eitaa logo
Roman Zendegy man💙
52 دنبال‌کننده
14 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر 🧡
Roman Zendegy man💙
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و پنجم 👨: بفرمایید (کارت و داد بهشون) اروین: چی سوار شیم ؟😉 پریسا: کِ
واییییییییییییییییییی نننهههههههه آرمان الهی دورت بگردم منننننن😭😭😭😭 خیلی این یکی قشنگ بود خیلییییییییییییییییییییی دارم کم کم امیدوار میشم بقران قسم مهرناز زیر بازی در بیاری دیگه نه من نه تو (تمااااام) خیلی گوگولی و رمانتیک بود 😭😭😭😭😭😭😭😭 اوخدااااااا منو بکش 😭😭😭 وایییییییییییی دارم از ذوق فراوان میمیرم قشنگ میتونم تصور کنم اون لحظات رو 😭😭😭😭♥️♥️♥️♥️♥️ وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااا ارمانننننننننن😭😭😭😭😭😭♥️♥️✨✨✨✨🤍🤍✨🤍✨🤍✨✨✨♥️♥️✨🥹🥹🥹🥹🥹🥹💅🏻💅🏻💅🏻🥹💅🏻🥹💅🏻🥹🥺🥺👠👠❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨♥️♥️♥️😭♥️♥️♥️♥️🤍♥️♥️♥️♥️♥️♥️🤍♥️♥️♥️♥️✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨💖💖💖💖💖💖💖💖💃🏻🕺🏻👠💃🏻👠👠🕺🏻💃🏻✨❤️‍🩹💃🏻❤️‍🩹❤️‍🩹🕺🏻😘🤩🥰😍🥰🤩🥰😘😍😘🤩😘😍😘😍😘🤩😮🤑🤑🤑🩶🧡💛💚🤑⭐✨⭐✨🌟✨🌟🌟🌟🌟⚡✨⭐⭐⭐⭐⭐🩵💜🖤🖤💜🩵💚💚💙💜⭐🌟⚡🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉❤️🧡🩶🧡💛💛🖤💛🤎💛💚💜💚💜🤎💚💛🖤💛✨(ذوق فراوان)
عالی بود عزیزم 💝💝💝💝 مرسی عزیز💗
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و شیشم پریسا: پایه ی مسابقه هستی؟ یکم مکث کرد و گفت ارمان: اره تا کجا؟ پریسا: تا برسیم به اروین بدو عقب نمونی اقا پسر😉 شروع کردم به دویدن و ارمان هم پشت سرم دوید سرمو چرخوندم عقب ببینم ارمان کجاست که هواسم نبود خوردم به ی پسره من افتادم و سریع بلند شدم و گفتم پریسا: ب.بخشید پسره: اشکال نداره عزیزم خوبی خودت؟ پریسا: بل... ارمان پرید وسط حرفم و گفت ارمان: سلام ببخشید با اجازه دست منو گرفت و کشوند و با لحن اعصبانی و جدی گفت ارمان: هواست کجاست ؟😠 پریسا: ارمان چرا اینجوری میکنی؟🤕😠 ارمان: واقعا میپرسی چرا ؟ چون که نباید میخوردی بهش چون باید هواست باشه کجا میری 😠 پریسا: ارمان.. ارمان نگام نمیکرد پریسا: ارمان🥺 خیلی سرد جواب داد ارمان: بله؟ بازم نگام نکرد پریسا: ارمان🥺... ارمان🥺 میشه نگام کنی🙃🥺 یکم نگام کرد و مث قبل گفت ارمان: بله؟ پریسا: میشه اینجوری جوابم رو ندی ؟🥺 ارمان : چه جوری ؟ پریسا: سرد ارمان: نه نمیشه پریسا: 😔 ببخشید سرعت حرکتم زیاد کردم و از پیشش رد شدم .... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۴۶ تقدیمتون🧡
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و هفتم سرعت حرکتمو زیاد کردم و از پیشش رد شدم خودمو رسوندم پیش اروین اروین: عع سلام کجا موندین شما دوتا پریسا: هیچ بابا اروین: چی سوار شیم ؟ با حالتی کِسل گفتم پریسا: نمیدونم اروین: چیزی شده پری ؟ پریسا: نه اروین: 🤨 پریسا: میشه سوال پیچم نکنی؟🥺😔 اروین: باشه ولی اگه دوست داشتی حرف بزنی میتونی رو من حساب کنی پریسا: مرسی🫂 اروین: خواهش میکنم💗 ارمان اومد اروین: عع تو هم اومدی ارمان: اره دیگه نمیبینیم؟ اروین:😅 اروین: چی سوار شیم؟ ارمان: چرخ و فلک ، بریم بالا عکس بگیریم اروین : حله رفتیم سمت چرخ و فلک نشستیم و حرکت کرد منظره‌ی قشنگی داشت اروین گوشیشو در آورد و گفت اروین: لبخند بزنید زشت نیوفتید😉 چندتا سلفی گرفت خیلی دوست داشتم اون بالا رو حس آرامش میداد (چند دقیقه بعد) پیاده شدیم و رفتیم که اروین گفت اروین: ترن هوایی سوار شیم ؟ ارمان: اره با اینکه میترسیدم ولی موافقت کردم رفتیم سمت ترن هوایی تو صف که بودیم ی نگا به ترن انداختم وقتی که بالا رفت و داشت میومد پایین همه جیغ میزدن و سوار شدن برای من سخت تر میشد (چند دقیقه بعد) نوبت ما بود .... نویسنده:مهرناز 🦋
پارت ۴۷ تقدیم نگاهتون💚