eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا دوباره بهتون پارت میدم💖💝
از اونجایی که من دیر بیدار شدم الان دوتا پارت میدم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت نهم ارمان میره و من همون جور لای درختا میگشتم دیگه کم کم خسته میشم و تصمیم میگیرم برگردم سمت اون خونه یا همون عمارت! شب شده بود و همچی به سختی دیده میشد همین جور داشتم میرفتم یهو یکی پرید روم با دیدن اروین خندیدم و گفتم : چته وحشی ترسیدم اروین: 😂 ولی خیلی حال داد پری🤣 پریسا: مسخره ترسوندن من کجاش خنده داره ؟ سکته کردم اروین : ولی خیلی حال داد🤣🤣 پریسا: بله دیگه به شما حال داد به ما ترس اروین : 🤣🤣🤣 پریسا: اییشش اروین :خیل و خب به اندازه کافی خندیدم بیا بریم تو الان یخ میزنی پریسا : باش😊 رفتیم تو خونه مامان: کجا بودی پریسا؟ چرا انقدر یخ کردی ؟ پریسا: هیچی مامان تو باغ بودم مامان : یه لباس گرم میپوشیدی حداقل، نچ، نچ نگفتی اخه اینجوری میری یخ میکنی پریسا: ببخشید مامان : خیل و خب حالا بیا بغل شومینه گرم که شدی بعدش برو باشه ؟ پریسا: حال ندارم مامان ،بیخیال مامان: حالا چی میشه دو دقیقه بشین گرم که شدی هرجا دلت خواست برو پریسا : بااشهه🙄 .... نویسنده: مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت دهم پریسا رفتم بغل شومینه نشستم داشتم فک میکردم که خاله با سینی چایی که دستش بود اومد پیش ما خاله: بفرمایید چایی خاله جان پریسا : مرسی خاله ای قربون دستت خاله: اولین روزت رو که اینجا گذروندی چطور بود ؟ خوش گذشت؟ اروین : مگه میشه با وجود من بهش خوش نگذره 😂 پریسا : 😂 اره خاله جان عالی بود خیلی خوش گذشت خاله: خداروشکر اروین : اصلا بخاطر وجود من بود که پری خوش حال بود 😂 مامان : اوووو😄 پریسا: کی گفته من به خاطر تو خوش حال بودم ؟😂 اروین : وا مگه بخاطر من نبود ؟ پریسا: معلومه که نه 😂 اروین : (رو به خاله و مامان) به خاطر اینکه شما اینجایید این جوری میگه وگرنه خیلی من موثر بودم😁😂 پریسا: 😂😉 خاله : خب خاله جان کی دانشگاه شروع میشه پریسا: تقریبا یه هفته دیگه خاله ای خاله: بسیار هم عالی امیدوارم موفق باشی عزیزم 💝 پریسا: قربونت خاله ای💖 همون موقع این ارمان مزاحم اومد 😒 ارمان: سلام به همگی میبینم همه هستین جز من مامان من خیلی ارمان رو تحویل میگیره و این خیلی رو اعصابههههه مامان : بهبه سلام اقا ارمان جات خالی بود بیا پسرم بشین ارمان نشست که مامان گفت : ارمان خاله جان مراقب پریسا باش تو باغ که هست و اینا شیطونیش که گل میکنه اگه پیششی هواست بهش باشه ارمان : چشم خاله خیالت راحت قیافه ی ارمان داشت میرسوند که خیل تعجب کرده و خب منم از این حرف شُکه شدم ،چرا باید ارمانی که انقدر ازش بدم میاد مراقب من باشه ؟ چرا ؟ مگه من بچه ام ؟ قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم اروین شروع کرد حرف زدن و چون میدونست با ارمان مشکل دارم گفت اروین : وا خاله چرا ارمان مگه من چمه؟🧐 مامان خندید و گفت : چت نیست فقط چون میدونم تو هم مثل پری ای گفتم به ارمان بگم اروین : 😂 حله خاله ای و رو به من گفت خوش بگذره پری 🤣🤣 پریسا: مسخره 😒 ارمان : پس باشه خاله جان خودم ادبش میکنم 😈 پریسا: چچچچیییییی ؟ نههه اصلاا مامان بیخیال ترو خدا 😬 مامان: ارمان نگفتم اذیتش کنی گفتم که مراقبش باشی مثل یه برادر بزرگتر❤ ارمان: چشم خاله جان😎 پریسا : وای ارمان چقدر رو مخی اخههه😬🙄 ...... نویسنده: مهرناز🦋
