کُلـ؋ـَت شَخصے مَن🌾
𝐏𝐀𝐑𝐓_4
رفتم بیرون اتاق که دیدم مامانم همونجوری که دیشب سرخورده بود روی زمین خوابش برده بود دلم براش سوخت ولی خب مقصر خودشه جفتمون رو بدبخت کرد دلم نیومد ، رفتم براش پتو بیارم دورش بندازم که تکون خورد و بیدار شد فوری خواستم بلد شم برم که مچ دستم رو گرفت چشماش اشکی شد و گفت :
+ دریا مامان ، بخدا نمیخواستم اینجور بشه!
_ ولی حالا که شده کاریش هم نمیشه کرد
+ دریا جان دخترم ببخش دیگه برای همیشه میزارمش کنار
_ مامان الان دیگ فایده ای نداره تمام زندگی مون رو باختیم! کاریه که شده باید ببینیم برامون همون آقا دایانی که با شما شرط بندی کرده و برده چه تصمیمی میگیره آخه دیگه ما برای خودمون حق تصمیم گیری نداریم چون بازنده ایم بازنده...
اها مگه اون یارو کور بود که ندید ما تو ی خونه ای که چندان درست حسابی نیست و نم زده هست داریم زندگی میکنیم بعد اومده با تو شرط زده اونم 500 میلیون...؟
✎ᝰ............................................................................
https://eitaa.com/Roman1311