eitaa logo
Roman Zendegy man💙
51 دنبال‌کننده
4 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۰ تا لف از دیروز تا حالا 💔
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هیفدهم پریسا خواستم یکم اذیتش کنم برای همین گفتم: نه با یه پسره😏 ارمان: اولا غلط کردی با پسرا حرف میزنی و میگردی ثانیه ان من که میدونم برای اینکه حرص منو دربیاری داری این حرفارو میزنی پریسا: اصلا هم برای دراوردن حرص تو نیست خواستم بدونی یکی هست که هم مراقبمه و هم نگرانم ارمان: داری مز.خر.ف میگی پریسا : نخیر ولی بازم هرجور دوست داری فک کن من رفتم بایی ارمان: بفهمم یا متوجه بشم هرجوری ، با پسری دوست شدی و باهاش میگردی میزارم کف دست خاله پسره ی پرو منو تهدید میکرد پریسا: تو کی منی ؟ ننمی یا بابام که برام خط و نشون میکشی ؟ ارمان: حالا من بهت گفتم عاقبت اینکه بخوای با پسرا بگردی رو پریسا: اه ارمان برو کنار میخوام برم ارمان: تا نگی با کی میری ولت نمیکنم پریسا: ای خدا تنها دارم میرم حالا میشه از سر رام بری کنار ؟ ارمان: چرا تنها میگفتی من یا اصلا اروین که رفیقته باهات بیاد تنها نرو پریسا: ارمان میری گ.مشی از سر رام یا نه ؟ هرچی میخواستی رو گفتم ارمان: باشه کاری داشتی زنگ من یا اروین بزن چشم خوره ای بهش رفتم و از کنارش رد شدم که گفت : چشمت رو نشنیدم بهش اهمیتی ندادم و راهم رو ادامه دادم چقدر بدم میومد که هی سین جیمم میکرد ولی خب مهم نیست ... نویسنده : مهرناز 🦋
پارت ۱۷ تقدیمتون💙
نظراتتون رو در مورد این پارت و کلا این رمان تو ناشناس بگید💜💙
عالی بود عزیزم 💗💗💗💗💗💗💗 ممنون زیبا💛💚
میخوام یکم اولای این پارتو غمگین کنم 👈👉
ولی پارتش طولانیه برای همین ۸ تا نظر رو میخوام 💜🧡 مرسی خوشگلا
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت هیجدهم رفتم بیرون سمت یه پاساژ نزدیک خونه یه خورده گشتم چند تا مانتو با کت پیدا کردم ولی خیلی قیمتاش گرون بود ۸ میلیون ۱۰ میلیون سرم سوت کشید تصمیم گرفتم برم یه جای دیگه سوار تاکسی شدم ادرس دادم (رسیدم مرکز خرید) به تاکسی گفتم نگه داره و پیاده شدم از ماشین رفتم تو به امید اینکه قیمتا بهتر از قبلی باشه یه خورده چرخیدم ولی خب بعضی از کاراشون خیلی گرون بود حتی گرون تر از پاساژی که اول رفته بودم !! با این حال یه جا قیمت مناسب پیدا کردم و دلیل خرید نکردن من این بود که پول تو جیبیم کم بود و وضع مالی بابام زیاد خوب نبود با اینکه مامانم درآمد داشت و خوب رئیس شرکت بود ، گاه گداری به من پول میداد اما جوابگو نبود و قیمت لباسا با جیب من هماهنگی نداشت ولی دیگه چاره ای نداشتم لباسم خیلی کم بود دوتا کت خریدم با یه شلوار معمولی یه اسپری خریدم و کل خریدام همین بود یه سری همش ناراحت بودم و با خودم میگفتم اخه خدایا من چه فرقی دارم با اون دخترایی که باباهاشون پولدارن؟ چرا اونا باید هفته ای یه بار برن ایران مال و اوپال خرید کنن ولی من ... من حتی پول نداشته باشم یکی لباس برای خودم بخرم وداشته باشم ؟ چرا؟ ولی الان دیگه نه دیگه برام مهم نبود و عادت کرده بودم به این شرایط بعد از اینکه خریدام رو حساب کردم رفتم سمت کافه ای که نزدیک همونجا بود که یه نفر از پشت گفت: خانم چرخیدم و گفتم : بله؟ با من کاری دارید؟ پسره گفت: راستش شما که داشتید رد میشدید دیدمتون و خوب خوشم اومد از شما گفتم بیام بهتون بگم اگه مایلید بیشتر آشنا شیم از اونجایی که میدونستم ارمان اگه بفهمه پوست کلمو میکنه دودل شدم ولی اخه پسر بدی نبود خشتیپ و قدبلند بود و از استایلش معلوم بود مال بالاشهره همونطور که داشتم فک میکردم یهو یه نفر گفت : خیر ایشون صاحب داره اولش تعجب کردم بعدش که صداشو شنیدم دیدم صدای ارمانه یعنی تا الان تعقیبم کرده بود؟ وای آخرش منو می.کُ.شت با این کاراش پسره: ببخشید من دیگه برم 😢 ارمان: خوش اومدی 😠😤 نگاش کردم و گفتم: تو اینجا چیکار میکنی ؟ اومدی زاغسیاب منو چوب بزنی ؟ (امیدوارم دیکته ی زاغسابو درست نوشته باشم😂) ....... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت هیجدهم تقدیمتون🌷
بچه ها این آخرین پارت امشب بود ولی اگه ناشناس شلوغ شه یکی دیگه هم میدم
خیلی خوشگل بوددد 💗💗💗💗💗💗💗 مرسی خودت خوشگلی💜