🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک 🌱
پارت۱۷۳
سوریه ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه ظهر
نزدیکای ظهر بود وقتی نماز تموم شود همه از نماز خونه رفتن بیرون تنها منو علی موندیم تا با خدا کمی راز و نیاز کنیم وسط راز و نیاز با خدا بودیم که یکی از بچه های تیم پشتبانی آمد
-اقاااا محسن آقا محسن. حمله شده
چند تن از گروه داعشی ها بهمون حمله کردن 😳😱
-یاحسین بریم علی جان بیا بریم به بهشون کمک کنیم
-چشم آقا محسن آمدم
صلاحمو بر داشتم تیر اولو زدم خورد تو مغزش حقش بود
-دمت گرم آقا محسن دمت گرم الله اکبر الله اکبر ✊
حواسم به علی بود که تیر اصابت کرد به قفسه سینه ام افتادم زمین 😱یاحسین ...علی بهسمتم آمد و منو بغل گرفت
- پا شو آقا محسن پاشو فرمانده پاشو پاشو شیر مرد جهان 😭
-من با خنده و خونریزی زیاد از قفسه سینم میخندیدم به علی نگاه کردم و با نفس نفس گفتم علی ج.. ااا نننن نگ فتم. به. م ن نگ و. ف ر م ا ن د ه 🤨 فر ما ن ده شماییی ع ل ی آقا ما با نفسای آخر گفتم من. نوکر خانم زینبم 😔
'علی گفت: بزار برات مداحی بخونم 😭
- دم اخری یه چیزی بگم خیلی دوست داشتم الان بچمو ببینم و بغلش کنم 😞😔🥺
-بخونم مداحی رو آقا محسن
- بخ ون عل. ی ج. ان 😭😭بخ ون
از دهنم خون میریخت بیرون و علی شروع کرد به مداحی که همیشه براشون میخوندم
-بلند شو علمدار علم رو بلند کن؛ بازم پرچم حرم رو بلند کن
-واسه بچه های که چشم انتظارن؛ میخوان مثل من سر رو شونت بزارن
-واسم تکیه گاهی به تو تکیه کردم؛ تو از خیمه رفتی چقدر گریه کردم
(علی هم رزم محسن )
-چشماشو بستم رفتی آقا محسن رفتی پیش رفقامون سلام منو هم به ارباب برسون 😭😭😭
- از بچه های تیم آمدن آقا محسنو بردن آماده کنن ببرنش ایران 😭
خدافظ برادر خدافظ ✋
# نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک 🌱
پارت۱۷۴
(از زبان حسنا)
- اولای صبح بود داشتم با خدا رازو و نیاز میکردم دلم یهو آشوب شود نکنه واسه محسنم اتفاقی افتاد 😭😢
سر سجاده خوابم برد😴🥱 توی خواب همه جا تاریک بود جایی رو نمیدیدم
تا اینکه چراغی روشن شود جلو رفتم
به تابوت شهیدی رسیدم پرچم رو کنارزدم دیدم محسنم چشماشو بسته و خوابید😭😭 با خودم گفتم حتما ن میخواد دوباره اذیتم کنه که چشاشو بسته و خوابیده تا منو بترسونه بیدار شو عزیزم پاشو بچمون خونه منتظره ها دیدیم جوابی نمیده خواستم دستشو تکون بدم با صدای زینب از خواب بیدار شدم 😭
-زینب هرچی بغلش کردم آروم نمیشد چی شده مامان چرا گریه میکنی عزیزکم
با قربون صدقه های من بلاخره آروم شود خوابید ☺️🥺
ساعت نزدیکای ۶ صبح بود گوشیم ورداشتم وصل کردم
-الو بفرمایین ؟
-سلام خواهر من از معراج شهدا زنگ میزنم میخواستم خبری رو بهتون بدم
-خبر ؟چه خبری ؟
-خبر شهادت همسرتون
اقای محسن رضایی
با شنیدن اسم محسنم دیگه صدایی نشدیم فقط آخرین تصویری که از رفتنش به سوریه بود به یاد آوردم
-خدافظ حسناااا خانومم مراقب خودت باشیاااا زود بر میگردم زود بر میگردمممممم 😉😢
-با صدای اون آقا به خودم آمدم با گریه گفتم کی میارنش ؟
- فردا صبح از سوریه میارنش ایران
-ممنون آقا 😭😭که خبر شهادتشو دادین
تلفن و قطع کردم افتادم زمین ...
# نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک 🌱
پارت۱۷۵
-باورش برام سخته که بعد دوسال مرد زندگیم از پیش بره با اشک و بغضی که راه گلومو بسته بود قاب عکسمون ورداشتمو با محسنم حرف زدم 😭😭
-تو قول دادی قول دادی زود برمیگردی چرا قولت شکوندی محسنم چرااا 😭😭😭
دیگه داشتم دیونه میشدم بغض راه گلومو بسته بود داشتم خفه میشد که جیغ زدم صدام تا پایینم رفت. خاله با وحشت آمد بالا 😱
-چیشده حسنا جانم چیشده دخترکم چرا اینجوری گریه میکنی
-خالههههه 😭 محسنم رفت رفت و منو تنها گذاشت 😭
- خاله پسرت شهید شدو رفت رفت منو تورو تنها گذاشت 😭
گوشیم دوباره زنگ خورد بلند شدم گوشیمو وصل کردم
حالم خوب نبود نبودن محسن دیونه ام میکرد 😢
گوشی بده من حسنا جان شما حالت خوب نیست
-سلام پسرم خوبی عروسم راست میگه پسرم شهید شده 😭😭
- حاج خانوم فردا ساعت ۱۰ ونیم صبح میارنش که دفنش کنن 😔
-ممنون پسرم خدا نگه دار 😞
با خبر شهادت پسرم محسن قلبم هزار تیکه شود 💔
# نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک 🌱
پارت۱۷۶
- پاشو حسنا جان پاشو دخترم پاشو حاضر شو زینبم آماده کن بریم پسرم داره میاد جیگر گوشم داره میاد 😭😭😭😭
با اشک حاضر شدم وارد اتاق زینبم شدم به چشمای بچم نگا کردم چشماش شبیه چشمای محسنم بود
چادرمو سر کردم و زینب و بغلش کردم رفتم پایین سوار شدیم به سمت گلزار شهدا رفتیم
تهران گلزار شهدا ساعت ۹ونیم
پیاده که شدم زینب و دادم بغل مامان محسنم آوردن پاهام همراهیم نمیکردن تا پیش محسنم برم با اشک یواش یواش به سمتش رفتم و به تابوتش رسیدم 😭😭😭
-سلام محسنم سلام مرد زندگیم 😭 محسنم یادته برام توی هوای سرد بستنی خریدی یادته اولین بار باهم آمدیم همینجا باهم تا ابد عهد و پیمان بستیم 😭😭
زینبو از بغل مامان گرفتم
- یادته موقع رفتن گفتی اگه دختر شد میزاریم زینب اگه پسر شد اسمشو میزاریم محمد حسین 😭😭
زینبو دادم به مامان چشمام جایی رو نمیدید و با دستام تابوتش لمس میکردم حالم خوب نبود😭😞😔
-مداح شروع کرد به خوندن
! شهیدِ بی سر اومد…
وای! لاله ی پرپر اومد…
وای! تنش شبیه؛ جسمِ علیِ اکبر، اومد
عجب محرمی شد، امسال!
شهیدِ بی سرم، برگشته…
بیایید بریم، به استقبالش… مدافعِ حرم برگشته…
عجب محرمی شد، امسال!
شهیدِ بی سرم، برگشته…
بیایید بریم، به استقبالش… مدافعِ حرم برگشته
وای! شهیدِ بی سر اومد…●
وای! لاله ی پرپر اومد…●
وای! شهیدِ بی سر اومد
وای! لاله ی پرپر اومد…
وای! تنش شبیه؛ جسمِ علی اکبر
-باخوندن مداحی جیگرم پاره پاره شد 😭حالم دست خودم نبود بغض به گلوم فشار میآورد و حالمو بد تر میکرد😭😭😞😔
# نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک 🌱
پارت۱۷۷
مراسم که تموم شد با خودم
- گفتم چه جوری این چند سالو تنها باشم
-😭 چه جوری برا کسی که دیگه نیست غذای مورد علاقشو درست کنم
چهجوری شبا بدون محسنم سر کنم
چهجوری زینب رو با تنهایی بزرگش
کنم و ببرم مدرسه وقتی بزرگ بشه من چی بهش بگم 😭😭 چهجوری برا کسی که نیست تولد بگیرم
-محسنم پاشو پاشو حرف بزن. پاشو عزیزم پاشو جواب دلمو بده دلی که بعد دوسال بدون تو شکسته میشه 😞💔😭 پاشو عزیزکم پاشو 😭😭
چند سال بعد .....
