eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
بنرمون
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هفتم پریسا همون طور که داشتم با خودم غر غر میکردم یهو رسیدم به یه قسمت عمارت که خیلی خوف ناک بود و خب خیلی تاریک بود منم که کلا از روح و جن و تاریکی وحشت داشتم هنوز دودل بودم برم اون سمت یا نه ولی خب بلاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم خیلی تاریک بود که یهوو پام رفت روی چوب خشک و شکست منم جیغ کشیدم و عقب عقب رفتم البته اونجا دورتر از جایی بود که بقیه بودن و خب صدای منو نمیشنیدند یهو خوردم به چیزی نزدیک بود بیوفتم برگشتم دیدم.... .... نویسنده : مهرناز🦋
پارت هفتم تقدیمتون❤
ببخشید اگه کم بود شب دوباره میدم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هشت برگشتم دیدم ارمانه گفتم : تو.تو اینجا چیکار میکنی ارمان؟😳 ارمان: اینو من باید بپرسم نه تو ، دوباره اومدی فوضولی ؟ پریسا: عامم نه چیزه اومدم همین جوری بگردم اصلا به تو چه ؟ تو چیکاره ی منی ؟ ارمان : باز شروع نکن پریسا🙄 پریسا: تووو کاررر هاااای مننن ددددخالللت نکنننن اوکی ؟ ارمان : ... پریسا: حالا هم خدافظظظ ارمان: نگفتی کجا میرفتی؟ پریسا : میرم بگردمممم ارمان : فوضولی یا گشت و گذار؟ پریسا : وایییی چقدر بگم اومدم بگردم ؟ ارمان : باشع برو فقط مراقب باش نیوفتی دوباره، این سری من نیستم بگیرمتا پریسا: وای خدا باشع بروو دیگه اه .... نویسنده : مهرناز🦋
پارت جدید تقدیمتونن💗
فک کنم دیگه این آخرین پارت امشب بود
فردا دوباره بهتون پارت میدم💖💝
از اونجایی که من دیر بیدار شدم الان دوتا پارت میدم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت نهم ارمان میره و من همون جور لای درختا میگشتم دیگه کم کم خسته میشم و تصمیم میگیرم برگردم سمت اون خونه یا همون عمارت! شب شده بود و همچی به سختی دیده میشد همین جور داشتم میرفتم یهو یکی پرید روم با دیدن اروین خندیدم و گفتم : چته وحشی ترسیدم اروین: 😂 ولی خیلی حال داد پری🤣 پریسا: مسخره ترسوندن من کجاش خنده داره ؟ سکته کردم اروین : ولی خیلی حال داد🤣🤣 پریسا: بله دیگه به شما حال داد به ما ترس اروین : 🤣🤣🤣 پریسا: اییشش اروین :خیل و خب به اندازه کافی خندیدم بیا بریم تو الان یخ میزنی پریسا : باش😊 رفتیم تو خونه مامان: کجا بودی پریسا؟ چرا انقدر یخ کردی ؟ پریسا: هیچی مامان تو باغ بودم مامان : یه لباس گرم میپوشیدی حداقل، نچ، نچ نگفتی اخه اینجوری میری یخ میکنی پریسا: ببخشید مامان : خیل و خب حالا بیا بغل شومینه گرم که شدی بعدش برو باشه ؟ پریسا: حال ندارم مامان ،بیخیال مامان: حالا چی میشه دو دقیقه بشین گرم که شدی هرجا دلت خواست برو پریسا : بااشهه🙄 .... نویسنده: مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت دهم پریسا رفتم بغل شومینه نشستم داشتم فک میکردم که خاله با سینی چایی که دستش بود اومد پیش ما خاله: بفرمایید چایی خاله جان پریسا : مرسی خاله ای قربون دستت خاله: اولین روزت رو که اینجا گذروندی چطور بود ؟ خوش گذشت؟ اروین : مگه میشه با وجود من بهش خوش نگذره 😂 پریسا : 😂 اره خاله جان عالی بود خیلی خوش گذشت خاله: خداروشکر اروین : اصلا بخاطر وجود من بود که پری خوش حال بود 😂 مامان : اوووو😄 پریسا: کی گفته من به خاطر تو خوش حال بودم ؟😂 اروین : وا مگه بخاطر من نبود ؟ پریسا: معلومه که نه 😂 اروین : (رو به خاله و مامان) به خاطر اینکه شما اینجایید این جوری میگه وگرنه خیلی من موثر بودم😁😂 پریسا: 😂😉 خاله : خب خاله جان کی دانشگاه شروع میشه پریسا: تقریبا یه هفته دیگه خاله ای خاله: بسیار هم عالی امیدوارم موفق باشی عزیزم 💝 پریسا: قربونت خاله ای💖 همون موقع این ارمان مزاحم اومد 😒 ارمان: سلام به همگی میبینم همه هستین جز من مامان من خیلی ارمان رو تحویل میگیره و این خیلی رو اعصابههههه مامان : بهبه سلام اقا ارمان جات خالی بود بیا پسرم بشین ارمان نشست که مامان گفت : ارمان خاله جان مراقب پریسا باش تو باغ که هست و اینا شیطونیش که گل میکنه اگه پیششی هواست بهش باشه ارمان : چشم خاله خیالت راحت قیافه ی ارمان داشت میرسوند که خیل تعجب کرده و خب منم از این حرف شُکه شدم ،چرا باید ارمانی که انقدر ازش بدم میاد مراقب من باشه ؟ چرا ؟ مگه من بچه ام ؟ قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم اروین شروع کرد حرف زدن و چون میدونست با ارمان مشکل دارم گفت اروین : وا خاله چرا ارمان مگه من چمه؟🧐 مامان خندید و گفت : چت نیست فقط چون میدونم تو هم مثل پری ای گفتم به ارمان بگم اروین : 😂 حله خاله ای و رو به من گفت خوش بگذره پری 🤣🤣 پریسا: مسخره 😒 ارمان : پس باشه خاله جان خودم ادبش میکنم 😈 پریسا: چچچچیییییی ؟ نههه اصلاا مامان بیخیال ترو خدا 😬 مامان: ارمان نگفتم اذیتش کنی گفتم که مراقبش باشی مثل یه برادر بزرگتر❤ ارمان: چشم خاله جان😎 پریسا : وای ارمان چقدر رو مخی اخههه😬🙄 ...... نویسنده: مهرناز🦋
پارت نه و ده تقدیم شما عزیزان💚