eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
14 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
داره یه فکر هایی میاد تو سرم😮 نکنه تو دانشگاه با یه پسر دیگه آشنا میشه بعدش آرمان و ول می‌کنه خدایی ناکرده😵😵
Roman Zendegy man💙
مر.گ کو.فت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت ۵۱ تقدیمتون
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت پنجاه و یکم (فردا صبح) (ساعت نه) پریسا از خواب بیدار شدم دیدم تو اتاقمم اولش تعجب کردم بعدش با خودم گفتم اروین یا ارمان منو آوردن رفتم جلو اینه پریسا: جججیییغغغغ یکی درو باز کرد و گفت خوبی؟😰 چرخیدم دیدم ارمانه پریسا: اره ببخشید جیغ زدم ارمان: این چه کاریه ی لحظه مُر.د.م و زنده شدم پریسا: ببخشید😅 یه چیزی تو دستاش بود که کرد پشتش و پنهون کرد با شیطنت گفتم پریسا: اون چی بود پشتت قایم کردی 😉 ارمان: هیچی فوضول خانم 😝😉 پریسا:😑 ارمان: اومدم بیدارت کنم بیای بریم صبحونه پریسا: باشع اماده شم بیام ارمان: میشه بیا تو یکم نگاش کردم و گفتم پریسا : عاام اره بیا بشین درو بست و نشست رو تخت و گفت ارمان: مرسی پریسا: خواهش😉 ارایش قبلمو پاک کردم و دوباره شروع کردم به ارایش تمام مدت نگاهی ارمان رو خودم حس میکردم و معذب میشدم که گوشیش زنگ خورد و به من اشاره کرد که میره جواب بده و بعدش میاد پیشم منم گفتم 👍🏻 ارمان: 😉👋 سریع رفتم درو قفل کردم و لباسامو عوض کردم دوباره درو باز کردم و نشستم جلوی میز ارایشم و یکم ارایش کردم که ارمان اومد تو ارمان: ببخشید رفتم پریسا: خواهش میکنم حالا کی بود شیطون؟😉 ارمان: 😁 علی بود پریسا: اره جون خودت ارمان: جدی میگم پریسا: ولی لبخندت ی چیز دیگه میگه ارمان رفت تو لیست تماساش و گرفت جلو پریسا ارمان: بیا ببین پریسا: باشع 😑 ارمان :😂 خیل و خب من رفتمتو حالا حالا کار داری بعدش تو هم بیا پریسا: باشه خدافظ😅 ارمان داشت میرفت که ی چشمک به پریسا زد و رفت بیرون تو اشپز خونه ...... نویسنده: مهرناز 🦋
مهرناز پارت بده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 💝💝💝💝 چشم الان میرم میتایپم🤓 تا الان کلاس زبان بودم 🤦🏼‍♀️ یکم استراحت میکنم ببعد میتایپم
عالی بود عزیزم 💝💝💝💝 مرررسیییی 🌷
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت پنجاه و دوم موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون سر میز نشستم که دیدم این دختره ی نچس.بم (مبینا) اومده نشست پیش ارمان و گفت مبینا: چی میخوری عشقم ؟ ارمانم خیلی سرد جوابشو داد ارمان: ی چیزی میخورم مبینا اخم مصنوعی ای کرد و گفت مبینا: ععع عززززیزززززم اینجوری نکن دیگه ارمان: 😒 اه بیخیال مبینا: وا چرا اینجوری میکنی ارمان: اعصابم خورده بیخیال مبینا گیر نده مبینا: اعصابت برای چی خورده و چرا سر من خالی میکنی؟ ارمان: هوووففف ببببیخخخیاللل حوصله ندارم توضیح بدم مبینا : با بقیه دعوا کردی خواهشا سر من خالی نکن چهار روز دیگه قراره عقد کنیم مثلا ارمانکخیلی کلافه گفت ارمان: مبینا من خستم با من بحث نکن پشاااممم ریخت دوباره گفت (عقد کنیم) اگه واقعا قراره عقد کنن پس چرا ارمان انکار میکنه؟ اروینم اومد سر سفره اروین: سلام پریسا: سلام به صندلی بغلم اشاره کردم که بیاد بشینه نشست و گفت اروین: چطوری پری ؟ دیشب حالت خوب نبود الان بهتری؟ پریسا: اره بابا اوکی شدم خدمتکارا غذاها رو چیندن بقیه هم اومدن تا جایی که میتونستم خوردم که وسط کار ارمان غذاش تموم شد و رفت منم یکم بعد غذام تموم شد و بلند شدم تشکر کردم و رفتم تو اتاقم درو باز کردم دیدممممممم😳... ..... نویسنده: مهرناز🦋
پارت ۲۵ تقدیمتون 💙