eitaa logo
Roman Zendegy man💙
51 دنبال‌کننده
4 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
لف پشت لف💔
ساعت ۲ پارت دارید
عالی بود عزیزم 💗💗💗💗💗💗💗 مرسسیی قشنگم💝😘
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت شونزدهم پریسا یه لبخند حرص دربیاری تحویلش دادم و رفتم به سمت اتاق ارایشمو تمدید کردم کارتمو برداشتم و رفتم از اتاق بیرون با اینکه اصلا حال و حوصله ی خرید رو نداشتم ولی با این حال رفتم به سمت در باغ عمارت همونطور که داشتم میرفتم یه دفعه دست یکی رو روی شونه ام حس کردم که گفت ارمان: کجا میری ؟ واییی باز این ارمان بود دست از سر من بر نمیداشت چرخیدم و بهش گفتم : به تو هیچ ربطی نداره که کجا میرم ارمان: پریسا اذیت نکن یک کلمه بگو و برو عجب پرویی بودا پریسا: گفتم که ب ت ربطی ندارهههه ارمان: خسته نمیشی انقدر با من کل کل میکنی و میدونی که ول کن نیستم تا نفهمم خب راست می‌گفت من اصلا حوصله بحث با اون رو نداشتم پریسا: اوفف دارم میرم خرید با اجازتون ارمان: تنها؟ خواستم یکم اذیتش کنم برای همین گفتم :نه با یه پسره😏 .... نویسنده: مهرناز🦋
پارت ۱۶ تقدیم به شما عشقا🤍
۱۰ تا لف از دیروز تا حالا 💔
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هیفدهم پریسا خواستم یکم اذیتش کنم برای همین گفتم: نه با یه پسره😏 ارمان: اولا غلط کردی با پسرا حرف میزنی و میگردی ثانیه ان من که میدونم برای اینکه حرص منو دربیاری داری این حرفارو میزنی پریسا: اصلا هم برای دراوردن حرص تو نیست خواستم بدونی یکی هست که هم مراقبمه و هم نگرانم ارمان: داری مز.خر.ف میگی پریسا : نخیر ولی بازم هرجور دوست داری فک کن من رفتم بایی ارمان: بفهمم یا متوجه بشم هرجوری ، با پسری دوست شدی و باهاش میگردی میزارم کف دست خاله پسره ی پرو منو تهدید میکرد پریسا: تو کی منی ؟ ننمی یا بابام که برام خط و نشون میکشی ؟ ارمان: حالا من بهت گفتم عاقبت اینکه بخوای با پسرا بگردی رو پریسا: اه ارمان برو کنار میخوام برم ارمان: تا نگی با کی میری ولت نمیکنم پریسا: ای خدا تنها دارم میرم حالا میشه از سر رام بری کنار ؟ ارمان: چرا تنها میگفتی من یا اصلا اروین که رفیقته باهات بیاد تنها نرو پریسا: ارمان میری گ.مشی از سر رام یا نه ؟ هرچی میخواستی رو گفتم ارمان: باشه کاری داشتی زنگ من یا اروین بزن چشم خوره ای بهش رفتم و از کنارش رد شدم که گفت : چشمت رو نشنیدم بهش اهمیتی ندادم و راهم رو ادامه دادم چقدر بدم میومد که هی سین جیمم میکرد ولی خب مهم نیست ... نویسنده : مهرناز 🦋
پارت ۱۷ تقدیمتون💙
نظراتتون رو در مورد این پارت و کلا این رمان تو ناشناس بگید💜💙
عالی بود عزیزم 💗💗💗💗💗💗💗 ممنون زیبا💛💚
میخوام یکم اولای این پارتو غمگین کنم 👈👉
ولی پارتش طولانیه برای همین ۸ تا نظر رو میخوام 💜🧡 مرسی خوشگلا