eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
13 عکس
2 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و نهم (رسیدیم خونه) نگهبان درو باز کرد رفتیم تو دیدم خاله و ارمان و اروین و شوهر خالم و یه دختره دیگه که نمیشناختم با یه خانم دیگه هم که کنارش بود و من تا حالا ندیده بودمش کنار هم نشسته بودن و حرف میزدن با دیدن من و مامانم ساکت شدن که اروین سکوتو شکست و گفت: سلام پری یهتری؟ سلام خاله خوبین؟ اون دوتا خانم و دختر که نمیشناختمشون خیلی بد نگام میکردن پریسا: اوهوم بهترم مامان: مرسی خاله جان اروین: بیا اینجا بشین پری خاله شما هم بیاین بشینید پریسا: باشه مامان: ممنون عزیزم هنوز سرم درد میکرد که خاله گفت خاله: پریسا جان، خاله ای میگم اگه حالت خوب نیست برو تو اتاقت استراحت کن پریسا: چشم خاله جان ی پنج دقیقه دیگه میرم😊 خاله: باشه خاله جان ❤ با اینکه اصلا از نگاه های اون تا خوشم نمیومد ولی باید ۵ دقیقه رو تو جمعشون میبودم که زشت نباشه (۵ دقیقه بعد) پریسا: ببخشید من حالم مساعد نیست با اجازتون من دیگه برم خاله: برو خاله جان مامان: قرصاتم از دکتر گرفتم تو کیفمه بردار بخور پریسا: چند وقت یکبار؟ مامان: روش خورده پریسا: اهان باشه چشم مامان: خدافظ پریسا: خدافظ رفتم به سمت اتاقم در اتاقو باز کردم لباسامو عوض کردم موهام شده بود شبیه لونه ی مرغ شونه برداشتم مرتبشون کردم که یکی در زد پریسا: بفرمایید در باز شد و ارمان و اروین پشت در بودن اومدن تو اروین : مامانت دید قرار بر نداشتی گفت برات بیارم قرصا رو داد بهم پریسا: عه یادم رفت مرسی اروین: خواهش میکنم من خیلی خوبم 😌 با شونم زدم بهش و گفتم پریسا: پرو نشو دیگه 😂 ارمان: 😅 بهتر شدی پری؟ خیلی عجیب شده بود ارمان هیچوقت این جوری نبود پریسا: بعله مگه برای شما فرقی میکنه ؟ ارمان: هووفف باز شروع نکن دیگه اس.کول پریسا: هعی:)) من خستم میخوام بخوابم اروین : باشه شب بخیر پریسا: شب تو هم بخیر ارمان: شب بخیر پریسا: ممنون .... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۲۹ تقدیمتون🧡
بچه ها جدی جدی اگه نظر ندین پارت نمیدم دو سه تا نظر رو وقتی ۴۰ و خورده ای نفر تو چنل هست میخوام😔
عالی بود عزیزم 💗💗💗💗💗💗💗 مرسی زیبا🤍
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت سی ام بعد از اینکه ارمان و اروین رو از اتاقم انداختم بیرون بطری ابمو برداشتم قرصامم برداشتم و خوردم سردردم بهتر شده بود خودمو پرت کردم رو تخت و گفتم پریسا: اخیییشش انقدر خسته بودم به سه نکشیده خوابم برد (فردا صبح ) (ساعت ۱۲ ظهر) از خواب بیدار شدم خیلی خوب خوابیده بودم سردردم خیلی بهتر شده بود ولی هنوز یخورده درد داشت بیخیالش شدم رفتم سرویس بهداشتی بعد اومدم بیرون لباسامو پوشیدم موهامو بافتم و انداختم رو دوتا شونه هام بعدش رفتم نشستم جلو ی میز ارایشم یکم ارایش ملیح کردم درو باز کردم و حرکت کردم به سمت غذا یه نگا به ساعت کردم دیدم ساعت یک بعد از ظهر شده تو آشپزخونه که رفتم دیدم همه نشستن دارن ناهار میکشن میخورن سلام کردم و نشستم یکی از خدمتکارا غذا برام کشید و رفت یکم ازش خوردم مزه ی خوبی نداشت بلند شدم رفتم سمت اتاقم تو اتاق یکی از نقاشی هایی که قبلا کشیده بودم رو کامل کردم (ساعت ۳/۵ ) خسته شدم بلند شدم رفتم یه سر به اروین بزنم رفتم در اتاقش داشت با گوشیش ور میرفت رفتم تو بعد در زدم گفتم: پریسا: اجازه هست ؟ اروین: تو که اومدی تو دیگه اجازه گرفتنت برای چیه؟😂 پریسا: حالا گفتم اجازه بدی بعدشم من هنوز از چارچوب در رد نشدم که اروین سرش رو تکون داد و گفت : اروین: 😂 از دست تو بیا تو اجازه هست پریسا: مرسی😉😂 پریسا: چهخبرا؟ اروین: ببین اگه بیکاری بیا بشنیم فیلم ببینیم منم از خدا خواسته گفتم پریسا: پیشنهاد خوبیه 😊 اروین : خیل و خب بیا بشین من لپتاپم رو بیارم بریم فیلم ببینیم پریسا: اوکی اروین رفتم لپتاپ شو اورد و چراغارو خاموش کرد و گفت اروین: چه فیلمی دوست داری پریسا: عااام نمیدونم یه فیلم ترسناک بزار اروین: اووو شجاع شدی پریسا: شجاع بودم اروین : ببینیم و تعریف کنیم اروین همون طور که داشت بین فیلم هایی که تو لپتاپش بود میگذست گفت اروین: اهان.. ایناها.. پیداش کردم یه فیلم خوب پریسا: چی ؟ اروین: انابل😈 نمیترسی که ؟😈 با اینکه از خیلی ها شنیده بودم ترسناکه با این حال گفتم پریسا: نه بابا اوکیه بزار ترسناک تر از این حرفا شو دیدم😏 اروین: باااووشه اروین فیلم و پلی کرد ... وسطای فیلم بود خیلی ترسناک بود که یهو اروین نگام کرد و گفت اروین: پریسا خودتی ؟ چرا انقدر رنگت پریده ؟ ترسیدی؟ نمیخواستم بگم ترسیدم یا کم آوردم برای همین گفتم پریسا: عام نه اوکیم اروین: برو خودتو رنگ کن برو یه نگا به خودت تو اینه بکن پریسا: اوکیم اروین: شبیه ی گچ دیوار شدی بزارنت بغل دیوار تشخیصت نمیشه داد بیا بریم یه اب قند بهت بدم بلند شو بلند شدم حتی راه رفتنم برام سخت بود اروین کمکم کرد و رفتیم اب قند درست کرد و داد بهم اروین: بیا اینو بخور پریسا: مرسی دستت درد نکنه اروین: خواهش میکنم (چند دقیقه بعد) اب قند رو خوردم اروین: چرا بهم نگفتی ترسیدی ؟ اگه میترسیدی باید میگفتی قطعش میکردم پریسا: نه بابا الانم میخوام بریم ببینیم اروین: نه این نه رو خیلی محکم گفت برای همین پافشاری نکردم .... نویسنده : مهرناز🦋
۵۰ تاییمون مبارک💖
50 تاییت مبارک عزیزدلم💘🫂✨️