پارت نه و ده تقدیم شما عزیزان💚
ساعت ۳ پارت دارید
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت یازدهم ارمان : من ؟ مامان: نه خاله جان پریسا الان اعصابش خورده برای همینه وگرنه تو که پسر گلی هستی😘 ارمان : چرا اعصبانیه؟ 🤨 پریسا چشم خوره ای بهش رفتم و بعد بلند شدم و گفتم: خدافظ من دیگه برم بخوابم 👋 خاله: خدافظ خاله جان شبت بخیر پریسا: شب شما هم بخیر 💗 رفتم بالا تو اتاقم و با خودم هی میگفتم چقدر این ارمان رو مخ و مزاحم منه 😒اهه بیخیال ور رفتن باخودم و فک کردن به ارمان شدم رفتم لباسام رو با لباس خواب عوض کردم و ولو شدم رو تخت گوشیمو برداشتم و زنگ هشدارش رو تنظیم کردم برای ساعت ۱۰ صبح و گرفتم خوابیدم صبح ساعت ۱۱ بلند شدم رفتم دستشویی اومدم بیرون که دیدم ساعت ۱۱ یهو یادم اومد که ساعت ۱۰ گوشیم زنگ خورده و قطع ش کردم و دوباره خوابیدم رفتم تو گوشیم و همون جور که داشتم تو گوشی میچرخیدم ی نفر در زد با بفرمایید من در باز شد و مامان اومد تو مامان: سلام الان بیدار شدی پری ؟ از اونجایی که میدونستم اگه بگم اره قراره غر غر کنه گفتم : نه ساعت ۱۰ پاشدم مامان: وا اگه ده پاشدی چرا نیومدی صبحونه بخوری؟ واقعا حوصله ی سوالاش رو نداشتم گفتم: یکم کسل بودم حوصله نداشتم مامان : الان بهتری ؟ نکنه به خاطر دیشب که رفتی بیرون یخ کردی سرماخوردی؟ پریسا: الان خوبم فک نکنم چیزه مهمی باشه مامان که با این حرف من خیالش کمی راحت شد گفت : خیل و خب لباساتو بپوش بیا پایین صبحونه بخور باشع ای گفتم و مامان رفت منم بلند شدم رفتم سمت کمدم و دیدم واقعا خیلی لباسام کمه برای همین تصمیم گرفتم شب برم لباس بخرم یه لباس و شلوار برداشتم پوشیدم و موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم و رفتم به سمت اشپز خونه .... نویسنده: مهرناز🦋
پارت یازدهم خدمت شما 💗
ساعت ۵ یکی دیگه پارت دارید
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت دوازدهم رفتم تو آشپزخونه که یکی از خدمتکارا اومد و گفت : چی میل دارید برای صبحونه بخورید؟ پریسا: کره عسل خدمتکار: چشم خانم الان میارم پریسا: ممنون همون‌جا نشسته بودم که اروین اومد اروین: سلام خوابالو چطوری؟ پریسا : سلام دقلک خوبم تو چطوری ؟ اروین : هععی میگذرونیم پریسا: چیزی شده ؟ اروین: پریماه خانوم قهر کردن 😂 پریسا: عه مسخره الان باید بری یه کاری کنی اشتی کنه داری میخندی ؟😂 اروین : خب راستش میخواستم از تو بپرسم به عنوان یه دختر چی برات بخرن راضی میشی اشتی کنی ؟ پریسا: عااام خب BMW😂 اروین: مسخره یه چیزی بگو به جیب ما هم بخوره پریسا : چمیدونم براش گلی یا ... ساعتی چیزی بخر اروین : پس با نظر تو میشه با یه گل خرش کرد پریسا: میتونی هم ببریش کافه ای پارکی سینمایی یا هرجایی که خودش دوست داره اروین: از اونجایی که اون خیلی شکموعه بنظرم کافه یا رستوران میتونه گزینه ی خوبی باشه نظرت چیه ؟ پریسا: عام خوبه به نظرم پس یه گل براش بگیر با یه کادوی اشتی کنون و ببرش کافه اروین : حالا برای کادوی اشتی کنون به غیر ساعت چیزه دیگه ای مد نظر داری که خوب باشه؟ پریسا: عام عطر چطوره ؟ من خودم عطر رو خیلی میپسندم ......... نویسنده : مهرناز🦋
پارت دوازدهم تقدیم نگاهتون🧡
ساعت ۶ یا ۷ یکی دیگه پارت دارید💗