ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پنجاه و یکم
(فردا صبح)
(ساعت نه)
پریسا
از خواب بیدار شدم
دیدم تو اتاقمم
اولش تعجب کردم بعدش با خودم گفتم اروین یا ارمان منو آوردن
رفتم جلو اینه
پریسا: جججیییغغغغ
یکی درو باز کرد و گفت
خوبی؟😰
چرخیدم دیدم ارمانه
پریسا: اره ببخشید جیغ زدم
ارمان: این چه کاریه ی لحظه مُر.د.م و زنده شدم
پریسا: ببخشید😅
یه چیزی تو دستاش بود که کرد پشتش و پنهون کرد
با شیطنت گفتم
پریسا: اون چی بود پشتت قایم کردی 😉
ارمان: هیچی فوضول خانم 😝😉
پریسا:😑
ارمان: اومدم بیدارت کنم بیای بریم صبحونه
پریسا: باشع اماده شم بیام
ارمان: میشه بیا تو
یکم نگاش کردم و گفتم
پریسا : عاام اره
بیا بشین
درو بست و نشست رو تخت و گفت
ارمان: مرسی
پریسا: خواهش😉
ارایش قبلمو پاک کردم
و دوباره شروع کردم به ارایش
تمام مدت نگاهی ارمان رو خودم حس میکردم و معذب میشدم
که گوشیش زنگ خورد و به من اشاره کرد که میره جواب بده و بعدش میاد پیشم
منم گفتم 👍🏻
ارمان: 😉👋
سریع رفتم درو قفل کردم و لباسامو عوض کردم
دوباره درو باز کردم و نشستم جلوی میز
ارایشم و یکم ارایش کردم
که ارمان اومد تو
ارمان: ببخشید رفتم
پریسا: خواهش میکنم حالا کی بود شیطون؟😉
ارمان: 😁
علی بود
پریسا: اره جون خودت
ارمان: جدی میگم
پریسا: ولی لبخندت ی چیز دیگه میگه
ارمان رفت تو لیست تماساش و گرفت جلو پریسا
ارمان: بیا ببین
پریسا: باشع 😑
ارمان :😂
خیل و خب من رفتمتو حالا حالا کار داری بعدش تو هم بیا
پریسا: باشه خدافظ😅
ارمان داشت میرفت که ی چشمک به پریسا زد و رفت بیرون تو اشپز خونه
......
نویسنده: مهرناز 🦋
مهرناز پارت بده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
💝💝💝💝
چشم الان میرم میتایپم🤓 تا الان کلاس زبان بودم 🤦🏼♀️ یکم استراحت میکنم ببعد میتایپم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پنجاه و دوم
موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون
سر میز نشستم که دیدم این دختره ی نچس.بم (مبینا) اومده
نشست پیش ارمان و گفت
مبینا: چی میخوری عشقم ؟
ارمانم خیلی سرد جوابشو داد
ارمان: ی چیزی میخورم
مبینا اخم مصنوعی ای کرد و گفت
مبینا: ععع عززززیزززززم اینجوری نکن دیگه
ارمان: 😒
اه بیخیال
مبینا: وا چرا اینجوری میکنی
ارمان: اعصابم خورده بیخیال مبینا گیر نده
مبینا: اعصابت برای چی خورده
و چرا سر من خالی میکنی؟
ارمان: هوووففف
ببببیخخخیاللل حوصله ندارم توضیح بدم
مبینا : با بقیه دعوا کردی خواهشا سر من خالی نکن
چهار روز دیگه قراره عقد کنیم مثلا
ارمانکخیلی کلافه گفت
ارمان: مبینا من خستم با من بحث نکن
پشاااممم ریخت دوباره گفت (عقد کنیم)
اگه واقعا قراره عقد کنن پس چرا ارمان انکار میکنه؟
اروینم اومد سر سفره
اروین: سلام
پریسا: سلام
به صندلی بغلم اشاره کردم که بیاد بشینه
نشست و گفت
اروین: چطوری پری ؟
دیشب حالت خوب نبود
الان بهتری؟
پریسا: اره بابا اوکی شدم
خدمتکارا غذاها رو چیندن بقیه هم اومدن
تا جایی که میتونستم خوردم که
وسط کار ارمان غذاش تموم شد و رفت
منم یکم بعد غذام تموم شد و بلند شدم
تشکر کردم
و رفتم تو اتاقم
درو باز کردم دیدممممممم😳...
.....
نویسنده: مهرناز🦋
مهرناز پارت بده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
💝💝💝💝
ببخشید دیشب پارت دادم بعدش گرفتم خوابیدم😅
Roman Zendegy man💙
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت سی و پنجم پریسا: کی ازدواج کردی؟ با لحن جدی و اروم گفت ارمان : ازدواج نک
مهرناز چیشد؟😵🙄😳😳مبینا کیست؟😓
💝💝💝💝
مبینا که قبلا تو داستان بود دختر عموشه
تو این پارت با پریسا آشنا میشه
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پنجاه و سوم
درو باز کردممم دیددمم
ی چیزی روی میزمه
ی چیزی شبیه ی کادو
بازش کردم دیدم
گل و ساعت و ...
توشه خیلی قشنگ بود
ولی هیچ کدوم از دور و بری های من انقدر پولدار نیستن که بخوان برای من از این کادوها بخرن
معلوم بود ی ۴،۵ ملیونی شده
کجکاو شدم ببینم کی کادو بهم داده
روی جعبه رو نگاه کردم نوشته بود از طرف ارمان
زیرش نوشته بود ببخشید که
تو پارک اونجوری باهات
حرف زدم کنارشم یه قلب قرمز کشیده بود ♥️
پس آرمان اینو گرفته بود
واییی خدا خیلی قشنگ بود
خیلی ارمان جدیدا مهربون شده بود
خیلی کادوشو دوست داشتم
کادو رو ول کردم و رفتم سمت در
از اتاقم رفتم بیرون و درشو قفل کردم
(چند ثانیه بعد)
چند تا ضربه به در زدم
تق... تق ...تق
ارمان: بعله ؟بفرمایید
درو باز کردم و رفتم تو
پریسا: سلام خوبی ؟
ارمان: عع تویی پری
خوش اومدی بیا بشین
رفتم نشستم روی مبل و گفتم
پریسا: مرسی بابت کادو💗
ارمان: قابلتو نداشت
ببخشید اونجوری تو پارک باهات حرف زدم
بلند شدم رفتم جلوش وایسادم و گفتم
پریسا: بخشیدم😌😅
بغLم کرد و گفت
ارمان: مرسی
پریسا: خواهش میکنم😌😊😂
ارمان: خیل و خب دیگه پرو نشو
پریسا: بااااووشعع
رفتم رو تختش خوابیدم و پتو رو کشیدم رو سرم
پریسا: پس شب بخیر 😶😏
ارمان : عع قهر نکن دیگه خوشگلم
لبخند شیطانی ای زدم و همون جور زیر پتو موندم
....
نویسنده: مهرناز🦋