ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پنجم
اروین: چخبر از دانشگاه کی شروع میشه ؟
پریسا: هفته ی بعد شروع میشه خیلی خوش حالم
احساس خوبی نسبت بهش دارم 😊
اروین : ام..
همون موقع آرمان میاد
اروین: سلام
ارمان: سلام
تو بلد نیستی سلام کنی بچه ؟
پریسا
چشم خوره ای بهش میرم و میگم : نه بلد نیستم به حیونا سلام کنم 😏
ارمان: به بزرگتر خودت احترام بزار بچهه
پریسا: انقدر به من نگو بچه من ۱۸ سالمهههه خ..
ارمان پرید وسط حرفش
ارمان : نه هنوز بچه ای
پریسا: نیستم میشه بس کنی ؟
ارمان : باشه بچه
....
نویسنده : مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت شیشم
پریسا:😒
اروین : 😂
چقدر شما دوتا بحث میکنید
پریسا: آخه ببین چقدر رو مخه هی چرت و پرت میگه 😒 بمیرم برات چطوری اینو تحمل میکنی
اروین:😂
ارمان: داداش به این خوبی از خداشم باشه😎
پریسا: چه اعتماد به سقفی هم داری 🙄
ارمان: اعتماد به سقف نیست من خیلی خوبم 😏
پریسا: ایش اه اه پسره ی خودشیفته 😐
ارمان: من ..
اروین پرید وسط حرفش
اروین: ععععع بس کنید دیگه 😂
ارمان: فعلا 👋
اروین👋
پریسا
زیر لب گفتم بری دیگه بر نگردی پسره ی خودشیفته
ارمان: چیزی فرمودید؟🤔
پریسا: خیرررر برو گمشوووو
ارمان: بیتربیت ، نچ ،نچ، نچ
پریسا: میشه بری؟
ارمان : عاام اره
پریسا: پس زودتر
ارمان : اگه نرم ؟
پریسا : من میرم خدافظ 👋
ارمان: خدافظ
......
نویسنده: مهرناز🦋
سلام خوبید
اگه دنبال چنلی میگردی که رمان بزاره
جات اینجاست ❤
رمانی که با حرص، خشم و اعصاب
خوردگی شروع میشه و با عشق ادامه پیدا میکنه
خوش حال میشم اکانت نازتو تو چنلم ببینم
میشه لف ندی
مرسی قشنگم 💝
میبینمتون 💗
قسمتی از رمان :
پریسا : من چطوری بهت بگم که تو زندگیم دخالت نکن هان؟
ارمان : نمیشه
پریسا : ولمممم کن ارمان اهههه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پریسا: فک نمیکردم انقدر آدم کثیفی باشی!!!
رادان : ببخشید بزار توضیح بدم پری
پریسا : خدافظ 💔
https://eitaa.com/Roman8729
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت هفتم
پریسا
همون طور که داشتم با خودم غر غر میکردم یهو رسیدم به یه قسمت عمارت که خیلی خوف ناک بود
و خب خیلی تاریک بود
منم که کلا از روح و جن و تاریکی وحشت داشتم
هنوز دودل بودم برم اون سمت یا نه
ولی خب بلاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم
خیلی تاریک بود
که یهوو پام رفت روی چوب خشک و شکست
منم جیغ کشیدم و عقب عقب رفتم البته اونجا دورتر از جایی بود که بقیه بودن و خب صدای منو نمیشنیدند
یهو خوردم به چیزی نزدیک بود بیوفتم
برگشتم دیدم....
....
نویسنده : مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت هشت
برگشتم دیدم ارمانه
گفتم : تو.تو اینجا چیکار میکنی ارمان؟😳
ارمان: اینو من باید بپرسم نه تو ، دوباره اومدی فوضولی ؟
پریسا: عامم نه چیزه اومدم همین جوری بگردم
اصلا به تو چه ؟
تو چیکاره ی منی ؟
ارمان : باز شروع نکن پریسا🙄
پریسا: تووو کاررر هاااای مننن ددددخالللت نکنننن
اوکی ؟
ارمان : ...
پریسا: حالا هم خدافظظظ
ارمان: نگفتی کجا میرفتی؟
پریسا : میرم بگردمممم
ارمان : فوضولی یا گشت و گذار؟
پریسا : وایییی چقدر بگم اومدم بگردم ؟
ارمان : باشع برو فقط مراقب باش نیوفتی دوباره،
این سری من نیستم بگیرمتا
پریسا: وای خدا باشع بروو دیگه اه
....
نویسنده : مهرناز🦋