خیلی صادقانه گفت که «اگر قرار است رابطه‌مان به ازدواج برسد، باید درباره مسائل مهم زندگی،مخصوصا دین و سبک زندگی،جدی صحبت کنیم» من آن زمان مسلمان نبودم چیزی که برایم جالب بود این بود که هیچ‌وقت سعی نکرد من را مجبور کند حتی وقتی درباره اسلام سوال می‌کردم، می‌گفت«باید خودت تحقیق کنی،اگر قرار باشه فقط به خاطر من اعتقاد پیدا کنی، ارزش نداره» همین رفتار باعث شد بیشتر کنجکاو شوم شروع کردم به مطالعه قرآن را با ترجمه خواندم،درباره زندگی پیامبر و تاریخ اسلام مطالعه کردم و با آدم‌های مختلفی که مسلمان بودند صحبت کردم بعضی چیزها برایم سخت بود و حتی درباره بعضی مسائل سوال و تردید داشتم مهدی هم هیچ‌وقت جواب آماده به من نمی‌داد و می‌گفت«اشکالی نداره،تا وقتی خودت به جواب نرسیدی تصمیم نگیر» حدود دو سال بعد،با میل خودم مسلمان شدم تصمیم ساده‌ای نبود،حتی برای خودم هم عجیب بود که دختری که از یک کشور اروپایی آمده،در ایران با یک خانواده ایرانی آشنا شده و حالا دارد درباره اسلام تصمیم می‌گیرد! ادامه پست بعد https://eitaa.com/ReihanehAB