صبح ساعتای ۶ونیم نمازمو خوندم زینب قرار بود از طرف مدرسه برن گلزار دلم برا زینبم میسوزه نمیدونست باباش شهید شده و ساعت ۷ راهی مدرسه اش کردم مدرسه زینب یه کوچه از خونه ما بالا تر بود
- خدافظ مامان زود بر میگردم خیالت راحت مراقب خودت باشیا 😘 مامان آخر نگفتی بابا کجاست و کی بر میگرده
- موقع خدافظی بازینب منو یاد آخرین خدافظی با مرد زندگیم بود😔 از فکر در آمدم به داخل خونه رفتم از وقتی که زینب رفته نمیدونم چراا دلشوره زینبمو گرفتم 😰
- چادرمو در آوردم قرار بود بعد اینکه زینب از اردو برگشت بهش بگم پدرش شهید شده
# نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک🌱
پارت۱۷۸
نزدیک غروب تلفنم زنگ خورد بله بفرمایین
- سلام خانم رضایی من معلم زینب جان هستم از بیمارستان زنگ میزنم سر مزار همسرتون بودیم که یکی از بچه ها به زینب جان گفت پدرش شهید شده زینب حالش بد شود ماهم بردیمش بیمارستان نزدیک گلزار. خودتونو برسونید حال زینب خوب نیست بردنش ای سیو 😔
- کدوم بیمارستان ؟
-بیمارستان حضرت مهدی
-چادرمو سر کردمو سریع یه تاکسی به سمت بیمارستان گرفتم سوار تاکسی شدم
- سلام آقا برین بهسمت بیمارستان حضرت مهدی
با استرس به سمت بخش پذیرش رفتم
- سلام خانوم یه دختری رو آوردن اینجا اسمش زینب رضایی 😰
-طبقه دوم دست راست
-ممنون خانم خدایا خودت بچمو نگه دار
معلم زینب رو دیدم به سمتش رفتم
- سلام خانم دارابی حال بچم چهطور دکترا چی گفتن کی بهوش میاد 😥
-آروم باشید خانم رضایی با دکترش حرف زدم فقط ... سکته خفیف بود
-خانم دارابی من به شما گفتم زینبو نبرین سمت قبر باباش اون خبر نداره که باباش شهید شده😔
داشتم با خانم دارابی حرف میزدم که صدای دستگاه از اتاق بلند شد
- خانم دکتر خانم دکتر بچم بچم حالش بد شده 😱
دوباره پرستار دکترای اطفال رو پیج کردن دکترا رفتن بالا سر زینبم خدایا بچمو بهم برگردون
انگار خدا صدامو شنید نبض زینب برگشت خدا یا شکرت خدا یاشکرت که بچمو بهم برگردوندی🙏
# نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاک 🌱
پارت۱۷۹
زینب از اون روز تا الان بیدار نشد دکترا گفتن با دستگاه نفس میکشه و زیاد زنده نمیمونه
موقع نماز با خدا رازو نیاز میکردم دستگاه کنار تخت زینبم صدای رفتنش پیش باباشو میداد 😭😭 سریع دویدم به سمت پذیرش
-خانم پرستار خانم پرستار بچممم بچمم حالش خوب نیست 😭
دکترا آمدن ولی زینبم رفته بود رفته پیش باباش و منو تنها گذاشته بود رفتن محسنم هنوز برام غم
سنگینی بود حالا غم زینبم بهش اضافه شد نبود هر دوتاشون منو داغون میکرد 😰
دستگاه کنارشون خاموش کردن روی زینبم ملافه سفید کشیدن 😭
-خانم متاسفانه ما تلاشمون کردیم
-من دوتا از عزیزانمو از دست دادم 😔
چند ماه بعد .......
-بعد از نماز ظهر رفتم سر مزار محسنم
-سلام محسنم خوبی عزیزکم زینبم خوبه جاش راحته بی قراری نمیکنه
دلم واسه هر دوتاتون تنگ شده 😭😭😭
اشکای رو صورتمو پاک کردم
- خوب محسن جان من برم باز خاله زنگ میزنه میگه توکجا رفتی باز دختر نگفتم هر جا میری تنهایی نرو به منم بگو
به سمت خونه رفتم هوا پاییزی بود این هوا مملو از خاطرات عاشقانه من با مرد زندگیم بود
توی این هوا حس عجیبی داشتم
یه لحضه تو رویای های خودم غرق شدم و محسنم و جلو م دیدم
-حسنااااا ... سلام خانمممم آمدم ازت استقبال کنم 😭😭
-دیدم دستاشو باز کرد تا بغلش کنم 🫂 بهسمتش آروم آروم قدم🚶♀ ورداشتم که بغلش کنم
ولی این فقط یک رویا بود ...
پایان داستان 🌱
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/HOSSEiN0000128
برای رمان جدید نظرسنجی میزارم و از شنبه رمان جدید گزاشته میشه بنظرت بعدی چی باشه ؟؟
سلام بچه ها زود نظر بدین چون قراره بر اساس بیشترین رای به رمان اون رو اول بزاریم 😊
1. رمانِ عشق علوی ، حب فاطمی 💕
تعداد پارت : ۲۶ تا
2. رمانِ هر چی تو بخوای 🌸
تعداد پارت : بیشتر از ۸۰ تا
حالا کدوم بهتره ؟🧐
لینک ناشناس ؛
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv0k7ny&btn=نظرسنجی،.رمان.مذهبی.نور
💙| این پیام رو توی ِچنلت
فور کن و عضوِ چنلای زیر باش🌀
「اینجا،اینجا،اینجا،اینجا」
منم حمایتت میکنم!
تگ ُشات یه خط تعریف از چنلت📨 :@zAHra_15X
²جذب تضمینیه ها😵💫🌀