صدای آن نفسهایت
دلِ مرا به کار انداخت
نگفتم که دلم با توست
نگفتم تا نرنجانم...
بهاره، آن دو چشمانت
مرا تا مرزِ جنون برده.
نه راهیست که بمانم من
نه راهیست که بمانی تو
خرابه آن شبِ تارم
که گیر کرده در مویت
همان زلفِ کوتاهت
همان دو ابروی کمندت
همان چشمه دریا یت
که من را شکارم کرد
نمیتونم پشت سر هم بهت پیام ندم.
نمیتونم تا ساعت ها تو صفحه چتت منتظر نمونم.
نمیتونم آفلاین بشم چون با خودم میگم نکنه پیام بده، نکنه مثل من منتظر بمونه، نکنه بهم نیاز داشته باشه.
و من با همه اینطوری ام...میترسم...از اینکه مثل من بشن؛ از این میترسم که بقیه منو درک کنن.
میترسم از اینکه بقیه دارن وانمود به تنهایی و غمگینی میکنن.
من... من رفتاریو میکنم و حرفی رو میزنم که یه زمانی خودم بهش نیاز داشتم ولی، کسی اونو بهم نگفت.
و من راحت از غمم پیش کسی حرف نمیزنم.
من آدم پیچیده ایی نیستم.
آدما منو پیچیده کردن.
وحتی نمیتونم راحت از احساساتم حرف بزنم چون تو سوشالمدیا یه عده اون رو یه ابزار برای نمایش استفاده میکنن.
و همه چیز داره منو میترسونه، دیدن جوون هایی که وقتی باهاشون صمیمی میشی دیگه یادشون میره باید وانمود کنن افسرده ان، منو ناراحت میکنه.
نمیتونم تنها بمونم و نمیتونم تنهاشون بزارم، و نمیتونم دایره دورمو بزرگ تر کنم.
دونفر میان سه نفر میرن، و یه نفر جایگذین میشه.
و همه اینا یادم میمونه...