به چه میانديشي؟!
به خزانی کهگذشت ؟
به بهاری که نبود ؟
به امیدی که کنون رفته به باد ؟
یا به عهدی که دگر رفت ز یاد ؟
به چه میانديشي ؟!
به دو چشمی که تو را هیچ ندید ؟
به دو دستی که تو را هیچ نخواست ؟
به رفیقی که غبار غمت از چهره نرفت ؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت ؟
به چه میانديشي ؟!
به بهاری دیگر ، امیدی دیگر ، یا رفیقی دیگر ...
آتـیهٔ .
میگردی ، بین فلسفه میگردی ، لا به لای ادبیات میگردی ، درون سینما میگردی ، میان موسیقی میگردی ،
آدمی تشنه جرعه ای درک شدن است ؛
میخواهد خودش را بخواند و ببیند و بشنود .