eitaa logo
Roman Zendegy man💙
54 دنبال‌کننده
9 عکس
2 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و هفتم پریسا یه خورده عکس گرفتم خسته شدم و هوا هم خیلی گرم شده بود یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت سه بود! رفتم سمت خونه کلی عرق کرده بودم و سرخ شده بودم که یهو مامان منو دید وای الان دوباره کلی نق نق میکرد😒 مامان : سلام مامان خوبی؟ کجا بودی ؟چقدر سرخ شدی؟ پریسا: خوبم مامانی یکم آفتاب خورده تو سرم مامان: ی نگا به خودت بنداز برو جلو اینه شدی این لبو پریسا: میگم که تو آفتاب بود مامان: برو جلو کولر بشین الان گرمازده میشی پریسا: باشه مامان : آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ چرا میری تو آتیش داغ آفتاب ساعت ۳ بعد از ظهر وایمیستی نمیگیمی مریض میشی ؟ حالت بد میشه ؟ پریسا: حالا طوریم نشده فعلا خوبم مامان: دیگه این ساعت نرو بیرون تو آفتاب راستی ساعت سه چیکار میکردی که انقدر واجب بوده تو آفتاب وایسی؟ پریسا: دوربینمو برده بودم داشتم عکس میگرفتم که یه مقدمه ای برای دانشگاهم بچینم مامان: خوب اینکارو نمیشه صبح انجام داد؟ پریسا: چرا میشه مامان: انقدر تا لنگ ظهر نخواب بلند شو صبح که آفتاب ملایمه برو بیرون عکس بگیر معلومه دیگه تا لنگ ظهر میخوابی بعدشم میخوای تمرین عکاسی کنی نمیشه که پریسا برای اینکه دیگه نصیحتم نکنه سریع گفتم باشه و رفتم جلوی کولر ...... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۲۷ تقدیمتون💚
ببخشید دیر شد الان بیدار شدم 😅
عالی زیبا 💗💗💗💗💗💗💗 مرسی ناناس💜
رک بودن یکی از دوستام :))
و همچنین بعضی از رفیقام 🛐❤:)))
یکی دیگه از رفیقای گلم 💝💗:))
یه سری رفیقامم اینجوری حمایتم کردن✨🤍 :)))
ولی بچها کلا میخواستم یه تشکری کنم از دوستام و البته ممبرای خوشگلم اول دوستام به خاطر حمایتاشون و انگیزه دادنشونا و .... واقعا ممنون 💝💖 و بعد هم از شما ممبرای عزیزم که کنارم بودین لف ندادید و خب حمایت کردین ممنونم ازتون قشنگام من واقعا فک نمیکردم به این زودی به ۵۰ ممبر هم برسم و اینکه اگه رسیدمم به خاطر شما ها بوده مرسی از همتون خوشگلا🌷😘
شبتون به زیبایی چشاتون 🤍✨
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست هشتم پریسا خیلی هوا گرم بود و واقعا داشت حالم به هم می‌خورد دیدم سردرد شدم و چشام داشت سیاهی میرفت بلند شدم و خب چون تعادل نداشتم تلو تلو میخوردم اروین داشتم میرفت پیش پری که دیدم داره بعد راه میره و داره میفته سریع رفتم گرفتمش و گفتم : پری چیشده چرا اینجور شدی؟ پریسا: به ما.مانم ب.گو بریم بی.ما.رس.تان خوا.هش میک.نم اروین: باشع باشع اروم باش (با نگرانی) خالههه خالههه (با داد) مامان: جانم ؟ بعله ؟چیشده؟ ( با ترس و نگرانی ) اروین: خاله پریسا حالش بد شده نمیتونم درست راه بره مامان نشست بغل پریسا مامان: پریسا مامان خوبی؟ چیشد ؟ پریسا: نه حا.لم بده.ههه خیل.ی حال.م بد.ههه مامان: میتونی وایسی ؟ پریسا: ا.اره فک.کنم مامان: باشع اروین کمکش کن بلند شه بریم بیمارستان اروین: چشم خاله جان پریسا با کمک اروین بلند شد اروینم مراقب بود پریسا نیوفته و سفت گرفته بودش مامانم که رفت لباساشو عوض کنه (پنج دقیقه بعد ) مامان اومد و گفت مامان: بیا پری بیا بریم اروین: منم میام البته اگه مزاحم نیستم مامان: نمیخواد عزیزم خسته میشی اروین : نه بابا بعدشم شما دست تنها سختتونه مامان: باشه عزیزم بیا بریم اروین: چشم یهو خاله و ارمان ما رو دیدن که خاله گفت: عه پریسا خاله چیشد ؟ تو که خوب بودی ؟ مامان: رفته تو آفتاب داغ وایساده گرمازده شده داریم میریم ببریمش دکتر (با حرص و ناراحتی ) (نویسنده: همه مامانا اینجورین تا یه بلایی سر خودت میاری دعوات میکنن و بعدش تا ی ماه سرزنش😂) ..... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۲۸ تقدیم نگاهاتون💛