Roman Zendegy man💙
😂مرسی واقعا😂
خواهش میکنم
الان که گفتی دیدم راست میگی خیلی شبیه اون موقع شده 🤣
داره یه فکر هایی میاد تو سرم😮
نکنه تو دانشگاه با یه پسر دیگه آشنا میشه بعدش آرمان و ول میکنه خدایی ناکرده😵😵
Roman Zendegy man💙
داره یه فکر هایی میاد تو سرم😮 نکنه تو دانشگاه با یه پسر دیگه آشنا میشه بعدش آرمان و ول میکنه خدایی
اینم ایده ی بدی نیست ولی فکرای بدتری تو ذهنمه🤣😈
Roman Zendegy man💙
تلخ ترین چیزی که به هممون ثابت شده اینه که بهترین چیزارو زمانی به دست میاری که دیگه منتظرش نیستی
این چنلم ۴ نفر بشیم
همین الان پارت میدم ❤
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پنجاه و یکم
(فردا صبح)
(ساعت نه)
پریسا
از خواب بیدار شدم
دیدم تو اتاقمم
اولش تعجب کردم بعدش با خودم گفتم اروین یا ارمان منو آوردن
رفتم جلو اینه
پریسا: جججیییغغغغ
یکی درو باز کرد و گفت
خوبی؟😰
چرخیدم دیدم ارمانه
پریسا: اره ببخشید جیغ زدم
ارمان: این چه کاریه ی لحظه مُر.د.م و زنده شدم
پریسا: ببخشید😅
یه چیزی تو دستاش بود که کرد پشتش و پنهون کرد
با شیطنت گفتم
پریسا: اون چی بود پشتت قایم کردی 😉
ارمان: هیچی فوضول خانم 😝😉
پریسا:😑
ارمان: اومدم بیدارت کنم بیای بریم صبحونه
پریسا: باشع اماده شم بیام
ارمان: میشه بیا تو
یکم نگاش کردم و گفتم
پریسا : عاام اره
بیا بشین
درو بست و نشست رو تخت و گفت
ارمان: مرسی
پریسا: خواهش😉
ارایش قبلمو پاک کردم
و دوباره شروع کردم به ارایش
تمام مدت نگاهی ارمان رو خودم حس میکردم و معذب میشدم
که گوشیش زنگ خورد و به من اشاره کرد که میره جواب بده و بعدش میاد پیشم
منم گفتم 👍🏻
ارمان: 😉👋
سریع رفتم درو قفل کردم و لباسامو عوض کردم
دوباره درو باز کردم و نشستم جلوی میز
ارایشم و یکم ارایش کردم
که ارمان اومد تو
ارمان: ببخشید رفتم
پریسا: خواهش میکنم حالا کی بود شیطون؟😉
ارمان: 😁
علی بود
پریسا: اره جون خودت
ارمان: جدی میگم
پریسا: ولی لبخندت ی چیز دیگه میگه
ارمان رفت تو لیست تماساش و گرفت جلو پریسا
ارمان: بیا ببین
پریسا: باشع 😑
ارمان :😂
خیل و خب من رفتمتو حالا حالا کار داری بعدش تو هم بیا
پریسا: باشه خدافظ😅
ارمان داشت میرفت که ی چشمک به پریسا زد و رفت بیرون تو اشپز خونه
......
نویسنده: مهرناز 🦋
مهرناز پارت بده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
💝💝💝💝
چشم الان میرم میتایپم🤓 تا الان کلاس زبان بودم 🤦🏼♀️ یکم استراحت میکنم ببعد میتایپم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پنجاه و دوم
موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون
سر میز نشستم که دیدم این دختره ی نچس.بم (مبینا) اومده
نشست پیش ارمان و گفت
مبینا: چی میخوری عشقم ؟
ارمانم خیلی سرد جوابشو داد
ارمان: ی چیزی میخورم
مبینا اخم مصنوعی ای کرد و گفت
مبینا: ععع عززززیزززززم اینجوری نکن دیگه
ارمان: 😒
اه بیخیال
مبینا: وا چرا اینجوری میکنی
ارمان: اعصابم خورده بیخیال مبینا گیر نده
مبینا: اعصابت برای چی خورده
و چرا سر من خالی میکنی؟
ارمان: هوووففف
ببببیخخخیاللل حوصله ندارم توضیح بدم
مبینا : با بقیه دعوا کردی خواهشا سر من خالی نکن
چهار روز دیگه قراره عقد کنیم مثلا
ارمانکخیلی کلافه گفت
ارمان: مبینا من خستم با من بحث نکن
پشاااممم ریخت دوباره گفت (عقد کنیم)
اگه واقعا قراره عقد کنن پس چرا ارمان انکار میکنه؟
اروینم اومد سر سفره
اروین: سلام
پریسا: سلام
به صندلی بغلم اشاره کردم که بیاد بشینه
نشست و گفت
اروین: چطوری پری ؟
دیشب حالت خوب نبود
الان بهتری؟
پریسا: اره بابا اوکی شدم
خدمتکارا غذاها رو چیندن بقیه هم اومدن
تا جایی که میتونستم خوردم که
وسط کار ارمان غذاش تموم شد و رفت
منم یکم بعد غذام تموم شد و بلند شدم
تشکر کردم
و رفتم تو اتاقم
درو باز کردم دیدممممممم😳...
.....
نویسنده: مهرناز🦋