eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
14 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
مهرناز پارت بده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 💝💝💝💝 چشم الان میرم میتایپم🤓 تا الان کلاس زبان بودم 🤦🏼‍♀️ یکم استراحت میکنم ببعد میتایپم
عالی بود عزیزم 💝💝💝💝 مرررسیییی 🌷
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت پنجاه و دوم موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون سر میز نشستم که دیدم این دختره ی نچس.بم (مبینا) اومده نشست پیش ارمان و گفت مبینا: چی میخوری عشقم ؟ ارمانم خیلی سرد جوابشو داد ارمان: ی چیزی میخورم مبینا اخم مصنوعی ای کرد و گفت مبینا: ععع عززززیزززززم اینجوری نکن دیگه ارمان: 😒 اه بیخیال مبینا: وا چرا اینجوری میکنی ارمان: اعصابم خورده بیخیال مبینا گیر نده مبینا: اعصابت برای چی خورده و چرا سر من خالی میکنی؟ ارمان: هوووففف ببببیخخخیاللل حوصله ندارم توضیح بدم مبینا : با بقیه دعوا کردی خواهشا سر من خالی نکن چهار روز دیگه قراره عقد کنیم مثلا ارمانکخیلی کلافه گفت ارمان: مبینا من خستم با من بحث نکن پشاااممم ریخت دوباره گفت (عقد کنیم) اگه واقعا قراره عقد کنن پس چرا ارمان انکار میکنه؟ اروینم اومد سر سفره اروین: سلام پریسا: سلام به صندلی بغلم اشاره کردم که بیاد بشینه نشست و گفت اروین: چطوری پری ؟ دیشب حالت خوب نبود الان بهتری؟ پریسا: اره بابا اوکی شدم خدمتکارا غذاها رو چیندن بقیه هم اومدن تا جایی که میتونستم خوردم که وسط کار ارمان غذاش تموم شد و رفت منم یکم بعد غذام تموم شد و بلند شدم تشکر کردم و رفتم تو اتاقم درو باز کردم دیدممممممم😳... ..... نویسنده: مهرناز🦋
پارت ۲۵ تقدیمتون 💙