eitaa logo
رمان 🎀Panah🎀
18 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
سلام دوست عزیز/ این داستان داستانه واقعیه و اصلا راضی نیستم کپی شه!/ خوشحال میشم بمونی و از این رمان لذت کامل رو ببری❤️‍🩹/
مشاهده در ایتا
دانلود
خب ۱۱تا شدیم الان میزارم😊
اینم از چهره ی شخصیت اصلی✨🙂
پارت۲رمان ﴿پناه﴾ بابام: ببین باباجان اگه حالت بهتر شده میخوام یه چیزی بهت بگم... من: چی میخوای بگی؟ خیلی استرس داشتم یعنی چیشده؟ بابام: ببین پناه جانم ۱۳ سال پیش قبل از اینکه خواهر و برادرت به دنیا بیان منو مادرت بچه دار نمیشدیم وعض مالی مون هم خوب بود ولی چون من قبلش بدهی داشتم و پام به زندان کشیده بود نمیتونستیم از بهزیسیتی یه بچه بیاریم... من: خب... اشک تو چشمام جمع شده بود بابام باز شروع کرد وگفت: به یکی از دوستام سپردم که یه بچه پیدا کنه خب بعضی از خونواده ها فقیر بودن اون موقع خیلی ها هم بچشونو میدادن به یه خوانواده پولدار تر دو سه روزی نشد که اون دوستم زنگ زد و گفت یه بچه پیدا کردن و در عوضش... مامانم پرید وسط حرف بابام و گفت: بالاخره ماتورو اوردیم و الان خونواده ی واقعیت پیدا شدن. من: بابا، مامان الان وقت شوخیه؟ مگه فیلم هندیه؟ بلند خندیدم. مامانم به گریه افتاد وگفت: ای کاش شوخی بود مامان... اومد نزدیک و بغلم کردوقتی دیدم مامانم داره گریه می کنه ناخوداگاه منم گریه م گرفت هنوز هم باور نگرده بودم تا اینکه بابام یواشکی داشت اشکاشو پاک میکرد دیگه باورم شد. یه نگاهی به مامان بابام انداختمو گفتم: چطور ممکنه من پریا و پارسا رو بزارم اینجا و برم؟ نه این اصلا امکان نداره... بابام: نه دخترم ما به خونوادت گفتیم چند روزی بهت وقت بدن، تو میتونی بری پیش پریا و پارسا... خب روز بعدش مرخص شدم و برگشتم خونه وقتی داشتم از بیمارستان می اومدم بیرون اون خانومه با اون اقاهه رو دیدم بابام تا اینکه اونا رو دید رفت طرفشون و مامانم منو برد تو ماشین بابام، بابام یه ماشین شاسی بلند داره با یه بنز اخه بابام مدیر کارخونه ی کالای خوابه... هیچی سوار ماشین شدیم از مامانم پرسیدم: مامان اون اقاهه و خانومه کی بودن؟ مامان: کی؟اها اونا از اعضای خونوادتن بهم نگفتن چیکارت میشن! من: اهاااا مامان: اره همون خانم مُسنه بهت خون داد بابام اومد و رسیدیم خونه وقتی رسیدم با دیدن پریا و پارسا گریه م گرفت پریا یه دخترِ۸سالس و پارسا ۵ساله خیلی دوستشون دارم اصلا دلم نمیخواد ازشون جدا شم! رفتم پیش بابام و گفتم: بابا این خوانواده ی جدیدم اهل کجان؟ خیلی دور ان؟ یعنی امکانش هست بتونم یبار دیگه ببینمتون؟ بابام: ببین دخترم پرسیدم زیاد دور نیستن ولی موقعی که رفتی خودت متوجه میشی! با این حرف بابا رفتم تو فکر اینکه چرا منو دادن به این خانواده حتما اوعضای مایه خوبی ندارن!
انشالله هر وقت ۵۰تایی شدیم پارت ۳رو میزارم
۱۲دنبال کننده و ۱۲بازدید این واقعا خوشاینده☺️
انگاری زیادتر از این نمیشیم 😔 امروز ساعت ۲۱ پارت ۳رو میزارم امیدوارم خوشتون بیاد🌹✨
پارت۳رمان﴿پناه﴾ قرار شد من جمعه یعنی ۳روز دیگه خوانوادم بیان دنبالم و من یواشکی همه ی وسایلامو جمع کردم چون بابام گفت: بهتره پریا و پارسا خبر دارنشن هر وقت تورفتی منو مامانت یه داستانی براشون سر هم میکنیم! من: باشه بابا بابام: دلم برای بابا گفتنت تنگ میشه.. و کمی بغض کرد من: بابا من که نمیرم که دیگه نیام من باز میام نمیمیرم که.. بابام: خدانکنه دخترم دیگه اون سه روز انقدر باخونوادم رفتیم اینور و اونور که شب جمعه یعنی روز رفتنم ساعت۸ رفتم تو اتاقم مامانم داشت شام رو اماده میکرد و من خوابم برد مامانم: پناه پناه بیدار شو مامان بیدار شو قربونت بیا شام بخور من: خستم مامان خوابم میاد بزار بخوابم مامان: باشه صبح بیدار شدی نگی چرا برای من قرمه سبزی نذاشتی هاااا از جام پریدم گفتم: هممم چی گفتی؟ قرمه سبزی؟ اخجووون خیلی خوشحال بودم که شام قرمه سبزی داریم اخه من عاشق قرمه سبزی اممم رفتم دست و صورتمو شستم و نشستم با اشتهاع قرمه سبزی خردم ولی تا یادم اومد فردا باید برم اشتهاع م کور شد اینهمه خطرات دوستام هعییییی.. صبح ساعت۳ مامانم اومد یه دستی کشید رو سرم و سرمو بوسید و گفت: پناهِ مامان عشق مامان باشو باشو بیا صبحونه بخور عزیزم. پا شدم بغلش کردم و بعدش رفتم دست و صورتمو شستم و غذا خردم بعد رفتم دوش گرفتم مامانم کمکم کرد اماده بشم بعد بابام گفت: اماده ای عزیزم؟ من: اره بابا فقط یه کاری مونده! بابام: چه کاری؟ من: میخوام برای اخرین بار برم پیش پارسا و پریا بابام: باشه فقط حواست باشه بیدار نشن من: چشم بابا رفتم اول صورت پریا رو بوسیدم بعد پارسا نمیدونم چیشد که اشکم در اومد نمیتونستم فرموش کنم خاطراتمونو فکر کن ۱۲سال کنارشون باشی بعد بری یه جایی که معلوم نباشه کی برمیگردی! از اتاقشون اومدم بیرون بعد هم مامان بابامو بغل کردم و باهم از خونه رفتیم بیرون دم در باشه صحنه ی خیلی شوک ور انگیزی روبه رو شدم یه پراید که دوتا سر نشین مرد داشت و یه خانمی بیرون واییستاده بود مامانم: خب پناه جان اماده س که باهاتون بیاد خانمه: به به چه دختر نازی چطوری پناه جان خوبی؟ منم بهش سلام کردم لحجه ی خاصی داشت انگار تهرانی نبود فکر کنم کرد باشه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم نیم ساعت اول من هیچی نگفتم با اینکه کنجکاو بودم اینها چی کارم میشن اما یک کلام حرف هم نزدم خانمه شروع کرد گفت: خب پناه جان چن سالت هست؟ به من من افتادم و گفتم: ۱۲ گفت اهااا گفتم: میتونم بپرسم شما چی کارم میشین؟
چرا زیاد نمیشیم؟ 🥺
حداقل۱۵تایی شیم بعد پارت ۴رو بزارم