eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت پنجم اروین: چخبر از دانشگاه کی شروع میشه ؟ پریسا: هفته ی بعد شروع میشه خیلی خوش حالم احساس خوبی نسبت بهش دارم 😊 اروین : ام.. همون موقع آرمان میاد اروین: سلام ارمان: سلام تو بلد نیستی سلام کنی بچه ؟ پریسا چشم خوره ای بهش میرم و میگم : نه بلد نیستم به حیونا سلام کنم 😏 ارمان: به بزرگتر خودت احترام بزار بچهه پریسا: انقدر به من نگو بچه من ۱۸ سالمهههه خ.. ارمان پرید وسط حرفش ارمان : نه هنوز بچه ای پریسا: نیستم میشه بس کنی ؟ ارمان : باشه بچه .... نویسنده : مهرناز🦋
پارت پنجم تقدیم نگاهتون💖
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت شیشم پریسا:😒 اروین : 😂 چقدر شما دوتا بحث میکنید پریسا: آخه ببین چقدر رو مخه هی چرت و پرت میگه 😒 بمیرم برات چطوری اینو تحمل میکنی اروین:😂 ارمان: داداش به این خوبی از خداشم باشه😎 پریسا: چه اعتماد به سقفی هم داری 🙄 ارمان: اعتماد به سقف نیست من خیلی خوبم 😏 پریسا: ایش اه اه پسره ی خودشیفته 😐 ارمان: من .. اروین پرید وسط حرفش اروین: ععععع بس کنید دیگه 😂 ارمان: فعلا 👋 اروین👋 پریسا زیر لب گفتم بری دیگه بر نگردی پسره ی خودشیفته ارمان: چیزی فرمودید؟🤔 پریسا: خیرررر برو گمشوووو ارمان: بی‌تربیت ، نچ ،نچ، نچ پریسا: میشه بری؟ ارمان : عاام اره پریسا: پس زودتر ارمان : اگه نرم ؟ پریسا : من میرم خدافظ 👋 ارمان: خدافظ ...... نویسنده: مهرناز🦋
پارت شیشم تقدیم شما عزیزان 💜
بچه ها به ۵۰ نفر که رسیدیم ناشناس هم میزارم💙
آمار ۵۰ میزارم آمار الانم : ۱۹
سلام خوبید اگه دنبال چنلی میگردی که رمان بزاره جات اینجاست ❤ رمانی که با حرص، خشم و اعصاب خوردگی شروع میشه و با عشق ادامه پیدا میکنه خوش حال میشم اکانت نازتو تو چنلم ببینم میشه لف ندی مرسی قشنگم 💝 میبینمتون 💗 قسمتی از رمان : پریسا : من چطوری بهت بگم که تو زندگیم دخالت نکن هان؟ ارمان : نمیشه پریسا : ولمممم کن ارمان اهههه ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پریسا: فک نمیکردم انقدر آدم کثیفی باشی!!! رادان : ببخشید بزار توضیح بدم پری پریسا : خدافظ 💔 https://eitaa.com/Roman8729
بنرمون
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هفتم پریسا همون طور که داشتم با خودم غر غر میکردم یهو رسیدم به یه قسمت عمارت که خیلی خوف ناک بود و خب خیلی تاریک بود منم که کلا از روح و جن و تاریکی وحشت داشتم هنوز دودل بودم برم اون سمت یا نه ولی خب بلاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم خیلی تاریک بود که یهوو پام رفت روی چوب خشک و شکست منم جیغ کشیدم و عقب عقب رفتم البته اونجا دورتر از جایی بود که بقیه بودن و خب صدای منو نمیشنیدند یهو خوردم به چیزی نزدیک بود بیوفتم برگشتم دیدم.... .... نویسنده : مهرناز🦋
پارت هفتم تقدیمتون❤
ببخشید اگه کم بود شب دوباره میدم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هشت برگشتم دیدم ارمانه گفتم : تو.تو اینجا چیکار میکنی ارمان؟😳 ارمان: اینو من باید بپرسم نه تو ، دوباره اومدی فوضولی ؟ پریسا: عامم نه چیزه اومدم همین جوری بگردم اصلا به تو چه ؟ تو چیکاره ی منی ؟ ارمان : باز شروع نکن پریسا🙄 پریسا: تووو کاررر هاااای مننن ددددخالللت نکنننن اوکی ؟ ارمان : ... پریسا: حالا هم خدافظظظ ارمان: نگفتی کجا میرفتی؟ پریسا : میرم بگردمممم ارمان : فوضولی یا گشت و گذار؟ پریسا : وایییی چقدر بگم اومدم بگردم ؟ ارمان : باشع برو فقط مراقب باش نیوفتی دوباره، این سری من نیستم بگیرمتا پریسا: وای خدا باشع بروو دیگه اه .... نویسنده : مهرناز🦋