Roman Zendegy man💙
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و پنجم 👨: بفرمایید (کارت و داد بهشون) اروین: چی سوار شیم ؟😉 پریسا: کِ
واییییییییییییییییییی نننهههههههه
آرمان الهی دورت بگردم منننننن😭😭😭😭
خیلی این یکی قشنگ بود خیلییییییییییییییییییییی دارم کم کم امیدوار میشم بقران قسم مهرناز زیر بازی در بیاری دیگه نه من نه تو (تمااااام)
خیلی گوگولی و رمانتیک بود 😭😭😭😭😭😭😭😭 اوخدااااااا منو بکش 😭😭😭 وایییییییییییی دارم از ذوق فراوان میمیرم
قشنگ میتونم تصور کنم اون لحظات رو 😭😭😭😭♥️♥️♥️♥️♥️ وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااا ارمانننننننننن😭😭😭😭😭😭♥️♥️✨✨✨✨🤍🤍✨🤍✨🤍✨✨✨♥️♥️✨🥹🥹🥹🥹🥹🥹💅🏻💅🏻💅🏻🥹💅🏻🥹💅🏻🥹🥺🥺👠👠❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹✨♥️♥️♥️😭♥️♥️♥️♥️🤍♥️♥️♥️♥️♥️♥️🤍♥️♥️♥️♥️✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨💖💖💖💖💖💖💖💖💃🏻🕺🏻👠💃🏻👠👠🕺🏻💃🏻✨❤️🩹💃🏻❤️🩹❤️🩹🕺🏻😘🤩🥰😍🥰🤩🥰😘😍😘🤩😘😍😘😍😘🤩😮🤑🤑🤑🩶🧡💛💚🤑⭐✨⭐✨🌟✨🌟🌟🌟🌟⚡✨⭐⭐⭐⭐⭐🩵💜🖤🖤💜🩵💚💚💙💜⭐🌟⚡🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉❤️🧡🩶🧡💛💛🖤💛🤎💛💚💜💚💜🤎💚💛🖤💛✨(ذوق فراوان)
Roman Zendegy man💙
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و پنجم 👨: بفرمایید (کارت و داد بهشون) اروین: چی سوار شیم ؟😉 پریسا: کِ
خوداااا نهههههه هزار بار خوندم این پارت رو
😭😭😭
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت چهل و شیشم
پریسا: پایه ی مسابقه هستی؟
یکم مکث کرد و گفت
ارمان: اره
تا کجا؟
پریسا: تا برسیم به اروین
بدو عقب نمونی اقا پسر😉
شروع کردم به دویدن و ارمان هم پشت سرم دوید
سرمو چرخوندم عقب ببینم ارمان کجاست که هواسم نبود خوردم به ی پسره
من افتادم و سریع بلند شدم و گفتم
پریسا: ب.بخشید
پسره: اشکال نداره عزیزم خوبی خودت؟
پریسا: بل...
ارمان پرید وسط حرفم و گفت
ارمان: سلام ببخشید
با اجازه
دست منو گرفت و کشوند
و با لحن اعصبانی و جدی گفت
ارمان: هواست کجاست ؟😠
پریسا: ارمان چرا اینجوری میکنی؟🤕😠
ارمان: واقعا میپرسی چرا ؟
چون که نباید میخوردی بهش
چون باید هواست باشه کجا میری 😠
پریسا: ارمان.. ارمان
نگام نمیکرد
پریسا: ارمان🥺
خیلی سرد جواب داد
ارمان: بله؟
بازم نگام نکرد
پریسا: ارمان🥺... ارمان🥺
میشه نگام کنی🙃🥺
یکم نگام کرد و مث قبل گفت
ارمان: بله؟
پریسا: میشه اینجوری جوابم رو ندی ؟🥺
ارمان : چه جوری ؟
پریسا: سرد
ارمان: نه نمیشه
پریسا: 😔
ببخشید
سرعت حرکتم زیاد کردم و از پیشش رد شدم
....
نویسنده: مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت چهل و هفتم
سرعت حرکتمو زیاد کردم و از پیشش رد شدم
خودمو رسوندم پیش اروین
اروین: عع سلام کجا موندین شما دوتا
پریسا: هیچ بابا
اروین: چی سوار شیم ؟
با حالتی کِسل گفتم
پریسا: نمیدونم
اروین: چیزی شده پری ؟
پریسا: نه
اروین: 🤨
پریسا: میشه سوال پیچم نکنی؟🥺😔
اروین: باشه ولی اگه دوست داشتی حرف بزنی
میتونی رو من حساب کنی
پریسا: مرسی🫂
اروین: خواهش میکنم💗
ارمان اومد
اروین: عع تو هم اومدی
ارمان: اره دیگه نمیبینیم؟
اروین:😅
اروین: چی سوار شیم؟
ارمان: چرخ و فلک ،
بریم بالا عکس بگیریم
اروین : حله
رفتیم سمت چرخ و فلک
نشستیم و حرکت کرد
منظرهی قشنگی داشت
اروین گوشیشو در آورد و گفت
اروین: لبخند بزنید زشت نیوفتید😉
چندتا سلفی گرفت
خیلی دوست داشتم اون بالا رو
حس آرامش میداد
(چند دقیقه بعد)
پیاده شدیم و رفتیم که اروین گفت
اروین: ترن هوایی سوار شیم ؟
ارمان: اره
با اینکه میترسیدم ولی موافقت کردم
رفتیم سمت ترن هوایی تو صف که بودیم
ی نگا به ترن انداختم وقتی که بالا رفت
و داشت میومد پایین همه جیغ میزدن و سوار شدن
برای من سخت تر میشد
(چند دقیقه بعد)
نوبت ما بود
....
نویسنده:مهرناز 🦋