پارت ۱رمان ﴿پناه﴾
پناه: بابا دکتر نگفته کی خونی که گروه خونیش به من بخوره رو پیدا میکنه؟
بابام: نه نمیدونم، نگفت!
پناه: پس داشتین با دکتره چی میگفتین اینهمه وقت؟
بابا: هیچی درمورد یه بیمار تصادفی حرف میزدیم صبر کن الان باید به یکی از همکارام زنگ بزنم بعدا میام.
پناه: باشه بابا مواظب خودت باش!
رفتار بابام خیلی عجیب شده بود..
هعی حدودا سه روزه تو این بیمارستانم و از کم خونی رنج میبرم بااینکه هنوز ۱۲سالمه ولی خیلی ضعیف شدم کاش زودتر بهم خون تزریق کنن شاید کمی حالم بهتر شد.
اول صبح بود داشتم مثل همیشه دست وصورتمو میشستم که موقع برداشتن صابون به اینه نگاه کردم که سرم داره گیج میزه درست نمیتونستم خودمو ببینم که کلا همه جا تاریک شد..
چشمامو باز کردم که لامپ های سقف راهرو ی بیمارستان رو دیدم خسته بودم دلم میخواست بخوابم چشمامو بستم صدا رو میشنیدم و نمیتونستم چشمامو باز کنم دکتره داشت با مامانم حرف میزد
دکتره: از قبل کم خونی داشت؟
مامانم: بله! وقتی ۳سالش بود کم خونی داشت براش مغز گردو اب انار و چیزای مقوی دادیم بهتر شد..
دکتره: اون موقع هم مثل الان بیحال شده بود؟
مامانم: نه فقط میگفت سرم گیج میره!
دکتره: بهتره بهش خون تزریق کنیم اگه از اعضای خانواده گروه خونیش نخورد پس از مردم خون میگیریم.
مامانم: باشه مشکلی نیست!
خب هیچکدوم از اعضای خونوادم گروه خونیش به من نخرد هیچی دیگه الان روز پنجمه و هیچکس پیدا نشده که گروه خونیش به من بخوره هعی خیلی بد شانسم عه دکتره اومد..
من: سلام خانم رحمانی
خانم رحمانی:سلام پناه جان بهتر شدی؟
من: چی بگم والا سر گیجه و حالت تحوع امونمو بریده
خانم رحمانی: اشکال نداره پناه جان خوشحال باش که یکی که گروه خونیش به تو میخوره پیدا شد!
من: واقعا؟
خانم رحمانی: بله بالاخره پیدا شد.
باید هم پیدا میشد ۵روز شد
وقتی داشتن بهم خون تزریق میکردن یه اقایی رو کنار بابام دیدم حدودا ۲۰سالش بود با یه خانم حدودا ۵۰ تا۶۰ ساله داشتن با بابام حرف میزدن...
خانمه انگار خیلی از دیدنم خوشحال بود همش از خانم رحمانی حالمو میپرسید.
بعد هم مامان بابا اومدن تو
مامانم: سلام دخترم خوبی؟
مامانم یجوری بود انگار بغض تو گلوشه
من: ممنون مامان الان بهتر شدم.
رمان 🎀Panah🎀
پارت ۱رمان ﴿پناه﴾ پناه: بابا دکتر نگفته کی خونی که گروه خونیش به من بخوره رو پیدا میکنه؟ بابام: نه
دوستان پارت اول رمان پناه رو گذاشتم انشاالله که ۱۰تایی شدیم عکس چهره ی پناه خانم رو هم میزارم! 😊🌹
پارت۲رمان ﴿پناه﴾
بابام: ببین باباجان اگه حالت بهتر شده میخوام یه چیزی بهت بگم...
من: چی میخوای بگی؟
خیلی استرس داشتم یعنی چیشده؟
بابام: ببین پناه جانم ۱۳ سال پیش قبل از اینکه خواهر و برادرت به دنیا بیان منو مادرت بچه دار نمیشدیم وعض مالی مون هم خوب بود ولی چون من قبلش بدهی داشتم و پام به زندان کشیده بود نمیتونستیم از بهزیسیتی یه بچه بیاریم...
من: خب...
اشک تو چشمام جمع شده بود
بابام باز شروع کرد وگفت: به یکی از دوستام سپردم که یه بچه پیدا کنه خب بعضی از خونواده ها فقیر بودن اون موقع خیلی ها هم بچشونو میدادن به یه خوانواده پولدار تر دو سه روزی نشد که اون دوستم زنگ زد و گفت یه بچه پیدا کردن و در عوضش...
مامانم پرید وسط حرف بابام و گفت: بالاخره ماتورو اوردیم و الان خونواده ی واقعیت پیدا شدن.
من: بابا، مامان الان وقت شوخیه؟ مگه فیلم هندیه؟ بلند خندیدم.
مامانم به گریه افتاد وگفت: ای کاش شوخی بود مامان...
اومد نزدیک و بغلم کردوقتی دیدم مامانم داره گریه می کنه ناخوداگاه منم گریه م گرفت هنوز هم باور نگرده بودم تا اینکه بابام یواشکی داشت اشکاشو پاک میکرد دیگه باورم شد.
یه نگاهی به مامان بابام انداختمو گفتم: چطور ممکنه من پریا و پارسا رو بزارم اینجا و برم؟ نه این اصلا امکان نداره...
بابام: نه دخترم ما به خونوادت گفتیم چند روزی بهت وقت بدن، تو میتونی بری پیش پریا و پارسا...
خب روز بعدش مرخص شدم و برگشتم خونه وقتی داشتم از بیمارستان می اومدم بیرون اون خانومه با اون اقاهه رو دیدم بابام تا اینکه اونا رو دید رفت طرفشون و مامانم منو برد تو ماشین بابام، بابام یه ماشین شاسی بلند داره با یه بنز اخه بابام مدیر کارخونه ی کالای خوابه...
هیچی سوار ماشین شدیم از مامانم پرسیدم: مامان اون اقاهه و خانومه کی بودن؟
مامان: کی؟اها اونا از اعضای خونوادتن بهم نگفتن چیکارت میشن!
من: اهاااا
مامان: اره همون خانم مُسنه بهت خون داد
بابام اومد و رسیدیم خونه وقتی رسیدم با دیدن پریا و پارسا گریه م گرفت پریا یه دخترِ۸سالس و پارسا ۵ساله خیلی دوستشون دارم اصلا دلم نمیخواد ازشون جدا شم!
رفتم پیش بابام و گفتم: بابا این خوانواده ی جدیدم اهل کجان؟ خیلی دور ان؟ یعنی امکانش هست بتونم یبار دیگه ببینمتون؟
بابام: ببین دخترم پرسیدم زیاد دور نیستن ولی موقعی که رفتی خودت متوجه میشی!
با این حرف بابا رفتم تو فکر اینکه چرا منو دادن به این خانواده حتما اوعضای مایه خوبی ندارن!