دمی سیگاره لبهایت
دمی عشقت، دمی چشمت
دمی لعلت، دمی مرگم
که رفتی و ز من مانده
فقط یادت...
فقط یادت...
عاشق نشدم تا غمِ خود را بسرایم
اما دلِ عشّاق بدیدم که خون است
هر گوشهٔ این شهر، دلی مانده گرفتار
هر دیده پر از اشک، غمی سینهسوزان
من شاعرِ این قصه شدم، قصهٔ مردم
کز عشق گذشتند و به یادش بمردند
هدایت شده از خزعبلات؛
نگو كه با غم و اندوه همزبان هستی
خبر گرفتم و گفتند: شادمان هستی...
اگر مسابقه باشد ميان سنگدلان
به احتمال فراوان تو قهرمان هستی
چقدر سخت كه آسان مرا رها كردی
چقدر تلخ كه شيرين ديگران هستی
اگر تو را به صدايی شبيه بايد كرد
صدای خرد شدنهای استخوان هستی
در اين زمانه كه از راستی نشانی نيست
اگر دروغ بگوييم مهربان هستی
هزار بار تو را از دلم برون كردم
نگاه كردم و ديدم كه همچنان هستی.