عالی بود عزیزم🤩😍
فقط...نام نام نام😆
کم بود😢😭😵🤓
💝💝💝💝
مرسی گلم💗
😁
ببخشید😢💔:)
هدایت شده از دراگ❤️🩹:))))
تلخ ترین چیزی که به هممون ثابت شده اینه که بهترین چیزارو زمانی به دست میاری که دیگه منتظرش نیستی
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت چهل و نهم
گذاشتم زمین
اروین: 😂😂😂🤣🤣🤣
چشم خوره ای براش رفتم و گفتم
پریسا: زه.ر.مار
با ارنجم زدم به پهلوی ارمان و ادامه دادپ
پریسا: دیگه منو اذیت نکنیا شیطون 😉😅
تو گلو خندید و گفت
ارمان: چشم😅
پریسا: افرین
داشتم میرفتم سمت ماشین که گفت
ارمان: یه دقیقه صبر کن
بیا سویچ رو بگیر بشینید تو ماشین من الان میام
پریسا: باشه
رفتم تو ماشین
(چند دقیقه بعد)
دیدم ارمان اومد با یه بطری آب معدنی
سوار ماشین شد و آب رو داد به من و گفت
ارمان: بیا یکم از این بخور
حرص کردی حالت خوب شه
پریسا: اوکیم بابا
ارمان: میخوری یا دهنت کنم ؟
پریسا: 😂
خیل و خب بابا میخورم
ارمان: افرین دختر خوبی باش
و سرمو بو.سید
و من دوباره پشامم ریخت
اولین بار بود میدم کسی رو بو.س میکرد تاره اونم من ! دشمن خونیش
بطری ابو ازش گرفتم
و تو لیوان ی بار مصرفی که بهم داده بود ریختم
و یکم خوردم
اونم ماشین روشن کرد و یه اهنگ آرومی گذاشت
منم تمام مدت به بیرون خیره شدم
به ادما به مغاره ها...
منم خسته شده بودم و خوابم گرفته بود
(نیم ساعت بعد )
پریسا خواب رفت
ارمان
رسیدیم خونه و توی پارکینگ پارک کردم
و گفتم
ارمان: پیاده شید رسیدیم
دیدم پریسا پیاده نشد یه نگا به عقب انداختم دیدم خوابیده چقدرم ناز خوابیده بود شبیه بچه ها شده بود البته که بچه بود ولی خیلی گوگولی تر شده بود
رفتم پیشش و بغLش کردم و با اروین رفتیم بالا
از در پشتی رفتیم که کسی مارو نبینه
از اروین خدافظی کردم
و سریع رفتم سمت اتاق پریسا
.....
نویسنده: مهرناز 🦋