ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست هشتم
پریسا
خیلی هوا گرم بود و واقعا داشت حالم به هم میخورد
دیدم سردرد شدم و چشام داشت سیاهی میرفت
بلند شدم و خب چون تعادل نداشتم
تلو تلو میخوردم
اروین
داشتم میرفت پیش پری که دیدم داره بعد راه میره و داره میفته سریع رفتم گرفتمش و گفتم :
پری چیشده چرا اینجور شدی؟
پریسا: به ما.مانم ب.گو بریم بی.ما.رس.تان
خوا.هش میک.نم
اروین: باشع باشع اروم باش (با نگرانی)
خالههه خالههه (با داد)
مامان: جانم ؟ بعله ؟چیشده؟ ( با ترس و نگرانی )
اروین: خاله پریسا حالش بد شده نمیتونم درست راه بره
مامان نشست بغل پریسا
مامان: پریسا مامان خوبی؟ چیشد ؟
پریسا: نه حا.لم بده.ههه خیل.ی حال.م بد.ههه
مامان: میتونی وایسی ؟
پریسا: ا.اره
فک.کنم
مامان: باشع
اروین کمکش کن بلند شه بریم بیمارستان
اروین: چشم خاله جان
پریسا با کمک اروین بلند شد
اروینم مراقب بود پریسا نیوفته و سفت گرفته بودش
مامانم که رفت لباساشو عوض کنه
(پنج دقیقه بعد )
مامان اومد و گفت
مامان: بیا پری بیا بریم
اروین: منم میام البته اگه مزاحم نیستم
مامان: نمیخواد عزیزم خسته میشی
اروین : نه بابا بعدشم شما دست تنها سختتونه
مامان: باشه عزیزم بیا بریم
اروین: چشم
یهو خاله و ارمان ما رو دیدن که خاله گفت:
عه پریسا خاله چیشد ؟ تو که خوب بودی ؟
مامان: رفته تو آفتاب داغ وایساده گرمازده شده داریم میریم ببریمش دکتر (با حرص و ناراحتی )
(نویسنده: همه مامانا اینجورین تا یه بلایی سر خودت میاری دعوات میکنن و بعدش تا ی ماه سرزنش😂)
.....
نویسنده: مهرناز 🦋
Roman Zendegy man💙
اسپانیا یا آرژانتین 🤔؟
من ناشناس برام نمیاد بالا
اسپانیااااااا😌🛐✨️✨️