eitaa logo
Roman Zendegy man💙
52 دنبال‌کننده
14 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۴۶ تقدیمتون🧡
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و هفتم سرعت حرکتمو زیاد کردم و از پیشش رد شدم خودمو رسوندم پیش اروین اروین: عع سلام کجا موندین شما دوتا پریسا: هیچ بابا اروین: چی سوار شیم ؟ با حالتی کِسل گفتم پریسا: نمیدونم اروین: چیزی شده پری ؟ پریسا: نه اروین: 🤨 پریسا: میشه سوال پیچم نکنی؟🥺😔 اروین: باشه ولی اگه دوست داشتی حرف بزنی میتونی رو من حساب کنی پریسا: مرسی🫂 اروین: خواهش میکنم💗 ارمان اومد اروین: عع تو هم اومدی ارمان: اره دیگه نمیبینیم؟ اروین:😅 اروین: چی سوار شیم؟ ارمان: چرخ و فلک ، بریم بالا عکس بگیریم اروین : حله رفتیم سمت چرخ و فلک نشستیم و حرکت کرد منظره‌ی قشنگی داشت اروین گوشیشو در آورد و گفت اروین: لبخند بزنید زشت نیوفتید😉 چندتا سلفی گرفت خیلی دوست داشتم اون بالا رو حس آرامش میداد (چند دقیقه بعد) پیاده شدیم و رفتیم که اروین گفت اروین: ترن هوایی سوار شیم ؟ ارمان: اره با اینکه میترسیدم ولی موافقت کردم رفتیم سمت ترن هوایی تو صف که بودیم ی نگا به ترن انداختم وقتی که بالا رفت و داشت میومد پایین همه جیغ میزدن و سوار شدن برای من سخت تر میشد (چند دقیقه بعد) نوبت ما بود .... نویسنده:مهرناز 🦋
پارت ۴۷ تقدیم نگاهتون💚
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهل و هشت نوبت ما بود سوار شدیم خیلی میترسیدم دستام یخ زده بود ترن شروع به حرکت کرد حالمم داشت بد میشد خیلی میترسیدم (ترن به اوج خودش رسید ) چشامو بستم دستامم مُشت کردم و فشار دادم ی لحظه احساس کردم یکی دستمو گرفت (ترن وایساد) ارمان: نترس طوری نمیشه فک نمیکردم بعد از اینکه اون اتفاق اوفتاد حالا حالا باهام دوست شه ولی انگار مهربون شده بود دستمو سفت گرفت و یهو ترن ول شد و اومد به سمت پایین پریسا: جججججییییییغغغغ یاااا خدااااا یا حضرتتتت ابوووالففففضضللل یا اماااام زاددده ههههاششششممم خداااااااایااااااا ببببسسسممم ااااللههههه یا موسسسیییی کااااظمممم یا امااام جععععففففر صااااددددققق (همزمان با صدای پریسا اروین : 😐) اروین: هووووو هووووووووو ایولللللللللل ایییییینهههههه ترن وایساد اروین: 🤣🤣🤣 واقعا حالم بد شد نمیتونستم رو پام وایسم ارمان خیلی جدی گفت ارمان: نخند اروین خیلی حالش بد شد گناه داره اروین: باشه😢 ببخشید😘 لبخند ملیحی زدم که ارمان گفت ارمان: میتونی راه بری ؟ پریسا: ن.هه صبر.کن یه.دقی.قه ارمان: وایسا یه ایده ای دارم پریسا: چی ؟ ارمان سریع بلندش کردم و تو بغLم گرفتمش پریسا: عععع ارمااان بزارممم زمین میبیننن ارمان: نه پریسا: زشتههه ترو خدا ارمان ابرو هاشو داد بالا پریسا: همه دارن نگامون میکنن ارماانن ارمان: مهم نیست پریسا همون جوری بغLم کرده بود و من داشتم از خجالت اب میشدم از پارک خارج شدیم پریسا: ارررمااان بخدا حالم خوبه بزارم زمین ارمان: مطمئنی؟ پریسا: اره اره مطمئن مطمئنم ارمان: باشه گذاشتم زمین ..... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۴۸ تقدیم نگاهتون❤
Roman Zendegy man💙
واییییییییییییییییییی نننهههههههه آرمان الهی دورت بگردم منننننن😭😭😭😭 خیلی این یکی قشنگ بود خیلییییییی
دورت خودتو و ذوق بگردمممم 💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
Roman Zendegy man💙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چقد از این آرمانه بدم میاد چه کث.افتیه اه😠😡😢🤢 💝💝💝💝 ارمان بچه خوبیه فقط یکم اخلاقش بده😅 که اونم اگه من یزید نشم سر پریسا درست میشه😁