ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و دو
(یه ساعت بعد)
زینگ زینگ ... زینگ زینگ ... زینگ
پریسا : اههه
پریسا
چشامو باز کردم دیدم زنگ گوشیمه
برش داشتم و زنگشو قطع کردم
بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم
دیدم ساعت ۱۱:۰۵ دقیقه اس
داشتم لباسامو عوض میکردم که یکی در زد
از پشت در یکی گفت
خدمتکار: پریسا خانم ؟
پریسا: بله، کاری داشتید ؟
خدمتکار : خانم گفتن صداتون کنم برید شام بخورید
پریسا: اهان مرسی
الان میام
خدمتکار: باشه کاری با من ندارید؟
پریسا: نه ممنون
خدمتکار : با اجازه
پریسا: خدافظ
لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ موهام یکم مرتبشون کردم و بعدش هم یکم ارایش کردم
گوشیمو برداشتم که یکی اومد تو
با دیدن ارمان اخم کردم
و گفتم : بهت یاد ندادن در بزنی ؟
ارمان: اووومم نه!
خواستم بگم بیا شام بخور نمیری 😏
ایششش انقدر بدم میومد از اون قیافه ی مسخره اش اه اه
پریسا: داشتم میومدم
راستی میشه دیگه بدون در زدن وارد اتاق کسی نشی؟
ارمان: نه😎😝
پریسا: وایییی برو گم شو 😐🙄
ارمان: از خونه ی خودم بیرونم میکنی ؟
پریسا: وایی، من رفتم خدافظ
ارمان:
.....
نویسنده: مهرناز🦋
بچه ها خدایی ۵۰ و خورده ای نفرید
یه سه چهار تا نظر که باید داشته باشیم نه؟🙃
پارت بیست و سه رو تایپ کردم ولی وقتی حداقل سه تا نظر تو ناشناس بود پارت رو میزارم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و سوم
ارمان: خدافظ
وای ارررمااان روممخ ارمانننن روو مخخ
الهیی ب.م.یری
رفتم سمت اشپزخونه
با دیدن خاله حالم بهتر شد و لبخندی روی ل.بم نشست که خاله گفت :
سلام خوشگلم خوبی ؟
پریسا: مرسی خاله جون❤
شما رو دیدم حالم خوب شد 😘
خاله : بیا بشین حتما خیلی گشنته مگه نه؟
پریسا: وایی اره دقیقا خیلی😅
خاله: بشین الان میگم راضیه برات غذا بکشه
چی می خوری؟
پریسا: چی داریم ؟😋
خاله: مرغ و پلو🍗🍚 و ساندویچ 🌯
پریسا: به به اگه میشه ساندویچ برام بیارین 💖
خاله: باشه خاله جان
راضیه،،، راضیه ،،، کجایی دختر؟
راضیه : بله خانم؟ کاری داشتید ؟
خاله: برای پریسا جان ساندویچ بیار
راضیه :چشم خانم
پریسا: ممنون
.....
راضیه: بفرمایید خانم آماده شد 🌯
پریسا: مرسی
انقدر گشنم بود همه رو خوردم و نصفه ساندویچ هم دوباره گرفتم و خوردم انقدر خوردم که دیگه جا نداشتم
از خاله و راضیه تشکر کردم و رفتم سمت اتاقم
در اتاق رو باز کردم دیدم ارمان رو ت.خت من گرفته خوابیده انقدر حرصم گرفت
ولی با خودم گفتم بزار یکم اذیتش کنم حالش جا بیاد 😈😈🤣🤣
.....
نویسنده: مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و چهارم
پریسا
رفتم سمت اشپزخونه یه لیوان آب و کلی یخ برداشتم و رفتم سمت اتاقم رفتم تو دیدم ارمان خوابه خوابه
حالا وقتش بود😈😈😈
لیوان گرفتم بالا سر ارمان و آب یخارو ریختم رو ارمان
یه متر پرید بالا
کلی بهش خندیدم که گفت:
چیکار میکنی ر.و.انی؟😠
حواست کجاست؟
پریسا: وای خیلی حال داد🤣🤣🤣
ارمان: اووممم که خیلی حال داد اره ؟🤔
پریسا: 😂 اره 🤣🤣
ارمان
رفتم سمتش و کلی قلقلکش دادم که گفت
پریسا: وای ارمان بسهههه تروخداا بسههه وایییی🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ارمان: که حال داد اره ؟
پریسا: وای کمرم درد گرفت 🤣🤣🤣
بسههه ارمان بسههه🤣🤣🤣🤣🤣
ارمان: دیگه شیطونی نمیکنیاااااا
پریسا: وا معلومه که میکنم😆😆😜😜
ارمان: عه ؟ پس بازم میکنی اره ؟
دوباه قلقلکش دادم
پریسا: وای نه
نه دیگه نمیکنم 😅
ارمان : افرین
....
نویسنده: مهرناز🦋