ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت چهل و هفتم
سرعت حرکتمو زیاد کردم و از پیشش رد شدم
خودمو رسوندم پیش اروین
اروین: عع سلام کجا موندین شما دوتا
پریسا: هیچ بابا
اروین: چی سوار شیم ؟
با حالتی کِسل گفتم
پریسا: نمیدونم
اروین: چیزی شده پری ؟
پریسا: نه
اروین: 🤨
پریسا: میشه سوال پیچم نکنی؟🥺😔
اروین: باشه ولی اگه دوست داشتی حرف بزنی
میتونی رو من حساب کنی
پریسا: مرسی🫂
اروین: خواهش میکنم💗
ارمان اومد
اروین: عع تو هم اومدی
ارمان: اره دیگه نمیبینیم؟
اروین:😅
اروین: چی سوار شیم؟
ارمان: چرخ و فلک ،
بریم بالا عکس بگیریم
اروین : حله
رفتیم سمت چرخ و فلک
نشستیم و حرکت کرد
منظرهی قشنگی داشت
اروین گوشیشو در آورد و گفت
اروین: لبخند بزنید زشت نیوفتید😉
چندتا سلفی گرفت
خیلی دوست داشتم اون بالا رو
حس آرامش میداد
(چند دقیقه بعد)
پیاده شدیم و رفتیم که اروین گفت
اروین: ترن هوایی سوار شیم ؟
ارمان: اره
با اینکه میترسیدم ولی موافقت کردم
رفتیم سمت ترن هوایی تو صف که بودیم
ی نگا به ترن انداختم وقتی که بالا رفت
و داشت میومد پایین همه جیغ میزدن و سوار شدن
برای من سخت تر میشد
(چند دقیقه بعد)
نوبت ما بود
....
نویسنده:مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت چهل و هشت
نوبت ما بود
سوار شدیم خیلی میترسیدم دستام یخ زده بود
ترن شروع به حرکت کرد
حالمم داشت بد میشد خیلی میترسیدم
(ترن به اوج خودش رسید )
چشامو بستم
دستامم مُشت کردم و فشار دادم
ی لحظه احساس کردم یکی دستمو گرفت
(ترن وایساد)
ارمان: نترس طوری نمیشه
فک نمیکردم بعد از اینکه اون اتفاق اوفتاد حالا حالا باهام دوست شه
ولی انگار مهربون شده بود
دستمو سفت گرفت و یهو ترن ول شد و اومد به سمت پایین
پریسا: جججججییییییغغغغ
یاااا خدااااا
یا حضرتتتت ابوووالففففضضللل
یا اماااام زاددده ههههاششششممم
خداااااااایااااااا
ببببسسسممم ااااللههههه
یا موسسسیییی کااااظمممم
یا امااام جععععففففر صااااددددققق
(همزمان با صدای پریسا
اروین : 😐)
اروین: هووووو هووووووووو
ایولللللللللل
ایییییینهههههه
ترن وایساد
اروین: 🤣🤣🤣
واقعا حالم بد شد نمیتونستم رو پام وایسم
ارمان خیلی جدی گفت
ارمان: نخند اروین
خیلی حالش بد شد
گناه داره
اروین: باشه😢
ببخشید😘
لبخند ملیحی زدم که ارمان گفت
ارمان: میتونی راه بری ؟
پریسا: ن.هه صبر.کن یه.دقی.قه
ارمان: وایسا یه ایده ای دارم
پریسا: چی ؟
ارمان
سریع بلندش کردم و تو بغLم گرفتمش
پریسا: عععع ارمااان بزارممم زمین میبیننن
ارمان: نه
پریسا: زشتههه ترو خدا
ارمان ابرو هاشو داد بالا
پریسا: همه دارن نگامون میکنن ارماانن
ارمان: مهم نیست
پریسا
همون جوری بغLم کرده بود و من داشتم از خجالت اب میشدم
از پارک خارج شدیم
پریسا: ارررمااان بخدا حالم خوبه بزارم زمین
ارمان: مطمئنی؟
پریسا: اره اره مطمئن مطمئنم
ارمان: باشه
گذاشتم زمین
.....
نویسنده: مهرناز 🦋
Roman Zendegy man💙
واییییییییییییییییییی نننهههههههه آرمان الهی دورت بگردم منننننن😭😭😭😭 خیلی این یکی قشنگ بود خیلییییییی
دورت خودتو و ذوق بگردمممم 💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
چقد از این آرمانه بدم میاد چه کث.افتیه اه😠😡😢🤢
💝💝💝💝
ارمان بچه خوبیه فقط یکم اخلاقش بده😅
که اونم اگه من یزید نشم سر پریسا درست میشه😁