صدای آن نفسهایت
دلِ مرا به کار انداخت
نگفتم که دلم با توست
نگفتم تا نرنجانم...
بهاره، آن دو چشمانت
مرا تا مرزِ جنون برده.
نه راهیست که بمانم من
نه راهیست که بمانی تو
خرابه آن شبِ تارم
که گیر کرده در مویت
همان زلفِ کوتاهت
همان دو ابروی کمندت
همان چشمه دریا یت
که من را شکارم کرد