eitaa logo
Roman Zendegy man💙
55 دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
عالی عزیزم 💗💗💗💗💗💗💗 ممنون خوشگل💝
بیدارین پارت بدم؟
🦉کجان؟
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و دو (یه ساعت بعد) زینگ زینگ ... زینگ زینگ ... زینگ پریسا : اههه پریسا چشامو باز کردم دیدم زنگ گوشیمه برش داشتم و زنگشو قطع کردم بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم دیدم ساعت ۱۱:۰۵ دقیقه اس داشتم لباسامو عوض میکردم که یکی در زد از پشت در یکی گفت خدمتکار: پریسا خانم ؟ پریسا: بله، کاری داشتید ؟ خدمتکار : خانم گفتن صداتون کنم برید شام بخورید پریسا: اهان مرسی الان میام خدمتکار: باشه کاری با من ندارید؟ پریسا: نه ممنون خدمتکار : با اجازه پریسا: خدافظ لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ موهام یکم مرتبشون کردم و بعدش هم یکم ارایش کردم گوشیمو برداشتم که یکی اومد تو با دیدن ارمان اخم کردم و گفتم : بهت یاد ندادن در بزنی ؟ ارمان: اووومم نه! خواستم بگم بیا شام بخور نمیری 😏 ایششش انقدر بدم میومد از اون قیافه ی مسخره اش اه اه پریسا: داشتم میومدم راستی میشه دیگه بدون در زدن وارد اتاق کسی نشی؟ ارمان: نه😎😝 پریسا: وایییی برو گم شو 😐🙄 ارمان: از خونه ی خودم بیرونم میکنی ؟ پریسا: وایی، من رفتم خدافظ ارمان: ..... نویسنده: مهرناز🦋
بچه ها خدایی ۵۰ و خورده ای نفرید یه سه چهار تا نظر که باید داشته باشیم نه؟🙃
پارت بیست و سه رو تایپ کردم ولی وقتی حداقل سه تا نظر تو ناشناس بود پارت رو میزارم
خیلی قشنگ بود 💗💗💗💗💗💗💗 مرسی عزیزم 🧡
عالی بود عزیزم ♥️ 💗💗💗💗💗💗💗 ممنونم زیبا🌹
یکی پیام ناشناس تا پارت👀
رمانت خیلی قشنگه🥺 💗💗💗💗💗💗💗 مثل شما ها 💜
بریم برای پارت ۲۳
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و سوم ارمان: خدافظ وای ارررمااان روممخ ارمانننن روو مخخ الهیی ب.م.یری رفتم سمت اشپزخونه با دیدن خاله حالم بهتر شد و لبخندی روی ل.بم نشست که خاله گفت : سلام خوشگلم خوبی ؟ پریسا: مرسی خاله جون❤ شما رو دیدم حالم خوب شد 😘 خاله : بیا بشین حتما خیلی گشنته مگه نه؟ پریسا: وایی اره دقیقا خیلی😅 خاله: بشین الان میگم راضیه برات غذا بکشه چی می خوری؟ پریسا: چی داریم ؟😋 خاله: مرغ و پلو🍗🍚 و ساندویچ 🌯 پریسا: به به اگه میشه ساندویچ برام بیارین 💖 خاله: باشه خاله جان راضیه،،، راضیه ،،، کجایی دختر؟ راضیه : بله خانم؟ کاری داشتید ؟ خاله: برای پریسا جان ساندویچ بیار راضیه :چشم خانم پریسا: ممنون ..... راضیه: بفرمایید خانم آماده شد 🌯 پریسا: مرسی انقدر گشنم بود همه رو خوردم و نصفه ساندویچ هم دوباره گرفتم و خوردم انقدر خوردم که دیگه جا نداشتم از خاله و راضیه تشکر کردم و رفتم سمت اتاقم در اتاق رو باز کردم دیدم ارمان رو ت.خت من گرفته خوابیده انقدر حرصم گرفت ولی با خودم گفتم بزار یکم اذیتش کنم حالش جا بیاد 😈😈🤣🤣 ..... نویسنده: مهرناز🦋