ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت هفتم
پریسا
همون طور که داشتم با خودم غر غر میکردم یهو رسیدم به یه قسمت عمارت که خیلی خوف ناک بود
و خب خیلی تاریک بود
منم که کلا از روح و جن و تاریکی وحشت داشتم
هنوز دودل بودم برم اون سمت یا نه
ولی خب بلاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم
خیلی تاریک بود
که یهوو پام رفت روی چوب خشک و شکست
منم جیغ کشیدم و عقب عقب رفتم البته اونجا دورتر از جایی بود که بقیه بودن و خب صدای منو نمیشنیدند
یهو خوردم به چیزی نزدیک بود بیوفتم
برگشتم دیدم....
....
نویسنده : مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت هشت
برگشتم دیدم ارمانه
گفتم : تو.تو اینجا چیکار میکنی ارمان؟😳
ارمان: اینو من باید بپرسم نه تو ، دوباره اومدی فوضولی ؟
پریسا: عامم نه چیزه اومدم همین جوری بگردم
اصلا به تو چه ؟
تو چیکاره ی منی ؟
ارمان : باز شروع نکن پریسا🙄
پریسا: تووو کاررر هاااای مننن ددددخالللت نکنننن
اوکی ؟
ارمان : ...
پریسا: حالا هم خدافظظظ
ارمان: نگفتی کجا میرفتی؟
پریسا : میرم بگردمممم
ارمان : فوضولی یا گشت و گذار؟
پریسا : وایییی چقدر بگم اومدم بگردم ؟
ارمان : باشع برو فقط مراقب باش نیوفتی دوباره،
این سری من نیستم بگیرمتا
پریسا: وای خدا باشع بروو دیگه اه
....
نویسنده : مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت نهم
ارمان میره و من همون جور لای درختا میگشتم دیگه کم کم خسته میشم و تصمیم میگیرم برگردم سمت اون خونه یا همون عمارت!
شب شده بود و همچی به سختی دیده میشد
همین جور داشتم میرفتم
یهو یکی پرید روم
با دیدن اروین خندیدم و گفتم :
چته وحشی ترسیدم
اروین: 😂
ولی خیلی حال داد پری🤣
پریسا: مسخره ترسوندن من کجاش خنده داره ؟
سکته کردم
اروین : ولی خیلی حال داد🤣🤣
پریسا: بله دیگه به شما حال داد به ما ترس
اروین : 🤣🤣🤣
پریسا: اییشش
اروین :خیل و خب به اندازه کافی خندیدم بیا بریم تو الان یخ میزنی
پریسا : باش😊
رفتیم تو خونه
مامان: کجا بودی پریسا؟
چرا انقدر یخ کردی ؟
پریسا: هیچی مامان تو باغ بودم
مامان : یه لباس گرم میپوشیدی حداقل، نچ، نچ
نگفتی اخه اینجوری میری یخ میکنی
پریسا: ببخشید
مامان : خیل و خب حالا بیا بغل شومینه گرم که شدی بعدش برو باشه ؟
پریسا: حال ندارم مامان ،بیخیال
مامان: حالا چی میشه دو دقیقه بشین گرم که شدی هرجا دلت خواست برو
پریسا : بااشهه🙄
....
نویسنده: مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت دهم
پریسا
رفتم بغل شومینه نشستم
داشتم فک میکردم که خاله با سینی چایی که دستش بود اومد پیش ما
خاله: بفرمایید چایی خاله جان
پریسا : مرسی خاله ای قربون دستت
خاله: اولین روزت رو که اینجا گذروندی چطور بود ؟
خوش گذشت؟
اروین : مگه میشه با وجود من بهش خوش نگذره 😂
پریسا : 😂
اره خاله جان عالی بود خیلی خوش گذشت
خاله: خداروشکر
اروین : اصلا بخاطر وجود من بود که پری خوش حال بود 😂
مامان : اوووو😄
پریسا: کی گفته من به خاطر تو خوش حال بودم ؟😂
اروین : وا مگه بخاطر من نبود ؟
پریسا: معلومه که نه 😂
اروین : (رو به خاله و مامان) به خاطر اینکه شما اینجایید این جوری میگه وگرنه خیلی من موثر بودم😁😂
پریسا: 😂😉
خاله : خب خاله جان کی دانشگاه شروع میشه
پریسا: تقریبا یه هفته دیگه خاله ای
خاله: بسیار هم عالی امیدوارم موفق باشی عزیزم 💝
پریسا: قربونت خاله ای💖
همون موقع این ارمان مزاحم اومد 😒
ارمان: سلام به همگی میبینم همه هستین جز من
مامان من خیلی ارمان رو تحویل میگیره و این خیلی رو اعصابههههه
مامان : بهبه سلام اقا ارمان جات خالی بود
بیا پسرم بشین
ارمان نشست
که مامان گفت : ارمان خاله جان مراقب پریسا باش
تو باغ که هست و اینا شیطونیش که گل میکنه اگه پیششی هواست بهش باشه
ارمان : چشم خاله خیالت راحت
قیافه ی ارمان داشت میرسوند که خیل تعجب کرده و
خب منم از این حرف شُکه شدم ،چرا باید ارمانی که انقدر ازش بدم میاد مراقب من باشه ؟ چرا ؟ مگه من بچه ام ؟
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم اروین شروع کرد حرف زدن و چون میدونست با ارمان مشکل دارم گفت
اروین : وا خاله چرا ارمان مگه من چمه؟🧐
مامان خندید و گفت : چت نیست فقط چون میدونم تو هم مثل پری ای گفتم به ارمان بگم
اروین : 😂 حله خاله ای و رو به من گفت
خوش بگذره پری 🤣🤣
پریسا: مسخره 😒
ارمان : پس باشه خاله جان خودم ادبش میکنم 😈
پریسا: چچچچیییییی ؟
نههه اصلاا مامان بیخیال ترو خدا 😬
مامان: ارمان نگفتم اذیتش کنی گفتم که مراقبش باشی مثل یه برادر بزرگتر❤
ارمان: چشم خاله جان😎
پریسا : وای ارمان چقدر رو مخی اخههه😬🙄
......
نویسنده: مهرناز🦋