سلام مهرناز جون
کانالت عالیه هر کی دوست ندارم میتونه لف بده
تو به کارت ادامه بده قربونت
💗💗💗💗💗💗💗
سلام دورت بگردم
نظر لطفته💜
النا رو میشناسی؟ اون منم😂 رمانای خوب خوب بزاریا
💗💗💗💗💗💗💗
سلاااامم دوتا النا میشناسم کدومی؟😂
چششمم😊
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت پونزدهم
پریسا: تو خوبی پیرمرد ۸۰ ساله 😏
ارمان: اولا به بزرگترت احترام بزار
دوما پسر به این خوشتیپی و خوشگلی کجام شبیه ۸۰ ساله هاست ؟
پریسا: اعتماد به نفس نیست که اعتماد به سقفه
تو خیلی جون باشی نهایتا ۷۰ سالته
ارمان: تو زیادی بچه ای فک میکنی من پیرم🤣
من رو این کلمه خیلی حساس بودم و اون هم هی تکرارش میکرد تا بره رو مخم
پریسا: صد دفعه بهت گفتم من بچه نیستم
پسره ی زبون نفم
ارمان: منم صد دفعه گفتم به بزرگتر از خودت احترام بزار جوجه😂
پریسا: اههه بسه دیگه شورشو دراوردی
اییشش نمیزاری یه لقمه غذا کوفت کنم
بلند شدم برم که ارمان گفت : یه چیزی بخور شدی شبیه چوب کبریت
پریسا: ب ت چ اصلا تو چیکارمی که انقدر تو کارای من دخالت میکنی ؟ هان ؟ بعدشم مثل تو خوبه شبیه تانکر اب شدی ؟
ارمان:
۱ -تو دختر خالمی پس کارات به من ربط داره
۲- و چون هیچ وقت به هیچی فک نمیکنی برای همین تزکر میدم
۳- مامانت تو رو سپرده به من
۴- اینا همش عضله اس کجاش چربیه؟
پریسا : چون من دخترخالتم دلیل نمیشه پاتو از گلیمت درازتر کنی فهمیدی ؟ و در ضمن برای آخرین بار بهت اخطار میدم که تو کارای من دخالت نکنی
....
نویسنده: مهرناز🦋
خب ببین یه النا هستم که بنگتن رو از خودش بیشتر دوس داره🤣
💗💗💗💗💗💗💗
اهااا توییی😂
چطوری؟
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت شونزدهم
پریسا
یه لبخند حرص دربیاری تحویلش دادم و رفتم به سمت اتاق
ارایشمو تمدید کردم
کارتمو برداشتم و رفتم از اتاق بیرون
با اینکه اصلا حال و حوصله ی خرید رو نداشتم ولی با این حال رفتم به سمت در باغ عمارت
همونطور که داشتم میرفتم یه دفعه
دست یکی رو روی شونه ام حس کردم
که گفت
ارمان: کجا میری ؟
واییی باز این ارمان بود دست از سر من بر نمیداشت
چرخیدم و بهش گفتم :
به تو هیچ ربطی نداره که کجا میرم
ارمان: پریسا اذیت نکن یک کلمه بگو و برو
عجب پرویی بودا
پریسا: گفتم که ب ت ربطی ندارهههه
ارمان: خسته نمیشی انقدر با من کل کل میکنی و میدونی که ول کن نیستم تا نفهمم
خب راست میگفت من اصلا حوصله بحث با اون رو نداشتم
پریسا: اوفف دارم میرم خرید با اجازتون
ارمان: تنها؟
خواستم یکم اذیتش کنم برای همین گفتم :نه با یه پسره😏
....
نویسنده: مهرناز🦋