eitaa logo
Roman Zendegy man💙
54 دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر تغییر کردی دیگه نمیشناسمت 💗💗💗💗💗💗💗 ببخشید شما؟
داداش م.س.تی 💗💗💗💗💗💗💗 ....
میگما تو چرا رمان زدی 💗💗💗💗💗💗💗 اومم فک نمیکنم به شما ربطی داشته باشه نه؟ دوست نداری لف بده
راستی خره شناختی ؟! خوب معلومه نشناختی اگه شناخته بودی که هر نبودی دیگه🥹🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂 💗💗💗💗💗💗💗 خب داداش فامیلی تو بگو بفهمم دیگه😂
مهرناز یه سوال تا حالا عاشق کسی شدی 💗💗💗💗💗💗💗 نه والا
عالی بود عزیزم 💗💗💗💗💗💗💗 ممنون خوشگلم 💝
داداش چرا آنقدر ضایع پیام می‌ذاری یعنی واقعا رفیق فابریک رو نمی‌شناسی 💗💗💗💗💗💗💗 داداش خوب وقتی که دوتا مائده و دوتا النا میشناسم چطوری با یه پیام تشخیص بدم کدومشونن؟ تو خودت باشی میفهمی ؟
لیلیلیلی 💗💗💗💗💗💗💗 جیگیلی جیگیلی🥳
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و هفتم پریسا یه خورده عکس گرفتم خسته شدم و هوا هم خیلی گرم شده بود یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت سه بود! رفتم سمت خونه کلی عرق کرده بودم و سرخ شده بودم که یهو مامان منو دید وای الان دوباره کلی نق نق میکرد😒 مامان : سلام مامان خوبی؟ کجا بودی ؟چقدر سرخ شدی؟ پریسا: خوبم مامانی یکم آفتاب خورده تو سرم مامان: ی نگا به خودت بنداز برو جلو اینه شدی این لبو پریسا: میگم که تو آفتاب بود مامان: برو جلو کولر بشین الان گرمازده میشی پریسا: باشه مامان : آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ چرا میری تو آتیش داغ آفتاب ساعت ۳ بعد از ظهر وایمیستی نمیگیمی مریض میشی ؟ حالت بد میشه ؟ پریسا: حالا طوریم نشده فعلا خوبم مامان: دیگه این ساعت نرو بیرون تو آفتاب راستی ساعت سه چیکار میکردی که انقدر واجب بوده تو آفتاب وایسی؟ پریسا: دوربینمو برده بودم داشتم عکس میگرفتم که یه مقدمه ای برای دانشگاهم بچینم مامان: خوب اینکارو نمیشه صبح انجام داد؟ پریسا: چرا میشه مامان: انقدر تا لنگ ظهر نخواب بلند شو صبح که آفتاب ملایمه برو بیرون عکس بگیر معلومه دیگه تا لنگ ظهر میخوابی بعدشم میخوای تمرین عکاسی کنی نمیشه که پریسا برای اینکه دیگه نصیحتم نکنه سریع گفتم باشه و رفتم جلوی کولر ...... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۲۷ تقدیمتون💚
ببخشید دیر شد الان بیدار شدم 😅
عالی زیبا 💗💗💗💗💗💗💗 مرسی ناناس💜