کُلـ؋ـَت شَخصے مَن🌾
𝐏𝐀𝐑𝐓_2
من که تا اون لحظه گیج بودم و متوجه چیزی نشده بودم رفتم سمت مامانم
_ مامان اینا کی بودن؟ درمورد چی حرف میزدن؟
مامانم سرخورد و آروم نشست رو زمین و به خودش نفرین و آه و ناله می فرستاد طاقت نیاوردم منم جلوش زانو زدم
_ مامان خب حداقل یه حرفی بزن بگو کی بودن چی ازت میخواستن ؟
+ چی بگم دریا؟ آخه چی دارم برای گفتن؟
شروع کرد ب گریه کردن و با هق هق گفت:
+ یک ماه پیش یه آقای جوون خوش قیافه ای اومد اینجا با من رو میز نشست دور اول و دوم رو من بردم ولی دور سوم رو اون برد و شرط قmارم 500 میلیون بود من از خودم مطمئن بودم فک میکردم این دورم میبرم و این لعnتی رو میزارم کنار و من و تو از سر شروع میکنیم ولی اینطوری نشد و اون برد و من بدبخت شدم بهم یک ماه وقت داد من نتونستم پول و بهش بدم یعنی نداشتم من ک آس و پاسم این همه پول رو از کجا به اون یارو بدم
گوشم از حرفایی که مامانم میزد سوت میکشید ، یعنی چی؟ ما خودمون به بدبختی میگذرونیم بعد مامانم رفته رو همچنین پول کلونی شرط بندی کرده
✎ᝰ............................................................................
https://eitaa.com/Roman1311
کُلـ؋ـَت شَخصے مَن🌾
𝐏𝐀𝐑𝐓_3
بدون گفتن هیچ حرفی بلند شدم و با دو قدم خودم رو به اتاق کوچیک و نم زدم رسوندم که حتی تختم نداشتم تا خود صبح گریه کردم و هق زدم ، آخه این چه کاری بود که مامانم قبول کرد مگه نمیدونست که ما خودمون به بدبختی زندگیمون رو میگذرونیم؟ مگه نمیدونست ما آس و پاسیم ؟ آخه این چه کاری بود که مامانم کرده بود؟ میدونستم...
ولی تا حالا نشده بود رو همچین پول کلونی شرط ببینده ، اشکام رو با دستم پاک کردم و رفتم جلوی پنجره بازش کردم و به آسمون نگاه کردم همیشه که ناراحت بودم و دلم میگرفت با خدا صحبت میکردم تا دلم آروم بگیره
_ آخه خدا جون ، مامانم بنده بی عقل تو چرا گذاشتی مامانم همچین اشتباهی کنه ؟ تو که از پس هرچیزی برمیای چی میشد جلوی مامانمم میگرفتی؟
اشکام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن چون میدونستم محاله که همچین پولی رو بتونیم جور کنیم حتی با فروختن این خونه ی کوچیک با تمام وسایل هاش ، تا صبح کنار پنجره وایستادم و آسمون رو تماشا کردم حداقل اینجوری دلم کمی آروم میگرفت
نمیدونم چجوری خوابم برده بود ولی صبح با بدنی گرفته پاشدم، با خودم گفتم آخه من چرا اینجا خوابیدم که یهو همه چی مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد و یادم اومد...
با ناراحتی پاشدم رفتم بیرون اتاق ، کاری نمیشد کرده دیگه بلاخره یه بلایی سرمون میاوردن فوقش میندازنمون زندان دیگه...
✎ᝰ............................................................................
https://eitaa.com/Roman1311
کُلـ؋ـَت شَخصے مَن🌾
𝐏𝐀𝐑𝐓_4
رفتم بیرون اتاق که دیدم مامانم همونجوری که دیشب سرخورده بود روی زمین خوابش برده بود دلم براش سوخت ولی خب مقصر خودشه جفتمون رو بدبخت کرد دلم نیومد ، رفتم براش پتو بیارم دورش بندازم که تکون خورد و بیدار شد فوری خواستم بلد شم برم که مچ دستم رو گرفت چشماش اشکی شد و گفت :
+ دریا مامان ، بخدا نمیخواستم اینجور بشه!
_ ولی حالا که شده کاریش هم نمیشه کرد
+ دریا جان دخترم ببخش دیگه برای همیشه میزارمش کنار
_ مامان الان دیگ فایده ای نداره تمام زندگی مون رو باختیم! کاریه که شده باید ببینیم برامون همون آقا دایانی که با شما شرط بندی کرده و برده چه تصمیمی میگیره آخه دیگه ما برای خودمون حق تصمیم گیری نداریم چون بازنده ایم بازنده...
اها مگه اون یارو کور بود که ندید ما تو ی خونه ای که چندان درست حسابی نیست و نم زده هست داریم زندگی میکنیم بعد اومده با تو شرط زده اونم 500 میلیون...؟
✎ᝰ............................................................................
https://eitaa.com/Roman1311