عنوان: روز عجیب پریناز و الینا
پریناز داشت در آشپزخانه قدم میزد و به این فکر میکرد که شام چه چیزی درست کند. ناگهان، الینا از پنجره پرید داخل. الینا یک لباس صورتی براق پوشیده بود و موهایش را دم اسبی بسته بود.
"سلام پریناز!" الینا با صدای بلند گفت. "امروز باید بریم خرید."
پریناز که حسابی غافلگیر شده بود، لیوان چای در دستش لرزید. "خرید؟ کجا؟ چرا؟"
"همینجوری! چون حوصلهام سر رفته." الینا شانههایش را بالا انداخت. "تازه، باید یک لباس جدید برای مهمونی فردا بخرم."
پریناز هیچ وقت برای مهمانی فردا برنامهریزی نکرده بود، ولی خب، الینا همیشه همینطور بود. آنها سوار ماشین الینا شدند. ماشین قرمز بود و خیلی سریع حرکت میکرد. در طول راه، الینا شروع کرد به تعریف کردن داستانی درباره یک گربه سخنگو که توانسته بود رئیس جمهور شود. پریناز فقط سر تکان میداد و به خیابان نگاه میکرد.
بالاخره به مرکز خرید رسیدند. مرکز خرید خیلی بزرگ بود و پر از آدمهای مختلف. الینا سریع به سمت اولین مغازه لباسفروشی رفت. پریناز هم دنبالش رفت. مغازه پر از لباسهای رنگارنگ بود.
"این رو ببین پریناز! چطوره؟" الینا یک لباس آبی با پولکهای زیاد را بالا گرفت.
پریناز نگاهی کرد. "خوبه..."
"عالیه! همین رو میخرم." الینا بدون اینکه بیشتر فکر کند، لباس را خرید و به سمت صندوق رفت.
بعد از خرید، برگشتند خانه. پریناز هنوز نمیدانست شام چه بخورد، ولی الینا خیلی خوشحال بود. "وای، چقدر خوب شد که رفتیم خرید!"
پریناز لبخندی زد. "آره... خیلی خوب بود."
https://eitaa.com/Roman1311